TGViewer
Channel Public Channel
گم

گم

@sashyans

Subscribers
2
Photos
5
Videos
0
Links
1
Recent Posts 20 shown
Post #69
Channel name was changed to «گم»
Post #63 40
شورِ عشقِ روی آن زیبانگار
می‌برد از دل عنانِ اختیار

گریه‌ی بی‌اختیارم می‌برد
عشقِ آن دلبر قرارم می‌برد

می‌برد شورِ شرابِ عشقِ او
در خیابانهای شهرم کو به کو

داند آیا دلبرم بی‌روی او
بی‌نسیمِ دلکشِ گیسوی او،

تا سحرگاهان بسوزم همچو شمع
عالمی را برفروزم همچو شمع...


تا تو را دیدم، چنین مفتون شدم
بی‌سر و سامان‌تر از مجنون شدم

گیسوان در بادها کردم پریش
دست شستم دیگر از سامانِ خویش

تا از آن ابرو اشارت می‌دهی
بر جنونِ من بشارت می‌دهی

خوانَدَم آن چشم هر دم سوی خویش
خواهدم زین بیشتر زار و پریش

در نگاهم شعله‌ها ریزد به راز
او همه ناز و نگاهِ من نیاز

سر به شیدایی برآوردم کنون
تا چه پیش آید مرا زین موجِ خون...

چشمِ تو در گوشِ چشمم هر زمان
گوید: "ای چشمِ حزین عاشق بمان

عاشقِ من باش و چشمِ کس مجوی
عطرِ چشمِ هیچ دیّاری مبوی

عاشقِ من باش و بی‌من بسته باش
عاشقِ من! با دلم پیوسته باش

اشک ریز اما مجو چشمِ هوس
گم مکن خود را درونِ چشمِ کس

من تو را بینم به دل، خوانم به جان
با تو دارم هر نظر، مهرِ نهان

پاک باش و لایقِ دیدار باش
خواب را از سر بنه، بیدار باش...‌"
Post #62 30
سوی اقیانوس شد دریای راز
سنگِ سبزی جُست و آمد سرفراز

بوسه زد بر سنگ و بنمودش مرا
ای خوشا آن گوهرِ بوسه‌نما

گر به دستِ من رسد بویم به راز
تا بگیرم بوی آن دریای ناز

سنگِ اقیانوس در دستِ نگار
داستانها سر کند از بوی یار...

در تو خواهم زیست اقیانوسِ من
در شبِ دریا تویی فانوسِ من

گرچه موجت سر به سنگم کوفته‌ست
خاطرم را موجِ تو آشوفته‌ست،

جز تو دریایی نبینم پر خروش
سر به پایت می‌نهم دریای نوش

خوش بنوشانم ز موجِ مستِ خویش
بر سرم آور همایون دستِ خویش

نوشم از تو آه ای دریای مست
تا ز تو سرشار گردم بی‌گسست...

هر دمی با موجِ تو بازی کنم
در میانِ شعله جانبازی کنم

موجهای آتشینت دلکش است
وآنکه این آتش خورد جانش خوش است

در میانِ موجِ آتشناک، من
رخ نهاده در رخِ افلاک، من...

هر دمم خوانی به ناز و دلبری
با هزاران شیوه و افسونگری،

سوی اوجِ موجِ خود دریای من
گویی‌ام: "عاشق بمان در پای من

من نسوزم هر که را ای باوفا
چون سمندر در دلِ آتش درآ

گرچه سوزم هستی‌ات را هرچه هست
از تو سازم عاشقی دریاپرست

بی‌غشت دیدم، تمامت سوختم
دیده‌ات را از دو عالم دوختم

تا نبیند دیده‌ات جز چشمِ من
ای پرستیده شرارِ خشمِ من..."


آه، دریایم! پرستم موجِ تو
سر فرود آرم به پیشِ اوجِ تو

تا تو دریای منی، من سرخوشم
تن به زیرِ موجِ مستت می‌کشم


شاعر شوریده‌ی چشمان تو🥀
Post #61 27
هجرِ تو بال و پرم را سوخته‌ست
آتشت خاکسترم را سوخته‌ست

