هجرِ تو بال و پرم را سوختهست
آتشت خاکسترم را سوختهست
هر چه شادی از دلِ زارم گریخت
رشتهٔ امّیدِ من از هم گسیخت
من تو را خوانم چو طفلِ بیگناه
بیپناهم بیپناهم بیپناه
تو بلندی، آسمانت زیرِ پر
من حقیرم خاکِ غمهایم به سر
من گناهم این که دارم چشمِ دل
نیستم در پیشِ تو یک مشت گِل
از تو جانم پر ز بوی گُل شدهست
خون، دلم از نالهٔ بلبل شدهست
بلبلِ طبعم بنالد زارزار
سر کند در گوش جان آوای یار
از نوای بلبل آری خون چکد
خونِ دل از دیدهٔ مجنون چکد
از تو تا من فاصله فرسنگهاست
پیشِ رویم کوهها و سنگهاست
تیشه چون فرهاد میگیرم به دست
تا مگر بر کوه غمِ آرم شکست
تیشه اما گوید: "ای شوریدهبخت
یار دارد سینهای از سنگِ سخت
تو رگان و ریشهات از هم گسست
از صدای تیشهات قلبی نَخَست
تیشهزن! تیشه بزن بر قلبِ خویش
خون بیفشان از درونِ ریشریش
نقشِ این هجران به کوهِ غم بکَن
آتش از تیشه به جانِ غم فکن
گرچه شیرین است جانت ای عزیز
جانِ خود در پای شیرینت بریز
زان لبِ شیرین شرنگت قسمت است
بهرهات زو شعلههای فُرقَت است
این جهان عاشقکُش است و کینهتوز
آه از این صخرهٔ فرهادسوز..."
تیشه این گوید ولی شیرینِ من
گویدم: "ای عاشقِ دیرینِ من
تیشه بگذار و قلم آور به دست
نقشِ من بنْگار با آن بیگسست
من نه آن شیرینِ تلخِ قصهام
که کُشد فرهادها را غصهام
زندهات سازم چو میرانم تو را
خوانمت چندان که میرانم تو را
میفشانم خونت اما در نهان
با تو دارم ماجرایی هر زمان
دوست دارم من گدازانت چو شمع
شعلهور چون شعلهبازانت چو شمع
لیک با تو در دلِ من مهرهاست
با کریمان رحمتِ بیمُنتَهاست
در دلت از نورِ ما تا سایهایست
جانِ تو با نورِ جان همسایهایست
کیستم؟ دریای آتشناکِ تو
شعلهها ریزم به جانِ پاکِ تو
جز تو ای که جانِ خود میبازیام
کس ندارد تابِ آتشبازیام...
شاعر شوریدهی چشمان تو🥀
و
خاکستر پرپر آتشِ عزیزت🍂
Post #61
27