TGViewer
Channel Public Channel
برهوت حقیقت

برهوت حقیقت

@will_to_morality

پاره‌هایی در رابطه با حکمت زندگی و خودشناسی

خودشناسی یعنی شناختن تمامیت!

"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"

راه ارتباطی:
@arash_bagheri_7394
Subscribers
171
Photos
14
Videos
0
Links
218

Showing posts older than #455 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #454 124

Forwarded from خلوت اندیشه، مواجهات شخصی (آرش باقری)

یک مسئله‌ی ساده:

🔹 نیچه همواره ما را به این فرمان می‌دهد که کسی شویم که هستیم. فرمان می‌دهد که باید اصیل باشیم.

🔹 در پاره‌ی ۹ کتاب فراسوی خیر و شر نیچه به رواقیان ایراد می‌گیرد که فرمان زندگی کردن مطابق طبیعت فرمان پوچی است، زیرا نمی‌توان به فردی که خود جزء طبیعت و ذیل آن است فرمان داد مطابق آن زیست کند، زیرا از پیش هماهنگ با طبیعت موجودیت یافته است.

🔹 برای اینکه کسی شویم که هستیم می‌توان پرسید آیا این به فرمان نیاز دارد؟ آیا نیچه به همان اشتباه رواقیان مبتلا نمی‌شود؟ مسئله را عمیق‌تر کنیم: هر انسانی بر حسب یک الگوی اولیه (style of life) شکل می‌گیرد و هر طرح ثانوی (secondary pattern) و هر طرح‌افکنی وی جز بر حسب گرامر آن الگوی اولیه برای او ممکن نیست. در حقیقت نزد وی مجموعه‌ای از گرایش‌های انسجام‌بخش (integrating tendencies) خواهیم یافت که شخصیت وی را شکل می‌دهند. هر طلب اصالتی جز بر اساس چنین زمینه‌هایی ممکن نمی‌شود. او هرگز نمی‌تواند از ورای این زمینه به خود بنگرد که بتواند از آن خارج شود و به اصالتی خاص خود دست یابد.

◻️ آیا دیدگاه نیچه‌ای می‌تواند پاسخ‌گو باشد؟ آیا نیچه می‌تواند واقعا امر کند که هرکسی باید خودش باشد؟ آیا طلب اصالت اساسا طلبی موجه خواهد بود؟
Post #452 166
تاثیر حکمرانی ناکارامد به لحاظ متافیزیکی خود را بیش از هرچیز در ناکام کردنِ مداوم شهروندان آشکار می‌کند. با این ناکام شدنِ دائمی، نیروی تاناتوسی و نفی‌کننده را به اوج می‌رساند و موجب میل آن به ویرانگری و نفیِ بنیادین وضع امور نزد آنان می‌شود. بدین ترتیب به مرور جامعه به پوسته‌ای تهی و بی‌جان و ویران‌شده تبدیل می‌شود. وقتی اراده‌ی قدرت محدود شود، به طوری که نتواند با تعاون و هماهنگی و کامیابی بیشینه شدن قدرت خود را مشاهده کند، اراده به تخلیه‌ی ناسالم خود روی خواهد آورد.

http://t.me/will_to_morality
Post #451 138
رشد و تعالی بدون نیروی پیونددهنده‌ی اروس و لیبیدوی متمرکز بر ابژه‌های تعین‌یافته، هرگز ممکن نیست. نفی مدامِ چیزی که هستیم، تمایزگذاریِ میان خود با خویشتن در طی این نفی کردن بدون تقویمِ مداومِ کیستیِ خود و وحدت‌بخشیِ مدام به خویشتن هرگز ما را به چیزی تبدیل نمی‌کند گرچه فرمول هگلی به‌درستی بگوید سلب ایجاب است و نفی خود اساسا همان تعین است. برای اینکه چیزی شویم بدون تاناتوس، بدون کنش تمایزگذاری، به مقصود دست نمی‌یابیم؛ زیرا در کنش تمایزگذاری است که جدایش-تفرد برایمان حاصل می‌شود. اما این نفی کردن گرچه به ما تمایزی میان ما و دیگران و همچنین میان ما و خویشتنِ سابقمان می‌بخشد، اما مرزی که بدون محتوا باشد امری خیالی خواهد بود.