هر چه شادی از دلِ زارم گریخت
رشتهٔ امّیدِ من از هم گسیخت

من تو را خوانم چو طفلِ بی‌گناه
بی‌پناهم بی‌پناهم بی‌پناه

تو بلندی، آسمانت زیرِ پر
من حقیرم خاکِ غمهایم به سر

من گناهم این که دارم چشمِ دل
نیستم در پیشِ تو یک مشت گِل

از تو جانم پر ز بوی گُل شده‌ست
خون، دلم از نالهٔ بلبل شده‌ست

بلبلِ طبعم بنالد زارزار
سر کند در گوش جان آوای یار

از نوای بلبل آری خون چکد
خونِ دل از دیدهٔ مجنون چکد

از تو تا من فاصله فرسنگ‌هاست
پیشِ رویم کوه‌ها و سنگ‌هاست

تیشه چون فرهاد می‌گیرم به دست
تا مگر بر کوه غمِ آرم شکست

تیشه اما گوید: "ای شوریده‌بخت
یار دارد سینه‌ای از سنگِ سخت

تو رگان و ریشه‌ات از هم گسست
از صدای تیشه‌ات قلبی نَخَست

تیشه‌زن! تیشه بزن بر قلبِ خویش
خون بیفشان از درونِ ریش‌ریش

نقشِ این هجران به کوهِ غم بکَن
آتش از تیشه به جانِ غم فکن

گرچه شیرین است جانت ای عزیز
جانِ خود در پای شیرینت بریز

زان لبِ شیرین شرنگت قسمت است
بهره‌ات زو شعله‌های فُرقَت است

این جهان عاشق‌کُش است و کینه‌توز
آه از این صخرهٔ فرهادسوز..."


تیشه این گوید ولی شیرینِ من
گویدم: "ای عاشقِ دیرینِ من

تیشه بگذار و قلم آور به دست
نقشِ من بنْگار با آن بی‌گسست

من نه آن شیرینِ تلخِ قصه‌ام
که کُشد فرهادها را غصه‌ام

زنده‌ات سازم چو میرانم تو را
خوانمت چندان که می‌رانم تو را

می‌فشانم خونت اما در نهان
با تو دارم ماجرایی هر زمان

دوست دارم من گدازانت چو شمع
شعله‌ور چون شعله‌بازانت چو شمع

لیک با تو در دلِ من مهرهاست
با کریمان رحمتِ بی‌مُنتَهاست

در دلت از نورِ ما تا سایه‌ای‌ست
جانِ تو با نورِ جان همسایه‌ای‌ست

کیستم؟ دریای آتشناکِ تو
شعله‌ها ریزم به جانِ پاکِ تو

جز تو ای که جانِ خود می‌بازی‌ام
کس ندارد تابِ آتش‌بازی‌ام...


شاعر شوریده‌ی چشمان تو🥀
و
خاکستر پرپر آتشِ عزیزت🍂
Post #60 25
ای به خوابم آمده، راهم زده
تیرِ غم بر دامنِ آهم زده

آمده از خواب و رویا در برم
سوخته از داغِ غم بال و پرم

گر بمیرم هم غمِ عشقت ز جان،
نگسلم ای ماهروی مهربان...

می‌زنم زانو به پیشِ پای تو
چشم دارم در رخِ زیبای تو

چشم در چشمِ تو می‌دوزم به راز
شعله‌ای در دیده داری جانگداز

آه از بالا نگاهم می‌کنی
خنده‌ها بر اشک و آهم می‌کنی

بر ضریحِ زانوانت بوسه‌ها
می‌فشانم شاهبانو از وفا

پای در نِه در کفِ دستم به ناز
در نگاهِ من ببین عمقِ نیاز

با سرشکم شویم از پایت غبار
می‌نهم بر پات چشمِ اشکبار...


شاعر شوریده‌ی چشمان تو

🥀🍂
Post #59 22
از تو باید رفت و باید درگذشت
باید از دریا گذشت و کوه و دشت

باورم شد آنکه خوابی بوده‌ای
نام، "دریا" خود سرابی بوده‌ای

من تو را دیدم، تو دیدی خویش را
سوختی تو یارِ یاراندیش را

نیست این پایانِ من، آغازم است
من نخوانم این شکستن را شکست

بعد ازین من نیز بینم خویش را
بفکنم یارانِ خویش‌اندیش را

از زمین نقبی زنم  بر آسمان
هم بسوزم دیدهٔ حدس و گمان...

از تو رفتم بر نمی‌گردم دگر
تو نیابی نیز از گردم اثر

از تو دورم کرد جانِ مهرخو
بعد از این دیگر نشانِ من مجو

از زبور آتش و خاکسترم
آخرین قطره‌ست روی دفترم...

