باز ای طوفانِ اشکِ آتشین
میکنی جانِ مرا آتشنشین
در غمِ آن یار باید خون گریست
سر به روی سنگ چون مجنون گریست
بویی از گیسوی او بادِ صبا!
کاشکی آری به سلطانِ وفا
گر بیاری بویی از آن پیرهن
باز بینا میشود چشمانِ من
آرزویی دلکش است اما دریغ
آفتابم ماند خواهد زیرِ میغ...
شهرهی دریاوش آتشنگاه!
پیشِ پایت میگدازم بیگناه
آتشی در چشمها گیراندیام
زندهام کردی سپس میراندیام
سر به پایت مینهم نومیدوار
شعله میافشانیام خورشیدوار
بوسهها بر خاکِ پایت میزنم
سر به پیشِ پای تو میافکنم...
دانم آهم خاطرت را خسته کرد
خاطرت را با غمان پیوسته کرد
با اشارت گفتی: "از کویم برو
خارِ دامنگیرِ دامانم مشو..."
میروم از کویت اما جاودان
داغ عشق توست در جانم نهان
میروم تا نالههایم نشنوی
یک زمان از نالهی من بغنوی
بعد از این نقش و نشانِ من مجوی
با کسی از داستانِ من مگوی
گر دلت خواهد که در من بنگری
باش تا فاش آرم آیینهگری؛
پای بردار از زمین ای جانِ پاک
بنگر این آیینه را در زیرِ خاک
پاک کن گرد و غبار از آینه
تا بتابد عکس یار از آینه
پیشکش معبود بیهمتایم شهرهی دریاوشِ آتشنگاه که خاک رهگذارش هستم.
شاعر شوریدهی چشمان تو
🥀🍂
Post #54
17