مزموری برای پرستشِ ایزدبانوی آبها "دریای آیینهروی"
که جانم در پیشگاهش میایستد...
بوی آغوشِ که میآید ز باد؟
کیست آنکو بوسهای پرواز داد؟
کیست آن پنهان نشسته در دلم؟
عشق بوید مست از آب و گلم
چنگ در چنگِ دلم افکنده مست
روز و شب در جانِ من دارد نشست
همچو آیینهست با من روبهرو
همچو من آیینهی آیینهجو
بویمش؛ بویِ غمِ غم میدهد
بوی غمهای دمادم میدهد
نیست غمهایش ز جنسِ آب و نان
میتراود از غمش شادیِ جان
ای خوشا آن غم که هم شادی از اوست
ای خوش آن بندی که آزادی از اوست...
ای نشسته در دلم مست و خموش
کی درآید جانِ مستت در خروش؟
گر تو "دریاییّ" و هم آیینهروی
خیز و این آیینهی دریا بجوی
چند در خود مینشینی سنگوار
موجِ خود تا اوجِ من بالا بیار
من تو را جویم درونِ جانِ خویش
ای مرا جُسته برونِ جانِ خویش،
خاطرم را موجِ تو آشوفتهست
سر به سنگِ صخرهی غم کوفتهست...
شاعرِ شوریدهی چشمان تو🌹
Post #51
17