بعد ازین دیگر کسی روید ز من
داستانی هر کسی گوید ز من

بی جنونی زندگانی می‌کنم
وین جنون را بایگانی می‌کنم

عقلِ سرخم را به دریا می‌دهم
در دلِ دریا غروبی می‌نهم...

وقتِ آن آمد که کبریت آورم
آتشی در دفترِ غم گسترم

آتشی در هفت دریا در زنم
شعله‌ای در جانِ عالم افکنم

وین زبورِ عشق سوزم سر به سر
زآتشش خاکستری آرم به بر

جمله خاکستر سوی باد آورم
آتشِ عشقِ تو در یاد آورم...


ای فرشته عشق می‌دانی که چیست؟
بر دلِ بی‌عشق می‌باید گریست

می‌روم از کویت اما جاودان
داغِ عشقِ توست در جانم نهان

دوستت دارم ز جان هم بیشتر
گرچه جان از داغِ عشقت ریش‌تر...


از تو باید رفت و باید درگذشت
باید از دریا گذشت و کوه و دشت

باورم شد آنکه خوابی بوده‌ای
نام، "دریا" خود سرابی بوده‌ای



خاکستر آتش سرکشِ دوست🥀
Post #58 21
می‌رسد روزی که ما دو، لب‌به‌لب
آتش افشانیم در نیزارِ شب

بوستانِ بوسه‌هامان گل دهد
شورِ آوا بر لبِ بلبل نهد

می‌رسد آن روز با صد خرّمی
که نباشد در میان دیگر غمی...

باز سودای سرِ گیسوی تو
می‌پزم در سر که گیرم بوی تو

بوی تو باد آورد همراهِ خویش
گشت سودایی دل و جانِ پریش

بال و پر بگشود باز از نو خیال
تا مگر منزل کند جان در وصال

باز ره اندر نهانگاهِ تو جُست
باز در خاطر گلِ روی تو رُست...

تا نهانگاهِ تو با بالِ خیال
پر کشیدم تا زنم جامِ وصال

در رسیدم، در گشودی بر رخم
گفتی آه ای نازنینم، فرخم!

آمدی آخر تو از راهِ دراز
آه دارم با لبت یک سینه راز

تنگ در آغوش بگرفتی‌ مرا
گفتی‌ام: «ای یاِرِ شنگِ باوفا

امشب از لبهای هم می می‌زنیم
عاشقانه تا سحر نی می‌زنیم»

من در آغوشِ تو می‌خواندم حزین:
«آه ای "دریای مستی‌آفرین"

دوست دارم گم شوم در جانِ تو
خم شوم چون لاله در طوفانِ تو

آه ای معبودِ من! مستِ تو‌ام
جامِ نوشم آه در دستِ توام»...

بردی‌ام با ناز سوی خوابگاه
بستری بود از گل و آوازِ ماه

وه که پُر بود از پرِ قوی سپید
تن در او چون قو به دریا می‌چمید

پیش از آن که تن در آن دریا بریم
گفتم ای گل جامه بر تن بردریم؟

چون ستاره چشمکی شیرین زدی
گفتی: «ای عاشق چه نیکو آمدی!

دستی آور پیش و عریانم بکن
جامه برکَن از تنم، جانم بکن»

دست در پیراهنت بردم به ناز
دگمه یک‌یک برگشودم از نیاز

دو کبوتر بال می‌زد در قفس
جانِ من می‌سوخت از تابِ هوس

پیرهن کَندم، برافکندم به چوب
از ورای پنجره می‌زد غروب

نرم بگشودم درِ سرخِ قفس
دو کبوتر...  آه... در هُرمِ هوس...

دست بردی بر سرِ گیسوی خود
تاب دادی از هوس بر موی خود

دست بردم در حجابِ آخرین
تاب دادی بر کمر، زیباترین!...

دست بردی، دگمه‌دگمه پیرهن
واگشودی، آه جنگِ تن به تن!

دست بردی در حجابِ آخرین
بود رخت و پَختِ ما روی زمین...

تن رها کردیم در بستر به ناز
دستهامان کورهٔ صدها نیاز

بوسه‌‌بوسه بانگِ نوشانوشمان
گرمِ می‌پیچید در آغوشمان

دست می‌بردیم تا بی‌سوی‌ها
مست از عطرِ خوشِ گیسوی‌ها...

شب به روی شیشه پنجه می‌کشید
زن به رویم خویشتن را می‌کشید

دست در گیسوی او بردم ز تب
بر لبِ من می‌نهاد آن ماه، لب...