نفی کردن بدون تقویم سردرگمی و پوچ است، تقویم بدون نفی کردن درجا زدن است.

http://t.me/will_to_morality
Post #449 128
- چطور می‌توانی مدعی باشی که می‌توان و باید با ناخودآگاه کنش ارتباطی داشت؟

+ آنچه از جنس ایده و اندیشه فروخورده می‌شود از جنس ایده و اندیشه باقی می‌ماند، گرچه در ورطه‌ی خائوس باشد. و آنچه بتواند در مقام عمل بر من قدرت وارد آورد، به‌منزله‌ی عامل در برابر من حاضر است.

http://t.me/will_to_morality
Post #447 134
تجربه‌ی ناخودآگاه دارای زبان شبه‌خصوصی است و به نحو نمادین خود را برای آگاهی آشکار می‌سازد. به دلیل گسستگی از آگاهی معنایی برای آن ندارد. آنچه در روان‌کاوی حائز اهمیت است این است که رهایی‌بخشی در وحدت‌بخشی به نفسی چندپاره است. در فرایند کنش ارتباطی میان درمانگر و آنالیزان باید یک کنش ارتباطی را میان آگاهی و ناخودآگاه شکل دهیم و راه وحدت‌بخشی را در نفس سوژه بگشاییم.

http://t.me/will_to_morality
Post #445 121
زیبا فهم‌ناپذیر است، زیرا امر همواره تفسیرپذیر یکسره به چنگ نمی‌آید و در تفسیری تثبیت‌شده مقیم نمی‌شود.

http://t.me/will_to_morality
Post #444 110
اثر هنری زیباست، اما زیبا چیست؟
مقدم بر زیبایی، اثر هنری آزادسازیِ ساحتِ فهم‌ناپذیر، ساحت وجود، است چون همواره امری قابل تفسیر می‌ماند. نمی‌توان برای اثر هنری تفسیری تثبیت‌شده در نظر گرفت و نمی‌توان کاربردی مشخص را بدان نسبت داد، نمی‌توان برای آن مفهومی تثبیت‌شده در نظر گرفت... نمی‌توان آن را فهم کرد. اثر هنری آزادسازی ساحت فهم‌ناپذیر می‌ماند. برای همین بیان کانتی در مورد زیبایی، بازی آزادانه‌ی خیال و فاهمه، در مورد زیباییِ اثرِ هنری بیانی درست است.

