میرسد روزی که ما دو، لببهلب
آتش افشانیم در نیزارِ شب
بوستانِ بوسههامان گل دهد
شورِ آوا بر لبِ بلبل نهد
میرسد آن روز با صد خرّمی
که نباشد در میان دیگر غمی...
باز سودای سرِ گیسوی تو
میپزم در سر که گیرم بوی تو
بوی تو باد آورد همراهِ خویش
گشت سودایی دل و جانِ پریش
بال و پر بگشود باز از نو خیال
تا مگر منزل کند جان در وصال
باز ره اندر نهانگاهِ تو جُست
باز در خاطر گلِ روی تو رُست...
تا نهانگاهِ تو با بالِ خیال
پر کشیدم تا زنم جامِ وصال
در رسیدم، در گشودی بر رخم
گفتی آه ای نازنینم، فرخم!
آمدی آخر تو از راهِ دراز
آه دارم با لبت یک سینه راز
تنگ در آغوش بگرفتی مرا
گفتیام: «ای یاِرِ شنگِ باوفا
امشب از لبهای هم می میزنیم
عاشقانه تا سحر نی میزنیم»
من در آغوشِ تو میخواندم حزین:
«آه ای "دریای مستیآفرین"
دوست دارم گم شوم در جانِ تو
خم شوم چون لاله در طوفانِ تو
آه ای معبودِ من! مستِ توام
جامِ نوشم آه در دستِ توام»...
بردیام با ناز سوی خوابگاه
بستری بود از گل و آوازِ ماه
وه که پُر بود از پرِ قوی سپید
تن در او چون قو به دریا میچمید
پیش از آن که تن در آن دریا بریم
گفتم ای گل جامه بر تن بردریم؟
چون ستاره چشمکی شیرین زدی
گفتی: «ای عاشق چه نیکو آمدی!
دستی آور پیش و عریانم بکن
جامه برکَن از تنم، جانم بکن»
دست در پیراهنت بردم به ناز
دگمه یکیک برگشودم از نیاز
دو کبوتر بال میزد در قفس
جانِ من میسوخت از تابِ هوس
پیرهن کَندم، برافکندم به چوب
از ورای پنجره میزد غروب
نرم بگشودم درِ سرخِ قفس
دو کبوتر... آه... در هُرمِ هوس...
دست بردی بر سرِ گیسوی خود
تاب دادی از هوس بر موی خود
دست بردم در حجابِ آخرین
تاب دادی بر کمر، زیباترین!...
دست بردی، دگمهدگمه پیرهن
واگشودی، آه جنگِ تن به تن!
دست بردی در حجابِ آخرین
بود رخت و پَختِ ما روی زمین...
تن رها کردیم در بستر به ناز
دستهامان کورهٔ صدها نیاز
بوسهبوسه بانگِ نوشانوشمان
گرمِ میپیچید در آغوشمان
دست میبردیم تا بیسویها
مست از عطرِ خوشِ گیسویها...
شب به روی شیشه پنجه میکشید
زن به رویم خویشتن را میکشید
دست در گیسوی او بردم ز تب
بر لبِ من مینهاد آن ماه، لب...
در تنِ عریانِ ما تابِ عطش
شعله میافشاند گرم و مهروَش
آه دستم تا کجا پر میکشید!
تا ورای ناکجا پر میکشید
تا نهانجای تنت میرفت شاد
میسپردی شرم را بر دستِ باد...
دستها در ژرفناها راه جُست
آه عاشق باز از جان دست شُست
موجِ دریا را ز هم وا میگشود
عمقِ اقیانوس را میآزمود
چند بند انگشت ژرفای تنت!
صدهزاران پای، جانِ روشنت...
آتشی در زیرِ دریا میگداخت
شعلههایش موجها را مینواخت
آب و آتش نرم میآمیختند
عشوهها در جانِ هم میریختند
تابِ تنها، همچنان موزون و شاد
دو کبوتر تن رها کرده به باد
همچنان موسیقیِ شادِ هوس
برده بود از یادشان کنجِ قفس...
در نگاهم چشمهایت گم شده
رهزنِ ما دانهٔ گندم شده...
رقصِ موزونِ تنِ زیبای تو
التهابِ روشنِ رگهای تو...
در لبِ ما نوشنوشِ آهآه
پنجره وا شد، تنت را دید ماه
توریِ شب را کشیدم بر تنت
تا نسوزد ماه از تابیدنت...
شاعر شوریدهی چشمان تو
❤❤❤
Post #58
21