در تنِ عریانِ ما تابِ عطش
شعله‌ می‌افشاند گرم و مهروَش

آه دستم تا کجا پر می‌کشید!
تا ورای ناکجا پر می‌کشید

تا نهان‌جای تنت می‌رفت شاد
می‌سپردی شرم را بر دستِ باد...

دستها در ژرفناها راه جُست
آه عاشق باز از جان دست شُست

موجِ دریا را ز هم وا می‌گشود
عمقِ اقیانوس را می‌آزمود

چند بند انگشت ژرفای تنت!
صدهزاران پای، جانِ روشنت...

آتشی در زیرِ دریا می‌گداخت
شعله‌هایش موج‌ها را می‌نواخت

آب و آتش نرم می‌آمیختند
عشوه‌ها در جانِ هم می‌ریختند

تابِ تن‌ها، همچنان موزون و شاد
دو کبوتر تن رها کرده به باد

همچنان موسیقیِ شادِ هوس
برده بود از یادشان کنجِ قفس...

در نگاهم چشمهایت گم شده
رهزنِ ما دانهٔ گندم شده...

رقصِ موزونِ تنِ زیبای تو
التهابِ روشنِ رگهای تو...

در لبِ ما نوش‌نوشِ آه‌آه
پنجره وا شد، تنت را دید ماه

توریِ شب را کشیدم بر تنت
تا نسوزد ماه از تابیدنت...


شاعر شوریده‌ی چشمان تو
❤❤❤
Post #57 17
دوش خوابم ناگهان از خود ربود
این چه تقدیری‌ست یارب رخ نمود

یار در بیداری و عاشق به خواب
لیک از چشمش روان صد جوی آب

عاشقا! هنگامِ وصل این خواب چیست؟
بر تو و بر حالِ تو باید گریست

لافِ عشق و خواب هنگامِ وصال؟
این چنین جویی ز معشوق اتصال؟

ننگ بادا اینچنین عاشق‌شدن
اینچنین جویی به شه لایق‌شدن؟

شاهت آمد خفته دیدت از جفا
این وفاداری بُود شاهِ وفا؟

جای آن است آنکه خون گریی خموش
لایقِ صحبت نئی چند این خروش

زانوان بشکن، نشین بر خاکِ او
تا مگر گردی دوباره پاکِ او

سجده کن بر قامتِ قدّیسی‌اش
عطرِ جان جو از دمِ چون عیسی‌اش

جای آن است آنکه آن جانِ جهان
خوش تو را افشاند آتشها به جان

شرم بادا بر تو ای پر مدعا
مدعی در عشق و ایثار و وفا...


ای دلِ خونین مرا بس این اَلَم
چند کوبی شیشه‌ام بر سنگِ غم

خود بس است این شرمساری پیشِ شاه
سوختی جانِ مرا زین دودِ آه

گرچه دانم حسرتم سوزد درون
چند رانی از دوچشمم موجِ خون؟

گر خطایی رفت، شه کانِ سخاست
او خطاپوش است و دریای عطاست

رمزِ این معنی ز مولانا بپرس
ماجرای قطره از "دریا" بپرس؛

"تو مگو ما را بدان شه، بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست"
Post #56 16
چون غبارِ کوی جان‌افزای تو
می‌فشانم بوسه‌ها بر پای تو

ای نشسته بر سرِ عرشِ جلال
می‌زنم چنگی به گیسوی خیال

هم خیالم می‌رساند بوی تو
می‌دهد مستی ز بوی موی تو

در هوای قصه‌ی گیسوی تو
می‌دوم افتان و خیزان سوی تو

دیده اشک‌آلود و سینه پر ز آه
می‌زنم چنگی بدان زلفِ سیاه...


هر شبی سرخوش نگاهت می‌کنم
جان فدای روی ماهت می‌کنم

تابد از روی تو انوارِ ازل
با غزالِ چشمِ تو صدها غزل!

می‌شوم گم در شبِ چشمِ سیاه
شعله‌ها ریزد به چشمم آن نگاه

آن نگاهِ آتشین جان سوزدم
همچو شمعِ عشق می‌افروزدم

نیست در عالم فریباتر ز تو
من ندیدم ماه زیباتر ز تو

رازها در سینه داری آتشین
در میان بگذار راز ای نازنین

محرمِ رازِ خموش‌آهنگِ تو
هستم و چنگی حزین در چنگِ تو

سر فراگوشم بیاور، راز گو
رازها در گوشِ جانم باز گو

چنگ زن در چنگِ مهرآوای خویش
ریز در من شعله‌ی غمهای خویش

گر تو ننوازیم، خاموشی خوش است
بی‌دمت، جانا فراموشی خوش است...