http://t.me/will_to_morality
Post #442 129
مدت زیادی است که ذهنم مشغول اثر جان مک‌داول، ذهن و جهان است، اثری که  برای من مسئله‌آفرین بوده است. متاسفانه تنبل بودم و آثار بعدی این فیلسوف ارجمند را مطالعه نکردم، و خبر دارم که وی بعدتر موضع خود در آن کتاب را با جرح و تعدیل‌هایی درآمیخته است. اما چون از آن آثار بی‌خبرم، ذهنم را تنها در نسبت با ذهن و جهان خالی می‌کنم. دیدگاه مک‌داول در مورد ادراک را تحت برچسب مفهوم‌گرایی در نسبت با ادراک طبقه‌بندی می‌کنند. توضیح حداقلی این است که حکم کانت در آغاز منطق استعلایی صحیح است که شهودها بدون مفهوم تهی هستند و مفاهیم بدون شهود کور. طبق دیدگاه مک‌داول ما هر آنچه را که ادراک می‌کنیم ذیل مفهوم ادراک می‌کنیم، و در نتیجه ادراک ما مفهومی است و در گام بعدی خود هستی باید اینچنین مفهومی باشد که ادراک ما مفهومی باشد. مطابق دیدگاه وی این موضع هگل در پدیدارشناسی روح نیز هست.
اگر بخواهم آزادانه صحبت کنم در طرح مک‌داول ۱۹۹۴ (و نه بعد از آن، زیرا نمی‌دانم موضعِ دقیقِ وی بعد از ۱۹۹۴ چیست) ادراک من مفهومی است زیرا وجود به همین نحو مفهومی است. وی در میانه‌ی سلارز و دیویدسون، با قبول مخالفت با افسانه‌ی امر داده‌شده‌ و با قبول مسئله‌ی شمای مفهومی و البته مخالفت با انسجام‌گراییِ نامتصل به جهان، باید امر داده‌شده را رد کند و اتصال ادراک با خودِ جهان را برقرار بداند. بدین ترتیب اگر امر غیرمفهومی قرار است در شناخت من نباشد (داده‌شده موجب اختلال در شبکه‌ی شناخت خواهد بود) باید خودِ وجود مفهومی باشد که هم داده‌شده‌ی غیرمفهومی نداشته باشیم و هم اتصال ادراک من با خودِ جهان ممکن شده باشد.
طبیعتا نمی‌توانم با عباراتی کوتاه بگویم مخالفت‌ها و ایرادات کجاست. همچنین نمی‌خواهم با جدیت زیاد مخالفت کنم. شاید چون دلم می‌خواهد مسئله گشوده بماند تا بعدها بهتر بدان بپردازم. اما این دیدگاه برای من از این جهت دچار مشکل است که میان دریافت و شناخت تمایز قائل نمی‌شود. این را، شاید به اشتباه، معادل ایرادی می‌دانم که تایلر برج هم در کتاب حجیم خود درباره‌ی ابژکتیویته به مک‌داول وارد می‌کند (Origins of Objectivity). در کار مک‌داول، به زعم من، میان شناخت و دریافت خلطی صورت می‌گیرد، و این هر دو ذیل برچسب ادراک جمع می‌شوند، پس موضعی دارای مشکل را برمی‌سازند.
من می‌پذیرم شناخت باید با لوگوس صورت پذیرد، و در نتیجه شناخت باید در شبکه‌ی مفهومی به چنگ آید، زیرا لوگوس را باید مفهومی بدانیم. پس افسانه‌ی امر داده شده‌ی سلارزی بر دوش من نیز سنگینی می‌کند. اما معنای این امر این نیست که دریافت در همان وهله‌ی نخست لوگوسی بوده است، بلکه من باور دارم که دریافت برابرایستاها در ابرهای تیره‌ی خائوس برای ما رخ داده است. ما با لوگوس خائوسِ فهم‌ناپذیر را به عقب می‌رانیم، یعنی ما با اندیشیدن به دریافت خود است که آن را برای خود معنادار می‌کنیم، آن را در شبکه‌ی مفاهیم و شناخت خود جای می‌دهیم، و به ربط و نسبت آن با سایر شناخت‌های خود آگاه می‌شویم و در نتیجه نهایتا به وجوهی از دریافتِ همواره تفسیرپذیرِ خود شناخت پیدا می‌کنیم. بدین ترتیب من با مک‌داول موافق نیستم که خود وجود مفهومی است، من معتقدم وجود در نسبت با منظر من بدان پاسخ داده و خود را بر من مطابق امکاناتِ تفسیری من آشکار می‌سازد. این به طور خلاصه مخالفت من با مک‌داول بود. اما در نسبت با استنادات تاریخی وی نیز قائل هستم که تفسیر وی از هگل با نگرشی خاص به یقین حسی جلو رفته است که من با آن مخالفم. اما چون نمی‌خواهم در مورد آن بزرگ‌مرد اندیشه صحبت کنم از این موضوع می‌گذرم.

http://t.me/will_to_morality
Post #440 125
🔹 کانت در مورد وضعیت اخلاقی هر موجود عقلانی معتقد است که "لازم است او همواره ماکسیم‌های خود را از منظر خویش، ولی همزمان از منظر هر موجود عقلانی دیگری .... اخذ کند" (GMS: 438).

