TGViewer
Channel Public Channel
تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی

تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی

@persiansff

وبلاگ تلگرامی حسین شهرابی
hosseinshahrabi@gmail.com
Subscribers
1.94K
Photos
22
Videos
1
Links
54

Showing posts older than #108 · Back to latest

Older Posts 18 shown
Post #106 4.01K
#علمی_تخیلی_ایرانی
کتابِ مجمع دیوانگان از اولین رمان‌های زبان فارسی یا دست‌کم از اولین نوشته‌هایی است که خود را رمان می‌خوانَد. به این دلیل می‌گویم ادعای رمان‌بودن دارد که جلدِ اولِ این زبان‌بسته کمابیش هفت هزار کلمه است و جلدِ دومش هم در همین حدود. تا جایی که می‌دانم اولین نوشته‌ی علمی‌تخیلی و اولین نوشته‌ی آرمان‌شهریِ ایرانِ عصرِ جدید است. برای من که علاقه‌ی اصلیِ ادبی‌ام ژانرِ علمی‌تخیلی است، طبعاً همین فقره انگیزه‌ی مناسبی بود تا بخواهم دیگران هم این رمان را بخوانند. صادقانه اگر برخورد کنم، این نوشته اصلاً و ابداً شاهکارِ ادبی نیست. در ژانر علمی‌تخیلی هم حرف خاصی برای گفتن ندارد. اما قطعِ نظر از اهمیتش در تاریخِ علمی‌تخیلی‌نویسیِ ایران، نکات جالبی در خود دارد که بازخوانیِ این رمان را مفید می‌کند؛ برای مثال، نکات رسم‌الخطی و تک‌وتوک تلاش‌های نویسنده برای برابریابی‌های علمی که جلوتر در این مقدمه به آن‌ها خواهم پرداخت.

سال‌ها پیش قصد داشتم که این کتاب را دوباره منتشر کنم؛ یعنی دستی به سر و گوشش بکشم و برای واژه‌های سخت و قدیمی‌اش پانوشتی بدهم و با افزوده‌هایی مثل زندگی‌نامه‌ی نویسنده منتشر کنم. کتاب دو جلد بود؛ جلدِ اولش را یافتم و آماده‌اش کردم. ولی وقتی خواستم سراغِ جلدِ دومش بروم شنیدم که بازماندگانِ نویسنده قصد دارند آثارِ او را منتشر کنند. مؤدبانه نبود من هم این کار را بکنم. کار را کنار گذاشتم. بالاخره بعد از سال‌ها انتظار کتابِ مجمع دیوانگان را پارسال نشرِ مانیا هنر به کوششِ مهدی گنجوی و مهرناز منصوری منتشر کرد. یکی از گردآورندگانِ این کتاب، مهدی گنجوی، پیش‌تر کتابِ علمی‌تخیلیِ دیگرِ این نویسنده به نامِ رستم در قرن بیست و دوم را هم در نشرِ نفیر منتشر کرده بود.

هنوز این دو کتاب به دستم نرسیده تا بدانم چه بخش‌هایی دارند، اما با توجه به آن‌چه در اینترنت دیدم اگر بخواهید ابتدا با سبکِ ادبیِ صنعتی‌زاده و روالِ نگارشِ آثارش آشنا شوید بهتر است اول کتابِ رستم را بخرید. اما مجمع دیوانگان هم مقدمه‌ای مفصل دارد. [هر دوِ این کتاب‌ها را می‌توانید با تخفیف 30 درصد و با قیمتِ (هر دو با هم) شانزده‌هزار تومان از https://www.30book.com بخرید.]