هر دمی عشقت فزون آید مرا
وه که هردم موجِ خون آید مرا

خوش بسوزان هستی‌ام را هر چه هست
تا ابد در کوی تو دارم نشست

دوست را با دوست صد رازِ نهان
باشد و صد ماجرای ناگهان

در ازل می‌گفت با من دوست راز
تا ابد این راز مانَد سرفراز

دوستان آیینه‌ی روی هم‌اند
شادی‌آموزِ نهانگاهِ غمند...


پیشکشِ جان جهانم، روشنی جانم، که جانم لرزان در پیشگاهش برای پرستش می‌ایستد.

شاعر شوریده‌ی چشمان تو🥀
Post #55 16
ای خدای آسمانها و زمین
هرچه غم کز بهرِ او کرده کمین

ریز در من آن و جانش شاد دار
جانِ او از بندِ غم آزاد دار

برخیِ جانش بگردان جانِ من
تا نبیند روی غم جانانِ من...


هر بلایی کان به قصدِ یارِ من
خیزد از ایام و زاید از زَمَن

کن روانه سوی جان و جسمِ من
پاک بنویس آن بلا بر اسمِ من

کن دلم را خانه‌ی درد و غمان
زو بگردان فتنه‌ی دورِ زمان...

🥀
Post #54 17
باز ای طوفانِ اشکِ آتشین
می‌کنی جانِ مرا آتش‌نشین

در غمِ آن یار باید خون گریست
سر به روی سنگ چون مجنون گریست

بویی از گیسوی او بادِ صبا!
کاشکی آری به سلطانِ وفا

گر بیاری بویی از آن پیرهن
باز بینا می‌شود چشمانِ من

آرزویی دلکش است اما دریغ
آفتابم ماند خواهد زیرِ میغ...

شهره‌ی دریاوش آتش‌نگاه!
پیشِ پایت می‌گدازم بی‌گناه

آتشی در چشمها گیراندی‌ام
زنده‌ام کردی سپس میراندی‌ام

سر به پایت می‌نهم نومیدوار
شعله‌ می‌افشانی‌ام خورشیدوار

بوسه‌ها بر خاکِ پایت می‌زنم
سر به پیشِ پای تو می‌افکنم...


دانم آهم خاطرت را خسته کرد
خاطرت را با غمان پیوسته کرد

با اشارت گفتی: "از کویم برو
خارِ دامنگیرِ دامانم مشو..."


می‌روم از کویت اما جاودان
داغ عشق توست در جانم نهان

می‌روم تا ناله‌هایم نشنوی
یک زمان از ناله‌ی من بغنوی

بعد از این نقش و نشانِ من مجوی
با کسی از داستانِ من مگوی

گر دلت خواهد که در من بنگری
باش تا فاش آرم آیینه‌گری؛

پای بردار از زمین ای جانِ پاک
بنگر این آیینه را در زیرِ خاک

پاک کن گرد و غبار از آینه
تا بتابد عکس یار از آینه


پیشکش معبود بی‌همتایم شهره‌ی دریاوشِ آتش‌نگاه که خاک رهگذارش هستم.

شاعر شوریده‌ی چشمان تو
🥀🍂
Post #53 17
من پریشانِ توام ای ماهِ من
می‌رود تا هفت گردون آهِ من

از  شرارِ چشمِ تو تا سوختم
عالمی را سوختن آموختم

قطره‌ام، سودای دریایم به‌سر
می‌کند موجِ توام زیر و زِبَر

ای خروشت جانِ زارم سوخته،
شعله‌ها در خرمنم افروخته،

چون سخن گویی تو، بنشینم خموش
گرچه در من هست صد جوش و خروش...

کیستم من جز غبارِ کوی تو
در مشامم بویِ بویِ بوی تو

آنچنان از تو پرم ای ماهرو
کز تو می‌گیرم نوا و رنگ و بو

چون تورایم من به جز تو نیستم
گرچه عمری بی‌شرارت زیستم

بعد از این افتاده‌ی کوی توام
سایه‌پروردِ سرِ موی توام...