🔹 کانت در نسبت با اخلاق غالبا منظر فردی اخلاق و تاکید بر فرد را رها می‌‌کند و به منظر توافق‌های ممکنِ اجتماعی و زندگی در جمع توجه ویژه‌ای دارد. در چنین وضعیتی افراد می‌توانند بر اساس هنجارهای تثبیت‌شده‌ی عقلانی در برساختِ اجتماعیِ عقلانیِ خود در منظر یکدیگر شریک شوند.

◻️ اما اخلاق تنها به چنین منظر و ساحتی محدود نمی‌شود. از آنجا که چشم‌انداز هر فرد متفاوت با دیگران است، نمی‌توان در مورد اخلاق در ساحت فردی و از منظر فردی چنین ادعایی کرد که هرکسی باید ماکسیمِ عملِ خود را همزمان از منظر هر موجود عقلانی بنگرد، زیرا برای این کار باید شخص دسترسی تامی به چشم‌انداز دیگران داشته باشد که چنین چیزی مطلقا ناممکن خواهد بود، زیرا نمی‌توان از چشم دیگران به مسائل نگریست، چون هر چشمی منحصربه‌فرد است و نگاهی منحصربه‌فرد دارد.

http://t.me/will_to_morality
Post #438 122
🔹 از کانت به نیچه:
امر (یا فرمان) مشروط و امر (یا فرمان) مطلق! آیا در میانه‌ی این دو می‌توان امری داشت؟

🔹 امر مشروط سوبژکتیو است و به خاطر چیزی بیرون از خودِ فعل امر می‌شود. امر مطلق ابژکتیو است و به خاطر خودِ فعل امر می‌شود. آیا می‌توان در میان این دو هیچ امری داشت؟ چنین امری باید چیزی باشد که ابژکتیویته نداشته باشد اما امر باید به خاطر خود فعل صورت گیرد. تنها امر به خلق اثر هنری برای هنرمند می‌تواند چنین خصلتی داشته باشد. این امر از امر مشروط بالاتر است زیرا خودآیینیِ سوژه‌ی هنرمند و عامل در مقام عمل در آن مدخلیت دارد. حال اگر معتقد شده باشیم که در ساح فردیِ اخلاق هیچ امر مطلقی در کار نیست، زندگی به‌مثابه‌ی امر به خلق اثر هنری آن چیزی خواهد شد که باید در ساحت فردی باید دستور کار شود.

🔹 نزد کانت اخلاق عبارت است از رابطه‌مندی هر کنشی با قانون‌گذاری [اخلاقی] (GMS: 434). امر مطلق که امر اخلاق است عبارت است از امر به التزارم به خودآیینی (یاد"خودقانون‌گذاری" در مقام ترجمه‌ای بهتر از autonomy) در تمامیت زندگی.

◻️ حال اگر در نسبت با ساحت فردیِ زندگی قائل به چنین امر مطلقی نباشیم که میان همگان مشترک است، ما ایده‌ی التزام به خودآیینی را همچنان رها نخواهیم کرد، بلکه امر به خلق اثر هنری را جایگزین آن می‌کنیم که همچنان التزام به خودآیینی در تمامیت زندگی است اما بدون اینکه داعیه‌ی ابژکتیویته داشته باشد. زندگی همچنان باید به نحو یکپارچه و خودآیین نگریسته شود، اما فرد در تکینه بودن خود مورد توجه قرار خواهد گرفت.

