#پارت_۱۵۶
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
پریست
همین که رسیدیم، من از ماشین پیاده شدم. پرسیدم:
"همه میدونن چیکار باید بکنن؟"
ما همه چی رو چند بار مرور کرده بودیم، همونطور که همه قوانین راهنمایی رانندگی رو شکسته بودیم تا ردیاب پازلر رو پیدا کنیم.
منی با صدای بمش گفت: "حله."
"زل، تو رو اون ساختمون میخوام." با انگشت به ساختمون بلند اونور خیابون اشاره کردم.
همون لحظه، صدای تیراندازی باعث شد همهمون سرمون رو بدزدیم.
هاوک پرسید: "این دیگه چه کوفتی بود؟"
جوابی ندادم. من و سث عین هم واکنش نشون دادیم. دویدیم سمت ساختمون.
بقیه هم دنبالمون اومدن. همون اول، یه رد جسد دیدیم. اعضای کلیسا نبودن، ولی لباس اونا رو تنشون بود.
اسلحهم رو گرفتم جلو، آروم از یکی از ورودیهای بارانداز وارد ساختمون شدم. به دلایلی، آهنگ مونتل جردن داشت با صدای بلند از بلندگوها پخش میشد.
جسدهای بیشتری مسیر رو به سمت ته ساختمون پر کرده بودن. یه پیچ زدیم و روبروی همون شلوغی قرار گرفتیم.
ست پرسید: "پریست، اون پرستار بچه تو نیست؟"
باور کردن چیزی که میدیدم سخت بود. خانم ریس داشت مردهایی رو که نصف سنش بودن، با چاقو تو یه دست و اسلحه تو دست دیگه از پا درمیاورد. هر دو رو طوری به کار میبرد که انگار جزئی از بدنش بودن.
تیغ چاقوش رو فرو کرد تو سینه یه مرد، در حالی که بدون نگاه کردن به یه نفر دیگه شلیک کرد. هر دو مرد با کمترین تلاشی افتادن. یه نگهبان دیگه از یه جور اتاقی اومد بیرون.
چارلی تو بغلش بود. قبل از اینکه بتونه برگرده و نگاه کنه، هر دو کشکک زانوش رو از کار انداخت و فرستادش نقش بر زمین.
چارلی رو از بغلش قاپید، قبل از اینکه یارو به زمین بخوره. بعدشم یه گلوله تو سرش خالی کرد.
با صدای نرم و مهربون به پسرم گفت:
"مرد خوشتیپ من چطوره؟"
یه اسلحه به دست از پیچ اونور اومد بیرون. من اسلحهم رو بالا گرفتم که نشونه بگیرم، اما اون از من سریعتر بود. دوباره، بدون نگاه کردن، به سینه مرد شلیک کرد.
گفت: "بسته شماره یک رو دارم."
تقریباً مطمئنم داشت با یکی از طریق هدفونش حرف میزد.
"دریافت شد. الان از ساختمون خارج میشم. یکی رو برای تحویل گرفتن نیاز دارم."
ما از پشت بهش نزدیک شدیم. چرخید و ما رو نشونه گرفت، اما همین که منو دید، وایستاد.
گفت: "آقایون، چطورین؟"
با چنان شیرینیای گفت که تصورش سخت بود اون مردها رو به اون شکل از پا درآورده باشه.
من جواب دادم: "خوبیم." کمی حیرتزده بودم.
به سمت اتاق اشاره کرد و گفت: "دختراتون اون تو هستن."
"و ناتانیل..."
مکث کرد تا مطمئن بشه توجه منو جلب کرده.
"تو باید این قضیه رو درست کنی."
از کنار ما رد شد، چارلی رو بغل کرد و رفت بیرون. هیچکدوم از ما سعی نکردیم جلوش رو بگیریم.
ست در حالی که رفتن خانم ریس رو نگاه میکرد، گفت:
"پریست، اگه پرستار بچهت رو ازت قاپیدم، عصبانی نشو."
من قبل از اینکه برم سمت اتاق، گفتم:
"عمراً همچین اتفاقی بیفته. باید حقوقش بره بالا."
قصد من وقتی اینجا رسیدم این بود که فم رو نجات بدم. قرار بود بدویم تو و کاری رو که توش بهترینیم انجام بدیم.
با این حال، با دیدن اون تو اون صحنه، کاری جز تماشا کردن از دستم برنمیاومد. فوقالعاده بود.
پازلر بعد از شلیک به مردی که فم رو گرفته بود، یه اسلحه سمتش پرت کرد.
فم به مهاجمی که سعی داشت پازلر رو بگیره شلیک کرد و یه سوراخ تو پیشونیش ایجاد کرد. بعد چرخید و یه بار دیگه به یه مرد دیگه شلیک کرد.
از پشت گرفتنش، اما پاش رو محکم کوبید رو پای یارو. یارو هم ولش کرد. فم چرخید و اسلحهش رو نشونه گرفت سمتش.
با دست چپش بازوی مسلح فم رو گرفت. فم یه لگد زد تو تخمهاش. یارو با دستش تخمهاش رو گرفت. بعد فم مغزش رو پاشوند بیرون.
همه چیز سریع اتفاق افتاد. مثل یه رقص طراحی شده بود. هیچ حرکت اضافیای وجود نداشت. مثل یه بالرین ظریف بود، اما مثل یه کبرا کشنده.
با لگد زد تو شکم مهاجم جدیدش، انداختش طاقباز رو زمین. خم شد بالاسرش، با یه دست یقه پیرهنش رو گرفت و با اون یکی دستش به صورتش شلیک کرد.
همون موقع، پازلر از پشت کمرش مثل یه سکوی پرش استفاده میکنه، از روش میپره و میافته رو گردن یه مرد دیگه. تیغش رو فرو میکنه تو گلوی اون.
ست با افتخار دم گوشم میگه:
"دختر کوچولوی من چقدر دوستداشتنیه."
دختر کوچولوش غرق خونه و داره مردای گنده رو مثل آب خوردن از پا درمیاره. یه دقیقه بعد از رسیدن ما، فقط دو تا زنده موندن. تکار رشید، یا همون ققنوس که من میشناسمش، و یه پاپ زخمی.
پاپ سعی میکنه دِ درو کنه و فرار کنه، اما یه گلوله درست کنار دستش میخوره، سر جاش میخکوبش میکنه.
از اون جادوی که توش بودیم در میایم، من و پسرا وارد اتاق میشیم. جسدها همه جا پخش و پلا هستن. فقط تو همین اتاق، باید حداقل چهل نفر مرده باشن.
ست صدا میزنه: "سرباز کوچولو."
Post #3175
791
- ❤ 37
- 🥰 1