ماهتابِ نازپروردِ شبم
گر نتابی، باز در تاب و تبم
پیشتر، شبهای من تار و سیاه
بود، تا تو آمدی ای جانِ ماه
روشنیبخشِ شبِ تارم شدی
نور پاشیدیّ و غمخوارم شدی
هر شب از رویت جهانم روشن است
هم زمین هم آسمانم روشن است
نامِ تو وردِ شبانگاهِ من است
شبچراغِ روشنِ راهِ من است...
ناامید از عشق بودم پیش از این
در بغل سازی گرفته بس حزین
در شبِ تاریک چنگی میزدم
بر دلِ نومید رنگی میزدم
چشم تا میدید ظلمت بود و شب
سازِ غم بودم نه سنتورِ طرب
تا جمالت ابرِ غمها را شکافت
ماهتابم بر منِ تاریک تافت
مرغِ شب بودم دو چشمم کور بود
سوی چشمم رفته و بینور بود
دست بر چشمم کشیدی ماهِ من!
سوخت از گرمای دستت آهِ من
دیده واکردم تو را دیدم نخست
زان زمان چشمم بهجز چشمت نجست...
هر شبی با توست جان در گفتگو
میگشایم پرده از رازِ مگو
دوستت دارم چرا پنهان کنم
چند آتش زیرِ این دامان کنم
گر مرا تقدیر باشد سوختن
نیست خوشتر از غمت افروختن
گر نه از عشقِ تو من آتش خورم
چون توانم گفت کز عشقت پُرم؟
من ندانم کیستی ای بینشان
کاینچنینم میبری هر سو کشان
گیسوان در گردنم کردی رسن
میدهی هر دم به گیسویت شکن
میبری تا ناکجایم ای پری
آه کز خویشم چه آسان میبری...
کیستی ای عشقِ دور از دسترس
گر چه کردی باز دربِ این قفس،
از تو یک دم نیز حتی در خیال
من ندانم دور شد، عشقِ محال!
هجرِ تو خوشتر ز وصلِ دیگران
تشنگی جوییم از دریاگران...
جوهرِ عشق مرا دریافتی
تا شبم را ماهِ من بشکافتی
تا تو رخ بنمودی از طاقِ ظفر
در شبم جاریست اکسیرِ سحر
شهریور ۱۴۰۰
Post #21
53