http://t.me/will_to_morality
Post #435 108
همچنین یک نکته اضافه می‌کنم:
تاکید من بر شخصی بودنِ مسئله‌ی فیلسوف چندان هم چیز عجیب و غریبی نیست. اگر برای فیلسوف چیزی مسئله نشده باشد، می‌تواند نیروی عقلانی خویش را صرف آن کند؟
Post #434 133
برهوت حقیقت Photo
صبح دیدم اقای دکتر ابوطالب صفدری در مورد ویدیویی وایرال شده از اقای دکتر سلطانی ویدیویی ارائه کردن و به نقد سخنان ایشان پرداخته‌اند که از شکل نقد که بگذریم، از لحاظ محتوایی نقد خوبی بود. اما در نهایت در نقد کلیشه‌ای بودنِ نگاه ایشان به زعم من خود اقای صفدری هم به یک کلیشه روی می‌آورند، منتها یک کلیشه‌ی آکادمیک.
در مقام نقد صحبت من به سادگی این است: طوری سخن نگویید که گویی فلسفه ملک طلق شماست. بگذارید هرکس متناسب با دغدغه‌ها و مسائلش فیلسوف باشد. نه آکادمی از افرادی یکدست تشکیل شده است و نه فلسفه. در جهت یکدست کردن آن که بکوشید، عقیم‌ترش خواهید کرد.
Post #432 110
اصرار بر تحقق بخشیدن به هدف اشتباه در جریان زندگی موجب شقاوت است. حال چه این هدف آگاهانه دنبال شود (مثلا در فرد ایدئولوژیک)، چه ناخودآگاهانه (مثلا به سبب الگوی اولیه‌ی اشتباهی که در کودکی شکل گرفته است).

http://t.me/will_to_morality
Telegram برهوت حقیقت پاره‌هایی در رابطه با حکمت زندگی و خودشناسی خودشناسی یعنی شناختن تمامیت! "من عرف نفسه، فقد عرف ربه" راه ارتباطی: @arash_bagheri_7394
Post #431 264
https://t.me/zor_van/2877?single

این مجموعه نوشتار در مورد مواجهه‌ی کامو و نیگل در مورد مسئله‌ی معنای زندگی را در کانال فخیم زُروان بسیار شایسته برای مطالعه و تامل می‌دانم.

آنچه در ادامه می‌آید گرچه با تاملات مفید و ارزشمندِ نگارنده‌ی گرامیِ متونِ فوق مورد تحریک واقع شده است، اما به معنای دقیق کلمه باید بگویم در نسبت با این متن به نگارش در نیامده و در نتیجه به هیچ وجه نقدی بر آن یا مخالفتی با آن یا ابراز اختلاف نظر نیست. صرفا مواجهه‌ی شخصیِ خودِ من با مسئله است.

***

🔹 آنچه در مواجهه با ادبیات فلسفی در مورد مسئله‌ی معنای زندگی مرا آزار می‌دهد عدم توجه به دو مسئله در نسبت با معنای زندگی است: ۱) زندگی معنا ندارد، ۲) زندگی پوچ است. مورد اول را با نیهیلیسم برچسب‌گذاری می‌کنم، گرچه نیهیلیسم در این معنا بیشتر مشترک لفظی است با آنچه عموما از این واژه مراد شده است.

🔹 در هر دو مورد آنچه موجب می‌شود زندگی به‌مثابه‌ی مسئله پیشاروی ما قرار گیرد توان فراروندگی از سطح زندگی به پاس توانایی‌های عقلانی ماست. اما این دو مسئله دو نقطه‌ی متفاوت فلسفی-روانی را در نسبت با زندگی نشانه می‌روند. در نیهیلیسم، در این معنای مدنظر، زندگی فرد بی‌معناست، اما می‌تواند پوچ باشد یا نباشد. برای مثال زندگی یک فرد دین‌دارِ فرضی در لوای حکومتی ناکارامد که مولفه‌های مختلف سلامت اجتماعی در آن هیچ اهمیتی نداشته باشد، به دلیل موانع بیشمار برای شکل دادن به زندگی‌ای شکوفا دچار بی‌معنایی می‌شود، ولی پوچ نه. یا همچنین یک فرد دین‌دار در مواجهه با مدرنیته می‌تواند با نیهیلیسم مواجه شود، زیرا ارزش‌های وی در این زمانه حاکم نیستند و دهش تاریخی وی اجازه نمی‌دهد آن ارزش‌ها را چنانکه مطلوب است پی بگیرد. خاستگاه نیهیلیسم در نفی خواهد بود، یعنی ناکامی در کوشیدن برای تحقق ارزش و یا انکار ارزشمندیِ آن در زمانه‌ی جاری. در این شرایط مطابق با بیان مهم نیچه در اراده‌ی قدرت "والاترین ارزش‌ها از ارزش خود می‌کاهند"، یعنی پیگیری ارزش‌ها بی‌معنا شده است، اما زندگی پوچ نشده‌ است. این فرد دین‌دار همچنان معتقد است ارزش‌ها در شرایطی دیگر، شرایطی عقلی-ایدئال که به زندگیِ جاریِ وی ارتباطی ندارد، دارای ارزشی راستین هستند، اما در مقام عمل از آن‌ها روی می‌گرداند، اما همچنان با توکل به منبعی الهی این رویگردانی را در آن شرایط اجتماعی درست می‌پندارد. مشکل وی تنها این است که چیزی ندارد که جای چنین اررش‌هایی بنشاند. وی دچار بی‌معنایی شده است، اما با ایمان خود معتقد خواهد ماند که زندگی در نهایت هدفی خواهد داشت. آزمون الهی، تقدیر تاریخ یا هرچه که باشد. چنین کسی از طلب برخی ارزش‌ها دست می‌کشد، در مورد آن‌ها و حتی خودِ زندگی دچار نیهیلیسم می‌شود، چون بسیاری مولفه‌های معنادار کردن زندگی را از دست داده است، اما با پوچ انگاشتنِ زندگی فاصله‌ای بسیار دارد.

🔹 از طرف دیگر یک انسان لذت‌طلب می‌تواند از زندگی خود لذت ببرد، آن را مجدانه پی بگیرد و برای زیستن شوق وافر داشته باشد، و فعالیت‌های خود را به نحو معناداری انجام دهد، به طوری که از زندگی خود سراسر رضایت داشته باشد، اما برایش زندگی پوچ باشد و با این پوچی کنار آید. یا یک فرد آتئیست می‌تواند زندگی‌ای معنادار را برای خود طرح‌ریزی کند، از زندگی خود خوشحال باشد و معنایی برای زندگی خود در انجام فعالیت‌های خود بیابد، اما همچنین در پاسخ به "این‌ها همه برای چه؟" ما را با پوچی زندگی روبرو کند و در نهایت بگوید اهمیتی ندارد که چه کنیم، مهم این است که بتوانیم رضایت خود از زندگی را پیدا کنیم، هرچه باشد ما فقط همین یک زندگی را داریم. مشابه چنین دیدگاه‌هایی را نزد نیچه با عباراتی چون نیهیلیسم مثبت و یا نیهیلیسم فعال توصیف می‌کنند (گرچه در مورد معنای این توصیفات اختلاف‌نظر جدی وجود دارد که در رابطه با آن در اینجا ورودی نمی‌کنم. همچنین باور دارم یکسان انگاشتن معنای دو مسئله‌ی پوچی و نیهیلیسم ریشه‌ی خود را در شیوه‌ی استعمال نیچه در نسبت با واژه‌ی نیهیلیسم می‌یابند.)

🔶 خب با این اوصاف، پس تفاوت بی‌معناییِ زندگی و پوچیِ آن در چیست؟
من به این سوال پاسخ نمی‌دهم، فقط پرسش را طرح کردم زیرا پرسیدن را مهم‌تر از پاسخ دادن می‌دانم.
Telegram زروان
Post #429 133
برهوت حقیقت نه در پی وحدت اندیشه با تمرکزی مشخص، بلکه در پی دستیابی به تمامیتی از اندیشیدن به هستی است. پرسش محوری نزد این نوع متفکر عموما "خود" است، چنانکه نزد سقراطِ افلاطون یا نیچه می‌یابیم. خودشناسی برای وی مسئله‌ی اصلی فلسفه است، و چون تمامیت روابط، روابطی با خود…
🔹 هر وجودِ انضمامی در نظامی بی‌کران از روابط در نسبت با خود قرار دارد‌. اما خودتحقق‌بخشی وی تنها در نسبت با انتخاب‌ها و التفات‌های وی تحقق می‌یابد.

