از تو باید رفت و باید درگذشت
باید از دریا گذشت و کوه و دشت
باورم شد آنکه خوابی بودهای
نام، "دریا" خود سرابی بودهای
من تو را دیدم، تو دیدی خویش را
سوختی تو یارِ یاراندیش را
نیست این پایانِ من، آغازم است
من نخوانم این شکستن را شکست
بعد ازین من نیز بینم خویش را
بفکنم یارانِ خویشاندیش را
از زمین نقبی زنم بر آسمان
هم بسوزم دیدهٔ حدس و گمان...
از تو رفتم بر نمیگردم دگر
تو نیابی نیز از گردم اثر
از تو دورم کرد جانِ مهرخو
بعد از این دیگر نشانِ من مجو
از زبور آتش و خاکسترم
آخرین قطرهست روی دفترم...
بعد ازین دیگر کسی روید ز من
داستانی هر کسی گوید ز من
بی جنونی زندگانی میکنم
وین جنون را بایگانی میکنم
عقلِ سرخم را به دریا میدهم
در دلِ دریا غروبی مینهم...
وقتِ آن آمد که کبریت آورم
آتشی در دفترِ غم گسترم
آتشی در هفت دریا در زنم
شعلهای در جانِ عالم افکنم
وین زبورِ عشق سوزم سر به سر
زآتشش خاکستری آرم به بر
جمله خاکستر سوی باد آورم
آتشِ عشقِ تو در یاد آورم...
ای فرشته عشق میدانی که چیست؟
بر دلِ بیعشق میباید گریست
میروم از کویت اما جاودان
داغِ عشقِ توست در جانم نهان
دوستت دارم ز جان هم بیشتر
گرچه جان از داغِ عشقت ریشتر...
از تو باید رفت و باید درگذشت
باید از دریا گذشت و کوه و دشت
باورم شد آنکه خوابی بودهای
نام، "دریا" خود سرابی بودهای
خاکستر آتش سرکشِ دوست🥀
Post #59
22