برای تشویقِ دیگران به خریدِ این دو کتاب تصمیم گرفتم آن بخش از کتابِ مجمعِ دیوانگان را که آماده کرده بودم در وبلاگِ «تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی» منتشر کنم. متأسفانه به کپی‌ام از اصلِ کتاب دسترسی ندارم. در نتیجه، موقعِ آماده‌سازیِ این فایلِ خام برای انتشار در وبلاگ مجبور شدم چند کلمه را از روی حدس و گمان تصحیح کنم و تغییر بدهم. در بخشِ اعظمِ کار هم سعی کرده بودم رسم‌الخطِ نویسنده را نگه دارم، ولی برای انتشارِ جلد اول در اینترنت سعی کردم متن را یکدست و امروزی کنم. امیدوارم چیزی از قلم نیفتاده باشد. راستش به نظرم اهمیتی هم ندارد. قرار است هفت‌هشت‌هزار کلمه داستانِ قدیمی بخوانیم و بس! و البته قرار است شما را تشویق کنم که بروید کتابِ کامل را بخرید. قطعاً مصححانِ نشرِ مانیا هنر بهتر عمل کرده‌اند.

برای بازخوانیِ این رمان، از نسخه‌ی موجود در کتابخانه‌ی مجلس استفاده کردم که چاپ «مطبعه‌ی فردوس رشت» در سال 1305 بود. هرچند مجبور شدم بخش اعظمِ کتاب را دست‌نویس کنم، چراکه تنها اجازه‌ی اسکنِ یک‌سومِ کتاب را می‌دادند! (ماجرا مال حداقل هشت سال پیش است؛ احتمالاً الان سیاست‌هایشان فرق کرده باشد.) من هم به دلایلی نمی‌توانستم دوباره به آن‌جا بروم و می‌خواستم آن روز با کتابِ کامل بیایم بیرون!

در فایلی که در وبلاگ می‌گذارم مقدمه‌ای هم هست که قرار بود روزی تکمیلش کنم تا همراه کتاب منتشر شود.
@PersianSFF
Post #101 5.96K
#هارلان_الیسون #علمی_تخیلی #داستان_کوتاه

هارلان الیسون (Harlan Ellison)، از استادانِ اعظمِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی و غول‌های کلاسیکِ این ژانر، ساعاتی پیش (7 تیر / 28 ژوئن) در سنِ هشتادوچهارسالگی مُرد. متأسفانه آثارِ الیسون در ایران ترجمه نشده است، به‌جز دو تا از مشهورترین داستان‌های کوتاهش که از مشهورترین داستان‌های کوتاهِ تاریخِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی هم هستند: 1) «دهانی ندارم و باید جیغ بکشم»، به ترجمه‌ی فربد آذسن، یا با نامِ «دهانی ندارم و باید فریاد کنم» به ترجمه‌ی امیر سپهرام و 2) «‹توبه کن دلقک!› چنین گفت تیک‌تاک‌مرد»، به ترجمه‌ی سمیه کرمی.

داستانِ «دهانی ندارم و باید جیغ بکشم» (ترجمه‌ی آذسن) را در این پیوند بخوانید: https://goo.gl/C3YBxA
داستانِ «دهانی ندارم و باید فریاد کنم» (ترجمه‌ی سپهرام) را در این پیوند بخوانید: https://goo.gl/tj9PCj ؛ از صفحه‌ی 91 تا 98 فایلِ پی‌دی‌افِ نشریه‌ی سلام دنیا، شماره‌ی 3.
داستانِ «‹توبه کن دلقک!› چنین گفت تیک‌تاک‌مرد» را در این پیوند بخوانید: نسخه‌ی آرشیوشده.

@PersianSFF
Post #100 5.15K
#نکات_ترجمه #کلمات_دخیل_در_فارسی #تلفظ_نامهای_خاص #روبوت
بخشِ سوم و پایانی:

برای زبان‌های تاریخدار مثلِ فارسی، یکی از مشکلاتِ وابستگیِ شدید به زبانِ واسط موقعِ قرضِ کلمات این است که به کلماتِ قدرتمندِ قدیمی و روال‌های قدرتمندِ اُسطُقُس‌دار آسیب می‌زند. مصداق: زبان‌هایی مثلِ هندی و ترکی و عربی در طولِ تاریخ با فارسی تعاملات داشتند و ما فارسی‌زبان‌ها ساختارهای دقیقی برای وام‌گیریِ واژه از آن‌ها تعریف کرده‌ایم. مثلاً وقتی از عربی واژه می‌گیریم الف و لامِ معرفه را می‌اندازیم دور و املای کلمه را حفظ می‌کنیم ولی تلفظِ خودمان را به کار می‌بریم. اما الان بی هیچ دلیلی و بی هیچ نیازی به انگلیسی آویزان می‌شویم. زبانِ انگلیسی تقصیری ندارد؛ مردم تنبل شده‌اند و پشتِ یک مشت بهانه‌ی ظاهراً درست پناه گرفته‌اند و می‌گویند «زبان امرِ دستوری نیست... زبان را نمی‌شود تجویز کرد... زبان تغییر می‌کند.» حرفی نیست. اما زایاییِ زبان را بهانه کرده‌اند برای تنبلی و بیعاری. حاضر نیستند قبل از نوشتن و ترجمه‌کردن کمی فکر کنند و تقصیرها را یا می‌اندازند به گردنِ فارسیِ مادرمرده یا مزخرفاتِ ظاهراً زبانشناسانه تحویل می‌دهند. اتکای بی‌دلیل به تلفظِ انگلیسیِ وام‌واژه‌ها از زبان‌های دیگر، حتا گند زده به زیبایی‌های ارتباطِ فارسی با زبان‌هایی که به لحاظ تاریخی به زبانِ ما نزدیک بوده‌اند و کلمات‌شان را به فارسی قرض می‌داده‌اند و از فارسی قرض می‌گرفته‌اند. به نیروانَه و بهَگَوَدگیتا می‌گویند نیروانا و بهاگاوادگیتا، پنیرِ حَلومی شده پنیرِ هالومی، چای کَرَک یا چای مَصالح (یعنی ادویه‌ها) شده چای ماسالا. ما نام‌های خاص را از عربی با الف و لام نقل نمی‌کردیم؛ مثلاً سده‌های متمادی به ستاره‌ی آلفا‌ـ‌برساوش می‌گفتیم «ستاره‌ی غول». در متونِ انگلیسی دیدیم که به این ستاره می‌گویند “Algol” و ناگهان ما هم نوشتیم «ستاره‌ی الغول».

قبل از این‌که بخواهید با بندِ قبلی مخالفت کنید توجه‌تان را به یک نکته‌ی دیگر جلب می‌کنم. مدت‌هاست قریب به اتفاقِ مترجمان و غیرمترجمان (به‌درستی) اصرار دارند که تلفظِ نامِ هر شخص را باید به زبانِ آن فرد نوشت یا نامِ مکان‌ها را هم به زبانِ مردمِ آن ناحیه. جنبشِ بزرگی به راه افتاد و به بار هم نشست. حتا فرهنگ‌های مختلفِ تلفظِ نام‌های خاص منتشر شد. اگر یادتان باشد در تیمِ فوتبالِ ایتالیا در جامِ جهانیِ 1990 بازیکنی محبوب‌القلوب بود که آن زمان نامش را می‌گفتیم «باگیو». بعدها کسانی آمدند و گفتند «باجیو». بعدتر هم تلفظِ درستش در زبانِ فارسی نهایی شد: «باجوُ». الان اگر به کسی بگویی «باگیو»، اصلاً نمی‌فهمد چه کسی را می‌گویی. نامِ پائولو کوئِلیو با تلفظِ کوئیلو در ایران جا افتاد و بعداً با ترجمه‌های انتشارات کاروان تلفظِ درستش کمابیش رایج شد. سنتِ تلفظِ نام‌های خاص تا مدتی قبل بر اساسِ املای فرانسوی‌ـ‌انگلیسی‌شان و تلفظِ ظاهری‌شان بود. سنّت را تغییر دادیم و تصحیح کردیم. یعنی آن‌قدر تنبلیِ مترجمانِ کم‌سواد را زشت شمردیم و از آن حرف زدیم که حالا اگر مترجمی کلمه‌ی “Joseph” را ببیند، نگاه می‌کند که صاحبِ این اسم اهلِ کجاست؛ دیگر کسی بلافاصله نمی‌نویسد ژوزف، چون ممکن است جوزف یا یوُسِف یا یوُزِف درست باشد. تنبلیِ مترجم‌ها به بادِ فنا رفت. به همین سادگی.