🔹 از آنجا که خودشناسی چیزی نیست جز فهمِ امکاناتِ وجودیِ خویشتن، خودشناسی تنها در فرایند خودتحقق‌بخشی ممکن می‌شود، زیرا فهمِ امکاناتِ وجودیِ خود تنها ذیل تحققِ انضمامی آن‌ها قابل به دست آمدن است.

🔶 بدین ترتیب خودشناسی جز در نسبت با انتخاب‌ها و التفات‌های سوژه ممکن نیست. پس فیلسوفی که به‌عنوان مسئله‌ی اصلی خود در پی خودشناسی باشد، ناچار از مرکزیت‌زدایی خواهد بود، زیرا در غیر این صورت در مقام فیلسوف نمی‌تواند خودشناسی را به‌منزله‌ی دغدغه‌ای کلی بررسی کند. زیرا هرچه باشد فیلسوف در پی کلی است.

http://t.me/will_to_morality
Post #428 143
نه در پی وحدت اندیشه با تمرکزی مشخص، بلکه در پی دستیابی به تمامیتی از اندیشیدن به هستی است.
پرسش محوری نزد این نوع متفکر عموما "خود" است، چنانکه نزد سقراطِ افلاطون یا نیچه می‌یابیم. خودشناسی برای وی مسئله‌ی اصلی فلسفه است، و چون تمامیت روابط، روابطی با خود هستند، خودشناسی سودای تحقق‌ناپذیر اندیشیدن به تمامیت را دارد. از آنجا که تمامیت روابط را خواستن، ترجیحی بلامرجح در انتخاب محورِ نظام روابطِ موجود در نسبت با خود (self) را پیش می‌نهد، پس تمرکززدایی از اندیشه‌ی تمامیت‌جو امری دائمی است که در طی زندگیِ فکریِ متفکرِ تمامیت‌جو در جریان است. تنها پس از مرگِ اندیشمند و در خلالِ تفسیر وی است که مرکزها و محورهایی برای مسیرهایی که وی طی کرده است قابل در نظر گرفتن خواهند بود.

http://t.me/will_to_morality
Post #427 133
تجربه‌ی شکست موجب می شود از ثبات قدم در نسبت با مسیر خود دست بکشیم و در مورد مسیر تجدیدنظر کنیم و بخواهیم که راهی بهتر را برگزینیم.
کسی که پیوسته در پی تغییر مسیر بوده و همواره در جست‌وجوی راهی بهتر برمی‌آید، در واقع با ذهنیتی بازنده با مشکلات خود مواجه می‌شود. اما اگر هوشمند باشد، سرانجام در شکست خوردنِ این سردرگمی ذهنیتی برنده داشتن را خواهد آموخت.

http://t.me/will_to_morality
Post #426 144
اعتماد به قدرتِ خویشتن خود را در آرامش و ثبات قدم آشکار می‌سازد. آنکه احساس حقارت داشته باشد بیشتر عجله دارد و تقلا می‌کند.

http://t.me/will_to_morality
Post #425 180
در این روزها که خود را بیش از سابق با روان انسان درگیر کرده‌ام بیش از پیش به یاد نیا ثمری هستم...
آخرین کتابی که دستش دیدم تاریخ روان‌کاوی استیون میچل و مارگارت بلک بود.
زمانی در همینجا پرسیدم که آیا با رفتنِ او پرداختن به مسائلِ اندیشه‌ی ناتمامش برای دوستانش به ارث می‌رسد یا نه، و پاسخِ تلویحی‌ام آری بود.
پس به نوعی مشغول به همان عهدی هستم که با خود بسته بودم.
یاد این دوست خوب را گرامی می‌دارم، و از غم دوری دوستان همواره ملول خواهم بود.

https://t.me/will_to_morality/234
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →