#پارت_۱۵۸
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
آلبانی یه هقهق میکنه که قلبم رو میشکونه. از کمر خم میشه، دستاشو میذاره رو زانوهاش. میخوام برم سمتش. میخوام بغلش کنم، اما میدونم اجازه نمیده.
نگام میکنه و دیگه غم تو چشماش نمیبینم، خشم میبینم. صاف وایمیسته و اسلحهش رو میگیره رو سرم.
زل در حالی که دستاشو به سمت آلبانی بالا میگیره، میگه:
"واو. واو. واو."
منی و هاوک سعی میکنن بین ما قرار بگیرن، اما با یه اشاره دست جلوی اونا رو میگیرم.
فریاد میزنه: "دوستت داشتم."
اشک از صورت خونیاش سرازیر میشه. هنوز اسلحهش رو ننداخته.
"برات میمردم. میدونستی چقدر به حقیقت درباره پدر و مادرم نیاز داشتم."
"باید بفهمی. آلبانی، من شونزده سالم بود. فقط کاری رو که ازم خواسته بودن انجام میدادم. یه بچه احمق بودم که سعی میکردم زنده بمونم."
سرش رو به نشونه نفی تکون میده.
"میتونستی بهم بگی. من میفهمیدم."
"چطور قرار بود به زنی که دوستش دارم بگم مادرش رو کشتم؟ اینکه من بودم که زندگیش رو تباه کردم."
دستاش رو با اسلحه برمیگردونه کنارش، آروم آروم ازم دور میشه. سعی میکنم نزدیکش بشم، اما دوباره منو نشونه میگیره.
میگم: "سعی کردم ازت فاصله بگیرم."
دوباره سعی میکنم تا متقاعدش کنم.
"مثل جهنم جنگیدم تا عاشقت نشم. میدونستم لایق عشقت نیستم، عزیزم، اما دیگه دیره. نمیتونم بدون تو زندگی کنم."
جلوش زانو میزنم، اصلاً برام مهم نیست چطور به نظر میاد. اگه لازم باشه تا آخر عمرم جلوی پاش التماس کنم تا منو ببخشه، این کارو میکنم.
ناله میکنه: "نمیتونم."
"پس مجبوری منو بکشی، آلبانی."
Post #3181
191
- ❤ 15