سر فرو گیرم به پیشِ تو ز شرم
شعله‌ها دارم به جان، پر سوز و گرم

گرچه از مهرت دلم افروخته‌ست
لیک از شرمت دل و جان سوخته‌ست

شرمم آید با چنین جانِ حقیر
روی پاکت بینم ای ماهِ منیر

تو بلندی، آفتاب تابناک
من به پیشِ پای تو معنای خاک

در برِ تو کیست از من خاک‌تر؟
وز غمِ عشقِ تو آتشناک‌تر؟

تو بمیران و به طوفانم سپار
هم بسوزان هستی‌ام در این قمار...

هم تو دریایی و هم من موجِ تو
موجِ تو ره می‌برد در اوجِ تو

جامِ دریا را همه ژرفا ز توست
ریشه‌ی اندیشه را معنا ز توست

جام را ژرفی و اوج از مهرِ ماست
شیوه‌ی این جام جانا آشناست

انقلابِ شمس و مولاناست این
خیزشِ دریای آتشهاست این...
🍂

پیشکش خداوندگار وجودم...
شاعر شوریده‌ی چشمان تو
Post #52 17
چشمهایم سوختند ای نازنین
زیرِ باران می‌زنم چنگی حزین

بند می‌آید مگر بارانِ غم؟
ابر می‌بارد دو چشمم نیز هم

همچو لاله، داغ بر دل آمدم
سر به شانه، پای در گِل آمدم

زیرِ بارانِ غمت رقصان شدم
با دلِ خونین، لبِ خندان شدم

خیسِ غمهای توام شادم مکن
خود اسیرت گشتم آزادم مکن

بیشتر آتش بزن در هستی‌ام
تا ببینی شور عشق و مستی‌ام

من غمت را می‌پرستم جاودان
تو چه خواهی کرد با شاهِ غمان!

یادِ من باش و فراموشم مکن
شمعِ عشقم، آه، خاموشم مکن...

سر به پایت می‌نهم خاموش‌وار
اشک می‌ریزم چنان ابرِ بهار

می‌زنم زانو به پیشِ پای تو
مست و حیرانِ رخِ زیبای تو

می‌پرستم چشمهایت را هنوز
ای تو‌ام خورشیدِ پاکِ دلفروز

شرم می‌دوزد نگاهم را به خاک
سینه از شرحِ غمت شد چاک‌چاک

خاک شد سرخ از شرارِ اشکِ من
جانِ مجنون سوزد آه، از رشکِ من

می‌نویسد اشکِ سرخم روی خاک
نامِ زیبای تو را دریای پاک...

شهره‌ی شهری به زیباییّ و ناز
آتشِ عشقِ تو پر سوز و گداز

می‌گدازد هستی‌ام را آتشت
سوختم در شعله‌های بی‌غشت

شانه‌ام لرزید و عرشِ آسمان
سوختند از های‌هایم قدسیان

اشکها لغزید بر رخسارِ زرد
گونه‌ام را اشکهایم سرخ کرد...

من پُرم از تو چو دریا از گهر
تا پُرم، هستم چنین بی‌پا و سر

چشم مستت را پرستیدن خوش است
زیرِ بارانِ تو رقصیدن خوش است

زان زمان که دیدمت، رفتم ز خویش
شاعری گشتم چو مولانا پریش

ریختی در جانِ مستم شعله‌ها
فاش کردی معنیِ شمس‌الضحی...

ای صدایم از دمت لرزان شده،
اشکهایم در غمت ارزان شده،

گر بسوزانیّ و خاکستر کنی،
سنگ، بالین، خاره‌ام بستر کنی،

باز من موجی ز دریای توام
همچنان غرقِ تمنای توام...


پیشکش با احترام؛
شاعر شوریده‌ی چشمان تو🌹🌹🌹
Post #51 17
مزموری برای پرستشِ ایزدبانوی آبها "دریای آیینه‌روی"
که جانم در پیشگاهش می‌ایستد...



بوی آغوشِ که می‌آید ز باد؟
کیست آن‌کو بوسه‌ای پرواز داد؟

کیست آن پنهان نشسته در دلم؟
عشق بوید مست از آب و گلم

چنگ در چنگِ دلم افکنده مست
روز و شب در جانِ من دارد نشست

همچو آیینه‌ست با من رو‌به‌رو
همچو من آیینه‌ی آیینه‌جو

بویمش؛ بویِ غمِ غم می‌دهد
بوی غمهای دمادم می‌دهد

نیست غمهایش ز جنسِ آب و نان
می‌تراود از غمش شادیِ جان

ای خوشا آن غم که هم شادی از اوست
ای خوش آن بندی که آزادی از اوست...

