https://t.me/zor_van/2877?single
این مجموعه نوشتار در مورد مواجههی کامو و نیگل در مورد مسئلهی معنای زندگی را در کانال فخیم زُروان بسیار شایسته برای مطالعه و تامل میدانم.
آنچه در ادامه میآید گرچه با تاملات مفید و ارزشمندِ نگارندهی گرامیِ متونِ فوق مورد تحریک واقع شده است، اما به معنای دقیق کلمه باید بگویم در نسبت با این متن به نگارش در نیامده و در نتیجه به هیچ وجه نقدی بر آن یا مخالفتی با آن یا ابراز اختلاف نظر نیست. صرفا مواجههی شخصیِ خودِ من با مسئله است.
***
🔹 آنچه در مواجهه با ادبیات فلسفی در مورد مسئلهی معنای زندگی مرا آزار میدهد عدم توجه به دو مسئله در نسبت با معنای زندگی است: ۱) زندگی معنا ندارد، ۲) زندگی پوچ است. مورد اول را با نیهیلیسم برچسبگذاری میکنم، گرچه نیهیلیسم در این معنا بیشتر مشترک لفظی است با آنچه عموما از این واژه مراد شده است.
🔹 در هر دو مورد آنچه موجب میشود زندگی بهمثابهی مسئله پیشاروی ما قرار گیرد توان فراروندگی از سطح زندگی به پاس تواناییهای عقلانی ماست. اما این دو مسئله دو نقطهی متفاوت فلسفی-روانی را در نسبت با زندگی نشانه میروند. در نیهیلیسم، در این معنای مدنظر، زندگی فرد بیمعناست، اما میتواند پوچ باشد یا نباشد. برای مثال زندگی یک فرد دیندارِ فرضی در لوای حکومتی ناکارامد که مولفههای مختلف سلامت اجتماعی در آن هیچ اهمیتی نداشته باشد، به دلیل موانع بیشمار برای شکل دادن به زندگیای شکوفا دچار بیمعنایی میشود، ولی پوچ نه. یا همچنین یک فرد دیندار در مواجهه با مدرنیته میتواند با نیهیلیسم مواجه شود، زیرا ارزشهای وی در این زمانه حاکم نیستند و دهش تاریخی وی اجازه نمیدهد آن ارزشها را چنانکه مطلوب است پی بگیرد. خاستگاه نیهیلیسم در نفی خواهد بود، یعنی ناکامی در کوشیدن برای تحقق ارزش و یا انکار ارزشمندیِ آن در زمانهی جاری. در این شرایط مطابق با بیان مهم نیچه در ارادهی قدرت "والاترین ارزشها از ارزش خود میکاهند"، یعنی پیگیری ارزشها بیمعنا شده است، اما زندگی پوچ نشده است. این فرد دیندار همچنان معتقد است ارزشها در شرایطی دیگر، شرایطی عقلی-ایدئال که به زندگیِ جاریِ وی ارتباطی ندارد، دارای ارزشی راستین هستند، اما در مقام عمل از آنها روی میگرداند، اما همچنان با توکل به منبعی الهی این رویگردانی را در آن شرایط اجتماعی درست میپندارد. مشکل وی تنها این است که چیزی ندارد که جای چنین اررشهایی بنشاند. وی دچار بیمعنایی شده است، اما با ایمان خود معتقد خواهد ماند که زندگی در نهایت هدفی خواهد داشت. آزمون الهی، تقدیر تاریخ یا هرچه که باشد. چنین کسی از طلب برخی ارزشها دست میکشد، در مورد آنها و حتی خودِ زندگی دچار نیهیلیسم میشود، چون بسیاری مولفههای معنادار کردن زندگی را از دست داده است، اما با پوچ انگاشتنِ زندگی فاصلهای بسیار دارد.
🔹 از طرف دیگر یک انسان لذتطلب میتواند از زندگی خود لذت ببرد، آن را مجدانه پی بگیرد و برای زیستن شوق وافر داشته باشد، و فعالیتهای خود را به نحو معناداری انجام دهد، به طوری که از زندگی خود سراسر رضایت داشته باشد، اما برایش زندگی پوچ باشد و با این پوچی کنار آید. یا یک فرد آتئیست میتواند زندگیای معنادار را برای خود طرحریزی کند، از زندگی خود خوشحال باشد و معنایی برای زندگی خود در انجام فعالیتهای خود بیابد، اما همچنین در پاسخ به "اینها همه برای چه؟" ما را با پوچی زندگی روبرو کند و در نهایت بگوید اهمیتی ندارد که چه کنیم، مهم این است که بتوانیم رضایت خود از زندگی را پیدا کنیم، هرچه باشد ما فقط همین یک زندگی را داریم. مشابه چنین دیدگاههایی را نزد نیچه با عباراتی چون نیهیلیسم مثبت و یا نیهیلیسم فعال توصیف میکنند (گرچه در مورد معنای این توصیفات اختلافنظر جدی وجود دارد که در رابطه با آن در اینجا ورودی نمیکنم. همچنین باور دارم یکسان انگاشتن معنای دو مسئلهی پوچی و نیهیلیسم ریشهی خود را در شیوهی استعمال نیچه در نسبت با واژهی نیهیلیسم مییابند.)
🔶 خب با این اوصاف، پس تفاوت بیمعناییِ زندگی و پوچیِ آن در چیست؟
من به این سوال پاسخ نمیدهم، فقط پرسش را طرح کردم زیرا پرسیدن را مهمتر از پاسخ دادن میدانم.
Post #431
264