به نظرم وقتش رسیده سرِ مسئله‌ی تلفظِ وام‌واژه‌ها از زبانِ واسط هم یک کاری بکنیم. همان‌قدر که زشت و لوس است به «ب‌ام‌و» و «باجو» بگوییم «بی‌ام‌دبلیو» و «باگیو»، زشت و لوس است که به «نیروانَه» و «روبوت» بگوییم «نیروانا» و «ربات». دست از تنبلی و بهانه‌جویی و کم‌سوادی برداریم.

[پایانِ مطلب. می‌توانید نظرات‌تان را به ایمیلِ hosseinshahrabi@gmail.com بفرستید یا در اینستاگرامم پیغام بدهید: https://www.instagram.com/hosseinshahrabi_]

@PersianSFF
Post #99 4.12K
#نکات_ترجمه #کلمات_دخیل_در_فارسی #تلفظ_نامهای_خاص #روبوت
بخش دوم:

بعد از این مقدمه‌چینی، برگردم به سؤالت: من همیشه از روبوت استفاده کرده‌ام، چون این کلمه از زبانِ چکی اقتباس شده. آن هم به این دلیل: دقت کن تا همین چند سالِ پیش اینترنت و منابعِ دم‌دستی وجود نداشتند. می‌شود درک کرد چرا مثلاً از زبان‌های فرانسوی یا عربی برای تلفظِ کلماتِ زبان‌های دیگر استفاده می‌کردیم. اما الان تلفظ هر واژه‌ای را به هر زبانی خیلی راحت می‌شود پیدا کرد. کم‌تر از پنج دقیقه. واقعاً دلیلی ندارد اسیر و بنده‌ی یک زبانِ واسط بشویم. ما هم کلمه را از زبان چکی می‌گیریم. تا به امروز، بیش‌ترین برهمکنشِ زبان‌ها این بود که به هم واژه قرض بدهند و گاهی در مواردی نادر تغییری آوایی یا تأثیری دستوری بر جا بگذارند. امروزه‌روز می‌شود ایده‌ها را گرفت، می‌شود از گویشوَرانِ زبان‌های دیگر چیز یاد گرفت. اینترنت هم که هست. مثلاً به جای این‌که عینِ آدم‌های ماقبل گوتنبرگ و صنعتِ چاپ فقط واژه یا تلفظ از زبانِ انگلیسی قرض کنیم، می‌توانیم از انگلیسی‌زبان‌ها یاد بگیریم که واژه‌های به‌دردبخور را از زبان‌های دیگر وام می‌گیرند. ناسلامتی باید فرقی بین ما و غارنشین‌ها باشد. باید بینِ آن‌ها که کتابِ چاپ‌سربی می‌خواندند با ما که یکی دو کلیک تا ویکی‌پدیا فاصله داریم فرق باشد.

نهایتِ تنبلی و بلکه «فراخی» است که هرچه انگلیسی‌زبان‌ها بگویند ما هم تقلید کنیم. انسانِ مدرن یاد می‌گیرد؛ تقلید نمی‌کند. انسانِ مدرن و باسواد «الگو»ها را کشف می‌کند، ذهنش را می‌پرورد، دامنه‌ی واژه‌هایش را گسترش می‌دهد. عینِ کم‌سوادی و تنبلی و بی‌هنری است که فقط دنباله‌روی کند. الان هم از انگلیسی می‌شود یاد گرفت که واژه‌ی کاربردی را قرض بگیریم. در این مورد، برو از زبانِ چکی کلمه‌ی robot را قرض بگیر. انگلیسی‌زبان راحت‌تر است که robot را تلفظ کند robȃt. به من چه! من از زبانِ چکی کلمه را قرض می‌کنم و می‌گویم «روبوت». باید از مصداق دوری کنم و به بحث‌های کلی‌تر بپردازم؛ ولی در این مورد باز هم می‌شود از انگلیسی یاد گرفت و به نفعِ تلفظِ روبوت استفاده کرد: در انگلیسی این کلمه را به شکلِ robo مخفف می‌کنند و به عنوانِ پیشوند به کار می‌برند. مثلاً می‌گویند robopsychology یا robofish. حالا یا ما باید به جای پیشوند از خودِ واژه‌ی کامل برای نوواژه‌سازی استفاده کنیم و بگوییم روبوت‌روانشناسی و روبوت‌ماهی، یا ما هم از الگوی انگلیسی یاد بگیریم و بگوییم روبوروانشناسی یا روبوماهی. حالا فرض کن بخواهی ربات را به «ربا» مخفف کنی: رباروانشناسی و رباماهی!