ای نشسته در دلم مست و خموش
کی درآید جانِ مستت در خروش؟

گر تو "دریاییّ" و هم آیینه‌روی
خیز و این آیینه‌ی دریا بجوی

چند در خود می‌نشینی سنگ‌وار
موجِ خود تا اوجِ من بالا بیار

من تو را جویم درونِ جانِ خویش
ای مرا جُسته برونِ جانِ خویش،

خاطرم را موجِ تو آشوفته‌ست
سر به سنگِ صخره‌ی غم کوفته‌ست...


شاعرِ شوریده‌ی چشمان تو🌹
Post #50 24
گیسوان در بادها افشانده‌ای
نسخه‌ی عطارِ جانها خوانده‌ای

می‌تراود بوی ناز از موی تو
ای خوشا عطر خوش گیسوی تو

گیسوان افکنده‌ای تا در شکن
حلقه‌ای از زلف در جانم فکن

چشم در چشمت سخن گفتم به راز
باز جویم لحظه‌ی آن وصل، باز

سوختم در پیش رویت شمع‌وار
ای خوشا افروختن در پیشِ یار

ای خوشا با دوست گفتن راز دل
ای خوشا ما بی‌جهانِ آب و گل...

در برت بنشسته بودم سوخته
همچو شمع از عشق تو افروخته

ناز آوردیّ و جانم سوختی
از نیازم شعله‌ها افروختی

هستی‌ام را زان نگه آتش زدی
آتشی در خرمنی بی‌غش زدی

چشمِ تو می‌گفت با چشمم به راز
عاشق من باش و جز عشقم مباز

من همانم کز ازل می‌خواستی
جان و دل عمری بدین آراستی

من همان دریای مواجم تو را
می‌رسد موجم چنین تا ابرها

غرقِ این دریای آتشناک باش
عاشقِ من باش و جانِ پاک باش

🌹🌹🌹
Post #49 17
شاهِ خوبانیّ و ماهِ آسمان
همچو خورشیدی به بامِ کهکشان

هر دمی با بوی تو مست آمدم
جان نهاده بر سرِ دست آمدم

ره زند زلفت دلم را نازنین
در نگاهم راز عشقت را ببین

هر کسی در زلف تو آویخت دل
جان رهانید از جهان آب و گل
Post #47 16
پادشاه معنی و شاه سخن

پیشکش استاد بزرگوارم، دکتر چنگیز مولایی که حرف‌به‌حرف زبان پاک اوستایی را به این کم‌ترین شاگردِ خویش آموخت.



مثنوی چندی‌ست در کوره بماند
پخته شد، آتش به جانِ شب نشاند

مثنوی گوید که در تاب آمدم
در شبِ تیره چو مهتاب آمدم

گویدم مندیش و بی‌اندیشه گوی
بس کن این سنگی، دمی از شیشه گوی

چنگ در چنگِ جنون چندی بزن
زخمه‌ای بر سازِ خون چندی بزن

لاف از این عقلِ پریشان چون زنیم؟
وقتِ آن آمد رگِ مجنون زنیم

یک رگِ من نیست هشیار ای عجب
هر رگِ من می‌زند سازِ طرب...

مثنوی جان! باز می‌گیرانمت
در هوای شمس می‌میرانمت

مرگِ پیش از مرگ، جانِ آرزوست
این نه آن مرگ است، این اسرارِ هوست

مرگِ مرگ است این و جانِ زندگی‌ست
با چنین مرگی مرا ارزندگی‌ست...

شمس جان! این مثنوی‌ها زانِ توست
پیش آرم کاین گران، ارزانِ توست

می‌گشایم بر تو رازی این زمان
رازِ من از چشمِ خونبارم بخوان

چون سیاوش باید از آتش روم
سوزم آتش را و خود آتش شوم

گر مرا سودابه دام افکنده است
کی دلم خواهد ز فرّ تو گسست!

نیستم هم‌سفره‌ی دیو و ددان
کی گذارم دست در دستِ بدان!

بعدِ من از خونِ من روید گیاه
سر برآرد تا سرِ ابرِ سیاه

صدهزاران گل دهد خورشیدوار
چرخ را گلشن کند چون نوبهار

هم بشوید ظلمت از روی زمین
هم فروزد جانِ چرخِ هفتمین...

می‌رباید گاه اهریمن ز من
این کلامِ پاک را با مکر و فن

لیک چون این نغمه از چنگِ خداست
هم فرود آورد جانِ پاک، راست

نیک بنگر صورتِ گفتارِ من
تا ببینی سیرتِ کردارِ من

هم بدانجا رهسپاریم ای عزیز
که بباید رفت و برد این بار نیز...

پادشاهِ کشورِ گفت و سخن!
صد زبان دانیّ و صد گفتِ کهن

با تو چون گویم سخن، لرزم به خویش
می‌شوم در پیشِ تو جانا پریش

هم تو دانی ساز و آواز مرا
هم تو خوانی ساز و ناسازِ مرا

با تو می‌گویم سخن‌های کهن
ای تو شاهِ معنی و شاهِ سخن...

هم جرس فریاد می‌دارد مرا
هم نفس بر باد می‌آرد مرا

این نفس من بی‌نفس خواهم شدن
چون نفس اندر قفس خواهم شدن

تو مهل بادی برد این برگ را
می‌شناسم جَست و خیزِ مرگ را

روبه‌رو با من سخن گو ای رفیق
نیست یک تن چون توام یارِ شفیق

کس مرا نشناخت آنسان که منم
من نه آنم که در این پیراهنم...

پیرهن گفتم ز یوسف یاد دار
بی‌گنه می‌رفت او تا پای دار

بنگر این دیوانِ مردم‌دُم به راز
چون دلم آرند در گرم و گداز

آبروی جانِ پاکان می‌برند
یوسفی را چند درهم می‌خرند؟

تهمتی بر جانِ پاکان بسته‌ شد
حرمتِ عرشِ خدا بشکسته‌ شد

از تظلم خون بگریم گر رواست
کاغذین‌جامه بپوشم گر سزاست

کاغذین‌جامه به خونابِ جگر
شویم و سوزم دگر چشمِ هنر؛

"دشمن طاوس آمد پرّ او
"ای بسا شه را که کشته فرّ او*

فرخ سائس
آذرماه ۱۴۰۲


*مولانا
Post #21 53
ماهتابِ نازپروردِ شبم
گر نتابی، باز در تاب و تبم

پیش‌تر، شب‌های من تار و سیاه
بود، تا تو آمدی ای جانِ ماه

روشنی‌بخشِ شبِ تارم شدی
نور پاشیدیّ و غمخوارم شدی

هر شب از رویت جهانم روشن است
هم زمین هم آسمانم روشن است

نامِ تو وردِ شبانگاهِ من است
شب‌چراغِ روشنِ راهِ من است...

ناامید از عشق بودم پیش از این
در بغل سازی گرفته بس حزین

در شبِ تاریک چنگی می‌زدم
بر دلِ نومید رنگی می‌زدم

چشم تا می‌دید ظلمت بود و شب
سازِ غم بودم نه سنتورِ طرب

تا جمالت ابرِ غمها را شکافت
ماهتابم بر منِ تاریک تافت

مرغِ شب بودم دو چشمم کور بود
سوی چشمم رفته و بی‌نور بود

دست بر چشمم کشیدی ماهِ من!
سوخت از گرمای دستت آهِ من

دیده واکردم تو را دیدم نخست
زان زمان چشمم به‌جز چشمت نجست...

هر شبی با توست جان در گفتگو
می‌گشایم پرده از رازِ مگو

دوستت دارم چرا پنهان کنم
چند آتش زیرِ این دامان کنم

گر مرا تقدیر باشد سوختن
نیست خوش‌تر از غمت افروختن

گر نه از عشقِ تو من آتش خورم
چون توانم گفت کز عشقت پُرم؟

من ندانم کیستی ای بی‌نشان
کاینچنینم می‌بری هر سو کشان

گیسوان در گردنم کردی رسن
می‌دهی هر دم به گیسویت شکن

می‌بری تا ناکجایم ای پری
آه کز خویشم چه آسان می‌بری...

کیستی ای عشقِ دور از دسترس
گر چه کردی باز دربِ این قفس،

از تو یک دم نیز حتی در خیال
من ندانم دور شد، عشقِ محال!

هجرِ تو خوش‌تر ز وصلِ دیگران
تشنگی جوییم از دریاگران...

جوهرِ عشق مرا دریافتی
تا شبم را ماهِ من بشکافتی

تا تو رخ بنمودی از طاقِ ظفر
در شبم جاری‌ست اکسیرِ سحر

شهریور ۱۴۰۰
Older posts →

About this channel

How can I read @sashyans without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for گم: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does گم have?
گم (@sashyans) has 2 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does گم know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →