من پریشانِ توام ای ماهِ من
میرود تا هفت گردون آهِ من
از شرارِ چشمِ تو تا سوختم
عالمی را سوختن آموختم
قطرهام، سودای دریایم بهسر
میکند موجِ توام زیر و زِبَر
ای خروشت جانِ زارم سوخته،
شعلهها در خرمنم افروخته،
چون سخن گویی تو، بنشینم خموش
گرچه در من هست صد جوش و خروش...
کیستم من جز غبارِ کوی تو
در مشامم بویِ بویِ بوی تو
آنچنان از تو پرم ای ماهرو
کز تو میگیرم نوا و رنگ و بو
چون تورایم من به جز تو نیستم
گرچه عمری بیشرارت زیستم
بعد از این افتادهی کوی توام
سایهپروردِ سرِ موی توام...
سر فرو گیرم به پیشِ تو ز شرم
شعلهها دارم به جان، پر سوز و گرم
گرچه از مهرت دلم افروختهست
لیک از شرمت دل و جان سوختهست
شرمم آید با چنین جانِ حقیر
روی پاکت بینم ای ماهِ منیر
تو بلندی، آفتاب تابناک
من به پیشِ پای تو معنای خاک
در برِ تو کیست از من خاکتر؟
وز غمِ عشقِ تو آتشناکتر؟
تو بمیران و به طوفانم سپار
هم بسوزان هستیام در این قمار...
هم تو دریایی و هم من موجِ تو
موجِ تو ره میبرد در اوجِ تو
جامِ دریا را همه ژرفا ز توست
ریشهی اندیشه را معنا ز توست
جام را ژرفی و اوج از مهرِ ماست
شیوهی این جام جانا آشناست
انقلابِ شمس و مولاناست این
خیزشِ دریای آتشهاست این...
🍂
پیشکش خداوندگار وجودم...
شاعر شوریدهی چشمان تو
Post #53
17