#پارت_۱۵۱
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
«راشل دختر خوبی بود و سزاوار اون زندگی نبود. اصلاً قصدم این نبود که آخرش بمیره. فقط بچه رو میخواستم.»
یه بخشی از وجودم هنوز هم اون رو مقصر مرگ مادرم میدونه. از یه دختر نوزدهساله استفاده کرد تا به هدفش برسه.
طبق پرونده، خودش اون موقع بیستوپنج سالش بوده و خوب میدونسته چقدر آسیبپذیره. میلش برای انتقام برادرش رو درک میکنم، ولی بدون در نظر گرفتن احساس بقیه این کار رو کرد.
«ببین،تی آر...»
شروع میکنم، اما حرفم قطع میشه.
«حواست باشه به این یکی چی میگی، فینیکس. همهش رو علیهت استفاده میکنه.»
با شنیدن صدای پاپ خون توی رگهام یخ میزنه.
با دوازده تا از نگهبانهای خودش وارد اتاق میشه. بیرون دفتر هم حداقل یه دوجین دیگه هستن.
میدونستم وقتی گفت کارفرما، منظورش یکی از افراد کلیساست، ولی انتظار پاپ رو نداشتم.
لوکا اوتلا هیچ شباهتی به برادرش نداره. بهجز چشمها و موهای تیره، زمین تا آسمون فرق دارن. ناتانیل قدبلند و عضلانیه؛ اعتمادبهنفس و «انرژی نرِ غالب» ازش میچکه.
لوکا لاغر و کشیدهست. سعی میکنه بااعتمادبهنفس به نظر بیاد، ولی نمیشه. و اصلاً در مورد… بیخیال.
برخورد با تی آر یه چیزه، برخورد با پاپ یه چیز دیگه.
حالت بدنم کامل عوض میشه. صورتم شل میشه، شونههام منقبض، و بدنم میلرزه.
«پاپ…»
اسمش با یه نفس بریده از دهنم درمیاد.
میاد جلو و یه مشت محکم توی صورتم میکوبه. سرم به راست پرت میشه. خون از لب ترکیدهم میریزه روی زمین.
«این واسه پشن، عوضی.» پوزخند میزنه.
دو بار دیگه هم میزنه. هر بار دستهام به بندها کشیده میشن. جیغ میزنم و التماس میکنم بس کنه.
«فاک، فاکس! چیکار میکنی؟!»
تی آر داد میزنه و پاپ رو ازم میکشه کنار.
فکم دیوونهوار درد میکنه و صورتم داره باد میکنه. ناله میکنم و سرم رو روی شونههام میچرخونم. پاپ خودش رو از دستش رها میکنه و دستی توی موهای رنگشدهش میکشه.
«اون یکی از خودمونه.» رو به من میگه.
این بار وقتی تی آر نگاهم میکنه، توی صورتش یه ترکیب عجیبه؛ شوک و حیرت. زیاد بهش توجه نمیکنم. باید پاپ رو زیر نظر داشته باشم.
«باید میفهمیدم نمردی.» لبخند کجی میزنه.
«اون پلیسه گه میخورد، ولی حداقل حالا همهچی معنی پیدا میکنه.»
میاد لبهی میز فلزی جلوی روم میشینه، با یه لبخند بیرحم.
«همون لحظهای که دیدمت، فهمیدم تو دلیل مرگ پشنی.»
هیچ واکنشی نشون نمیدم. فرقی هم نمیکنه.
«و بذار حدس بزنم…» ادامه میده. «بیست رو هم تو درآوردی، درسته؟»
این بار نگاهم رو ازش میدزدم و وزنم رو جابهجا میکنم.
میخنده.
«خیلی گناهکار به نظر میای، ولی این تنها کاری نیست که کردی، نه؟ فهمیدم از بیزینسِ کناریم هم خبر داری.»
هیچ ایدهای ندارم چی میگه، ولی همراهی میکنم. مستقیم توی چشمهاش نگاه میکنم، انگار همهچی رو میدونم.
«قضاوت نکن. لازم نیست باهاش موافق باشم تا ازش پول دربیارم.»
ناگهان همهچی برام روشن میشه. اون پشتِ قاچاقه.
لعنت…
تازه دو زاریم میفته. اون پشت قضیه قاچاق بچههاست. لعنت! چرا به پول نیاز داره؟ اون پاپه. کلیسا خوب حقوق میده.
با چالش میپرسم: "چکهای کلیسا برات کافی نبود؟"
از روی میز میپره و میاد سمتم. قبل از اینکه پلک بزنم، دستش دور گلومه.
Post #3169
541
- ❤ 24