به یاد محمدرضا ریختهگراندکتر محمدرضا ریختهگران انسانی خوب و متخلق به اخلاق و استادی عجیب و غریب بود.
سال ۱۳۹۸ وقتی وارد مقطع ارشد شدم درس تفسیر متون فلسفی ۱ را با ایشان گذراندم. هفته پیش از فوت آن استادِ عزیز باخبر شدم، ولی نمیدانستم باید چیزی بگویم یا نه، و آیا چیزی گفتن اصلاً لازم است یا نه.
اما این روزها عموماً میبینم واکنشها به فوتِ آن استاد منفی و یا بیاعتنایی است. حتی وقتی کسی میخواهد خوبِ آن مرحوم را بگوید نیز گویی کنایه و یا حداکثر رفع تکلیفی در کار است. از این جهت قدری دلگیر میشوم. فکر میکنم ریختهگران جای اشتباهی قرار داشت و همین بدترین اتفاقِ ممکن برای چنان مردی بود. او ذوق عرفانی داشت. به زعمِ من نه مردِ هنر بود، نه مردِ فلسفه، بلکه به گمانم مردِ عرفان بود. درسی که از واکنشها به فوت ایشان میگیرم این است که انسان باید مراقب باشد چه جایگاهی متناسب با وی است، مگرنه چندان فرجام مناسبی ندارد.
اگر قدری بخواهم از نسبتِ شخصیِ خودم با ایشان بگویم، چندان راه به جایی نمیبرد، زیرا از کرونا تا زمانِ فوت ایشان دیگر هرگز وی را ندیدم. راستش را بگویم، دوست داشتم لااقل طی این همه سال یک بار دیگر ببینمش، اما نشد.
یادم هست وقتی مقطع ارشد را شروع کردم دکتر ریختهگران اصلاً از من رضایت نداشت، و حق هم داشت. من آخر کلاس مینشستم، برای خودم کتاب باز میکردم و بیاعتنا به روندِ کلاس بودم. به گمانم هر جلسه هم وسط کلاس میرفتم بیرون هوایی بخورم و وقتی تلف کنم و بعد برگردم به کلاس... راستش را بگویم آن زمان هنوز استایلِ دوره دانشجوییِ خودم در علم و صنعت را حفظ کرده بودم و با محیطِ جدیدی که بدان وارد شده بودم هماهنگ نبودم. پس با چنان بیتوجهی و گستاخیهایی که داشتم حق داشت که از من ناراضی باشد. تقریبا دو ماهی از ترم را در کلاس ایشان بیاعتنا به سر میبردم و اهمیتی به درس نمیدادم. اما از آخر آبان وقتی به خودم آمدم و پذیرفتم من به عنوان دانشجو باید همه دروس را جدیتر بگیرم هفتههای باقیمانده از ترم را در کلاس مبادی آداب و در حضور کامل سپری کردم.
یادم هست بعد از چند هفته ایشان از من تشکر کرد. به صراحت گفت قبلاً جدیتی نداشتی و اکنون با این جدیت من را خوشحال میکنی. برای من که میدیدم صفتِ بارزِ بسیاری از استادان دانشگاه کینهتوزی و اِعمالِ قدرت است موجب تعجب بود. ریختهگران هیچ کینهای از من نداشت، و همین برای اینکه برایم بسیار محترم باشد کافی بود، زیرا من تا آن زمان با مجمعِ کینهتوزانِ صاحبِ سخن در دانشگاه مواجهه داشتم و چنین علو اخلاقیای برایم تازگیِ خاصی داشت، شاید تا امروز هم کمتر با چنین اخلاقی در دانشگاه مواجه شده باشم.
بدین ترتیب ارتباط من و استاد رفته رفته بسیار بهتر شد. روی دیگر سکهی اخلاقِ ایشان، چیزی که شاید طرفِ مقابلِ کینهتوزی باشد، صفتِ قدرشناسی در ایشان بود.
یک روز از روزهای نزدیک به اواخر ترم در کلاس از ما خواست که چند صفحهای را تقبل زحمت کنیم و پرینت بگیریم. من داوطلب شدم و فایل مربوطه را پیدا کردم و برای ایشان پرینت گرفتم. یک کار بسیار ساده و کماهمیت. باور کنید یا نه، بارها و بارها از من بدون هیچ ریا و بسیار مهربانانه تشکر و قدردانی کرد، به طوری که واقعاً از او خجالت میکشیدم، کاری بسیار کوچک کرده بودم و توقع نداشتم اینقدر قدردان باشد، تازه من همان کسی بودم که در کلاس حضور نامتعارف و پراشکالی داشت.
من ریختهگران را دوست داشتم، به عنوان یک انسان برایم عزیز و بسیار محترم بود، و بسیار افسوس میخورم که نحوه کلاسداریِ وی این ابعادِ بسیار مناسبِ وی را کاملاً از اهمیت تهی کرد. کاش هرگز اینطوری نمیشد. کاش ذائقه فلسفیِ ما دانشجویان و اهالی فلسفه را بیشتر درک میکرد، و کاش ... باید کاشها را رها کنیم. خدایش رحمت کند.
http://t.me/will_to_morality