دوش خوابم ناگهان از خود ربود
این چه تقدیریست یارب رخ نمود
یار در بیداری و عاشق به خواب
لیک از چشمش روان صد جوی آب
عاشقا! هنگامِ وصل این خواب چیست؟
بر تو و بر حالِ تو باید گریست
لافِ عشق و خواب هنگامِ وصال؟
این چنین جویی ز معشوق اتصال؟
ننگ بادا اینچنین عاشقشدن
اینچنین جویی به شه لایقشدن؟
شاهت آمد خفته دیدت از جفا
این وفاداری بُود شاهِ وفا؟
جای آن است آنکه خون گریی خموش
لایقِ صحبت نئی چند این خروش
زانوان بشکن، نشین بر خاکِ او
تا مگر گردی دوباره پاکِ او
سجده کن بر قامتِ قدّیسیاش
عطرِ جان جو از دمِ چون عیسیاش
جای آن است آنکه آن جانِ جهان
خوش تو را افشاند آتشها به جان
شرم بادا بر تو ای پر مدعا
مدعی در عشق و ایثار و وفا...
ای دلِ خونین مرا بس این اَلَم
چند کوبی شیشهام بر سنگِ غم
خود بس است این شرمساری پیشِ شاه
سوختی جانِ مرا زین دودِ آه
گرچه دانم حسرتم سوزد درون
چند رانی از دوچشمم موجِ خون؟
گر خطایی رفت، شه کانِ سخاست
او خطاپوش است و دریای عطاست
رمزِ این معنی ز مولانا بپرس
ماجرای قطره از "دریا" بپرس؛
"تو مگو ما را بدان شه، بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست"
Post #57
17