#پارت_۱۵۰
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
با وحشت از خواب میپرم. اولین کاری که میکنم اینه که چشمهام رو باز میکنم و دنبال ایموری و چارلی میگردم. اصلاً به زخمهام یا اینکه کجام فکر نمیکنم.
باید حتماً اون دوتا رو ببینم.
توشهی یه گوشه پیداشون میکنم. ایموری چارلی رو بغل کرده. ساک پوشک و صندلی ماشینش کنارشونه. نگاهمون به هم میافته و اون بند کیف دوشیش رو میکشه. خیلی نامحسوس سرم رو به نشونهی «نه» تکون میدم.
بعد تمرکزم رو میبرم روی بدنم و اینکه چه آسیبی دیدم. بهجز یه سردرد ضرباندار، حالم خوبه. دستهام با چسب نواری به صندلی بسته شده، ولی پام آزاده.
حالا اطرافم رو بررسی میکنم. توی یه اتاق بزرگم، با یه میز فلزی و دو تا صندلی. دو تا مرد مسلح اونطرف اتاق، تکیه داده به دیوار ایستادن.
یه کاناپه زیر پنجرههای سمت راستم هست. سمت چپم هم یه نگهبان دیگه ایستاده.
دیوارها سیمانیان و کف هم بتنه. ظاهراً توی یه دفترم. بیرونِ درِ شیشهای دفتر و پشت دیوارها، دو تا نگهبان مسلح دیگه هم هستن.
از اینجا میتونم ببینم ساختمون خیلی بزرگه؛ درهای بزرگ شبیه درِ گاراژ دو طرف دیوارهای بیرونی رو پوشونده، بعضیهاشون هم کامیونهای بزرگ عقب کشیدن توشون.
راهرویی که توش هستم چند شاخه میشه، یعنی ساختمون حسابی وسعته.
یه سکوی بارگیریه؛ متعلق به یه شرکت حملونقل.
«نمیخواستم اینطوری بفهمی من کیام.»
صدای تی آر از پشت سرم میاد.
نگاهی از روی شونهم میاندازم عقب. خودش و یه نگهبان دیگه پشت سرمن. دور میزنه و میاد جلوی روم. نگاهم دنبالش میکنه تا چند قدمی جلوتر ازم وایمیسته.
«اگه اطلاعاتی که میخوایم رو به ما بدی، تو و بچههات سالم از اینجا میرید بیرون.»
بدنم رو شل میکنم. تنش هیچ کمکی نمیکنه.
«ما یعنی کی؟»
«یه دوست قدیمی.» با قیافهای گرفته میگه.
هر کی که این دوست قدیمیه، وفادار نیست. خوبه که بدونم.
«چی باعث شد شک کنی؟»
حین حرف زدن، آروم مچ دستم رو میچرخونم.
یه لحظه نگاهش رو میدزده.
«بینیش رو داری. وقتی اخم میکنی، چشمهات دقیقاً مثل اون به پایین میافته. روزی که توی مهمونی دیدمت، نمیفهمیدم چرا اینقدر آشنا به نظر میای. تو چه نسبتی با راشل داری؟»
«خواهرزادهشم.» راحت دروغ میگم.
زیر لب زمزمهای میکنه و چونهش رو میخارونه.
«خب، خواهرزاده… من فقط یه چیز ازت میخوام. پسر راشل کجاست؟»
سرم رو کج میکنم و نگاهش میکنم.
«فقط دنبال همونی؟ پسرش؟»
اخم میکنه.
«کارفرمای قبلیم یه چیزی بهم بدهکاره. اگه اون مرد رو تحویل بدم، به چیزی که حقمه میرسم.»
«و چی بهت بدهکاره؟»
«جواب.»
خشک جواب میده.
«به دستور اونا، برادرم رو ازم گرفتن. میخوام بدونم کار کی بوده.»
این تکهی پازلیه که نداشتم. اصلاً نمیدونستم برادر داشته. حدس میزنم اونم برای کلیسا کار میکرده.
چارلی یه تکونی میخوره و توجه من و تی آر هر دو جلب میشه. ایموری میذارتش روی شونهش و به آرومی پشتش رو میزنه، درست همونطوری که خودم یادش دادم. ترفند هدفون رو هم بلده.
«حالش خوبه؟»
تی آر برمیگرده سمت من و میپرسه. نگرانیِ واقعی توی صداشه. اینم یه نکتهی دیگه برای بعد.
«خوبه.» میگم.«به نظر میاد دل نرمی نسبت به بچهها داری. چرا پسرت رو با برادرت تاخت میزنی؟»
این بار وقتی نگاهم میکنه، چونهش میافته پایین.
«کلیسا مال خودش رو میخواد پس بگیره، و من هیچ پیوندی با اون مرد ندارم.»
«حتی با خالهم؟»
نگاهش رو بالا میاره و چشمهای قهوهایش توی چشمهام قفل میشه.
«من فقط داشتم کارم رو میکردم، آرورا. برادرم همهچیزم بود. دوقلو بودیم.»
آهی میکشه.
«دو تخمکی. وقتی کشتنش، یه تیکه از وجودم رو از دست دادم. فقط میخواستم بدونم کی کشتش و انتقام بگیرم، ولی کارفرماهام اطلاعات رو نمیدادن.»
«تا وقتی معامله کنی.»
قطعات کنار هم میافتن.
سرش رو تکون میده.
«یه پروژه بود. اونا یه بچه میخواستن، من هم قاتل برادرم رو. مواظب بودم به خالهت یا بچهم وابسته نشم. نمیتونستم ریسک کنم که نتونم هر دوتاشون رو تحویل بدم. دقیقاً همین بلا سر برادرم اومد. حاضر نشد خانوادهش رو ول کنه.»
صداش محو میشه، انگار توی فکر فرو رفته، در حالی که ذهن من دیوونهوار میدوه.
برادرش پدر مالیاست. همون مردی که همهچیزش رو به خطر انداخت تا با خانوادهش فرار کنه. من جز یه خواهر، حالا یه دخترعمو هم دارم.
اونقدرها هم که فکر میکردم، حس بزرگی نداره. شاید چون مالیا از قبل هم خانوادهم بود. زنِ برادرمه.
تمام این مدت فکر میکردم با کنار هم گذاشتن تکههای شروع زندگیم، به یه آرامش میرسم. خیال میکردم شناختن پدر و مادرم باعث میشه حس تعلق پیدا کنم.
ولی من همین الانشم تعلق دارم.
«ببین، بلایی که سر خالهت اومد افتضاح بود.»
تی آر میگه و حواسم رو برمیگردونه.
Post #3167
455
- ❤ 24