گیسوان در بادها افشاندهای
نسخهی عطارِ جانها خواندهای
میتراود بوی ناز از موی تو
ای خوشا عطر خوش گیسوی تو
گیسوان افکندهای تا در شکن
حلقهای از زلف در جانم فکن
چشم در چشمت سخن گفتم به راز
باز جویم لحظهی آن وصل، باز
سوختم در پیش رویت شمعوار
ای خوشا افروختن در پیشِ یار
ای خوشا با دوست گفتن راز دل
ای خوشا ما بیجهانِ آب و گل...
در برت بنشسته بودم سوخته
همچو شمع از عشق تو افروخته
ناز آوردیّ و جانم سوختی
از نیازم شعلهها افروختی
هستیام را زان نگه آتش زدی
آتشی در خرمنی بیغش زدی
چشمِ تو میگفت با چشمم به راز
عاشق من باش و جز عشقم مباز
من همانم کز ازل میخواستی
جان و دل عمری بدین آراستی
من همان دریای مواجم تو را
میرسد موجم چنین تا ابرها
غرقِ این دریای آتشناک باش
عاشقِ من باش و جانِ پاک باش
🌹🌹🌹
Post #50
24