اما مشکلِ روبوت/ربات یکی از مصداق‌ها و مثال‌های بی‌شمار است. باید کلی‌تر به مسئله پرداخت.

ما یک زمانی به عربی نیاز داشتیم چون هم ما و هم همسایه‌هایمان کتاب‌ها را به عربی می‌نوشتیم و ترجمه می‌کردیم و ندرتاً منبعِ دیگری دمِ دست‌مان بود. یک زمانی کتاب‌هایمان را از طریقِ عثمانی‌ها تهیه می‌کردیم که به اروپایی‌ها نزدیک‌تر بودند. یک زمانی تنها راهِ ارتباط‌مان با جهان کتاب‌های فرانسوی بود. اما انگلیسی زمانی برای ما اهمیت پیدا کرد که اینترنت هم آمد. درست است که بخشِ اعظمِ محتوای اینترنت به انگلیسی است و زبانِ علم انگلیسی است، ولی دیگر «محدود» نیستیم. بقیه‌ی زبان‌ها وقتی آمدند ناخواسته قید و بند با خودشان آوردند. انگلیسی را فناوری آورد و فناوری هم تمامِ مرزها را برای ما در هم شکست. حالا به ویکی‌پدیا به صد زبان دسترسی داریم. لغتنامه‌ی تمامِ زبان‌های دنیا با دو سه کلیک فاصله در دسترس‌مان است. ضمنِ آن‌که (تکرار و تأکید می‌کنم) انگلیسی الگوهای مفیدی هم برایمان آورد: وامگیریِ واژه‌های مفید، جان‌دادن به فرایندِ واژه‌سازی و غیره و غیره. الگو را بگیریم.

[ادامه را در فرسته‌ی بعدی بخوانید.]
@PersianSFF
Post #98 3.93K
#نکات_ترجمه #کلمات_دخیل_در_فارسی #تلفظ_نامهای_خاص #روبوت
حوصله کنید که این متن طولانی شد و آن را در سه بخشِ پیاپی می‌فرستم. بخش اول:

مدتی پیش یکی از دوستانِ مترجمم از من پرسید (نقل به مضمون): «می‌دانم که کوهِ Olympus به المپ ترجمه شده و همین هم جا افتاده. من اما وزن و ظاهرِ المپیوس را بیشتر دوست دارم. به نظرت هیچ راهی هست که به جای المپ، بنویسم المپیوس؟ ممکن است کسی حمل بر بی‌سوادی‌ام کند؟»

اما جوابِ کوتاهِ من: راستش ذهنِ من در این مورد پیرمردانه کار می‌کند. فرانکوفیل هستم، یعنی به رغمِ علاقه‌ام به انگلیسی و به رغمِ این نکته که مترجمِ انگلیسی‌ام تلفظِ فرانسویِ واژه‌ها را در فارسی خوش‌آهنگ‌تر می‌دانم. اما خیلی از شما آنگلوفیل‌ها هم حاضر نیستید درست و حسابی انگلیسی را بپذیرید، چون هنوز که هنوز است تلفظِ فرانسویِ واژه‌های اروپایی (احتمالاً ناخواسته) به گوش‌تان خوش‌تر می‌نشیند (شاهدِ مثال: استاتوس برای کلمه‌ی Status در فیسبوک).

اما در موردِ نامِ این کوه: مشکلِ «المپیوس» که تو ترجیح می‌دهی این است که نه انگلیسی است، نه یونانی، نه فرانسوی. اگر از آهنگِ اُلَمپ خوشت نمی‌آید، یا باید از روی دستِ انگلیسی‌ها بنویسی آلیمپوس/آلیمپِس یا به یونانی اوُلیمپوس/اولومپوس. اگر بنویسی «اولیمپوس» (یونانی) اولاً غلط می‌کند کسی انگِ بی‌سوادی به تو بزند، ثانیاً منطقِ درست‌وحسابی پشتِ سرِ این انتخاب است [= منطقِ ارجاع به زبانِ اصلیِ واژه]. اما المپیوس شترگاوپلنگ است؛ به چه زبانی است؟ انگلیونسَوی؟!

از ورودِ المپ به فارسی احتمالاً یک قرن گذشته؛ به هر دلیلی تلفظِ فرانسویِ واژه را پذیرفتیم و حالا سابقه‌ای یافته. اما اگر بنویسی آلیمپوس (انگلیسی)، باید بتوانی بگویی چرا تلفظِ انگلیسی را به اصلِ یونانی یا به فرانسویِ سابقه‌دار در فارسی ترجیح دادی. می‌توانی توجیه کنی؟ / پایانِ جواب.

نکته: دقت کنید که وقتی همکارِ کاردرستم به جایِ اوُلیمپوس/اولومپوسِ یونانی و المپِ فرانسوی می‌گوید «المپیوس»، یا وقتی گوگل‌کردن نشان می‌دهد که این واژه‌ی شترگاوپلنگ را فارسی‌زبانان 330,000 مرتبه در اینترنت به کار برده‌اند، یعنی یک جای کار می‌لنگد. اولاً معلوم می‌شود کسی با تلفظِ انگلیسیِ واژه «راحت» نیست؛ وگرنه همه می‌نوشتند آلیمپوس/آلیمپِس. گویشوَرهای فارسی آن‌قدر کلمه را پیچانده‌اند تا به المپ نزدیک‌تر شود و آسان‌تر در دهان بچرخد. ثانیاً معلوم می‌شود «خیلی» از کسانی که وسطِ صحبتِ فارسی‌شان انگلیسی می‌پرانند، یا بی‌دقت‌اند یا سوادِ درست‌وحسابی ندارند یا مبتلا هستند به تنبلیِ ذهنی.

دوستِ دیگری دیروز نوشت (نقل به مضمون): «سؤالی داشتم در موردِ جایگزینِ فارسیِ robot. توی اینترنت سه حالت را نوشته‌اند: ربات، روبات، روبوت (و به این ترتیب: رباتیک، روباتیک، روبوتیک). از نظرِ تو کدام درست‌تر است. من تا حالا روبوت استفاده می‌کردم، ولی به نظرم با توجه به تلفظِ انگلیسیِ واژه روبات درست‌تر باید باشد.»

جوابم: احتمالاً بدانی من مخالفتی با پذیرشِ واژه‌های انگلیسی در فارسی ندارم. زبان‌ها کوه‌کوه و دریادریا نکته‌ی آموزشی و مفید برای هم دارند. هم وام‌واژه برای هر زبانی خوب است، هم حتا گاهی تأثیرپذیری در مسئله‌ی دستورزبان، هم ساختارِ بیانِ مفاهیم و غیره و غیره. با توجه به مختصر چیزهایی که در موردِ واژه‌های بیگانه در زبان‌های ایرانی قبل از اسلام خوانده‌ام، گویا ایرانیان تلفظِ واژه‌ها را از زبانِ اصلی کمابیش حفظ می‌کرده‌اند. دلیلی هم نداشت حفظ نکنند؛ معدود زبان‌های فرامحلیِ جهان مستقیماً با هم در ارتباط بودند. اما بعد از اسلام کلِ دنیا پیچیده‌تر شده بود. جغرافیا و نفوذِ زبان‌های واسط گسترش یافت و به مرورِ زمان، آرام‌آرام تعدادِ زبان‌های اثرگذار زیادتر شد. مثلاً واژه‌ی یونانی از راهِ عربی به فارسی می‌رسید و واژه‌ی هندی از راهِ فارسی به عربی و بعد زبان‌های اروپایی. وانگهی همه یونانی‌دان نبودند و کتابِ یونانی هم آن‌قدرها در دسترس نبود. منطقی بود تلفظِ معرّبِ واژه‌ها را بپذیریم (مثلِ موسیقی و قاطاغوریاس و فوزیقا [به انگلیسیِ امروز: Category & Physics]). بعدها مدتی کوتاه تُرکیِ عثمانی زبانِ واسطِ ما با زبان‌های دیگر شد (مثلِ گمرک و قرنطینه) و کمی بعدتر هم فرانسوی. به نظرم همه‌ی این زبان‌ها چیزهایی به فارسی دادند و فارسی را پربارتر کردند. دم‌شان گرم.

[ادامه را در فرسته‌ی بعدی بخوانید.]
@PersianSFF
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #97 2.84K
#فانتزی #علمی_تخیلی #داستان_نویسی

اولین داستانی که در خامیِ آغازِ جوانی نوشتم داستانِ طنزی بود درباره‌ی یک فقره سرقت در مریخ؛ به مصداقِ بقالی که نمی‌گوید ماستش ترش است، به نظرِ خودم داستانم حرف نداشت. شخصیتِ اصلی ساکنِ ماه بود و برای سفرِ تفریحی رفته بود مریخ، توصیفاتش از شهرِ گنبدیِ مریخ و فضاناوش معرکه بود، حتا در همان داستانِ کوتاه دوسه‌هزارکلمه‌ای چند نوواژه‌ی علمی‌تخیلی ساخته بودم و غیره و غیره. اما نکته‌ای کوچک را در این بین رعایت نکرده بودم: داستانِ این دزدی با محیط و روایتِ علمی‌تخیلیِ داستان «تنیده» نبود. ماجرای سرقت در هر زمان و مکانِ دیگری ممکن بود رخ بدهد و «علمیّت» و «علمی‌تخیلیّتِ» قصه به شیوه‌ی وقوعِ این دزدی ربطی نداشت. مثلاً این‌طور نبود که دزدی با وسیله‌ی علمی‌تخیلیِ خاصی انجام شود یا شیوه‌ی دزدی طوری باشد که فقط در مریخ ممکن باشد. یک فقره چمدان‌دزدیِ ساده بود.

در نتیجه، به اِجماعِ رأیِ دوستان فهمیدم داستانم علمی‌تخیلی نیست؛ گیرم که داستان در آینده‌ی دور رخ بدهد. کمی بعدتر، فهمیدم که رُکنِ رَکینِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی همین علمیّتِ تنیده در داستان است. فرقِ ادبیاتِ ع.ت با ادبیاتِ جریانِ اصلی است. حُکمِ نهایی: «داستانِ علمی‌تخیلی باید طوری باشد که در هیچ محیطی جز محیطِ علمی‌تخیلی و جز با اسبابِ علمی‌تخیلی ممکن نباشد رخ بدهد.»

مدتی است سؤالی برایم پیش آمده: آیا می‌شود حُکمی مشابهِ این در ادبیاتِ فانتزی داد؟ یعنی مثلاً: «داستانِ فانتزی باید طوری باشد که در هیچ محیطی جز محیطِ فانتزی و جز با اسبابِ فانتزی ممکن نباشد رخ بدهد.» مشکل این است که ادبیاتِ فانتزی چنان گسترده‌تر از علمی‌تخیلی است که تصورِ این حُکم برای تک‌تکِ ژانرها و زیرژانرها و مضامینش ناممکن است؛ به‌ویژه آن‌که بخشِ زیادی از فانتزی در دنیای خودِ ما رخ می‌دهد، نه در یک دِگَرجهان.

اما قبل از آن‌که این نوشته را منتشر کنم یکی دو هفته به فانتزی‌هایی که خوانده بودم فکر کردم. به گمانم می‌شود این حُکم را در ادبیاتِ فانتزی روا دانست. دنیای «نغمه‌ی یخ و آتش» بدون اژدهایان و تاریخش و جادوهایش چنان قصه‌ای نخواهد داشت، هیچ‌کدام از وقایعِ مجموعه‌ی «هری پاتر» نمی‌تواند در آن فضاسازی رخ «ندهد»، مجموعه‌ی «قرصِ جهانِ» (Discworld) تری پرچت فقط و فقط بر روی زمینی مسطح بر روی لاکپشتی که در فضا حرکت می‌کند معنا دارد، الخ.

هر قدر این تنیدگیِ ساختارِ فانتزی یا علمی‌تخیلی با روایت تنیده‌تر باشد میزانِ علمی‌تخیلیت یا (شرمنده از این واژه‌سازیِ قناس) فانتزیّتِ داستان بیش‌تر می‌شود. این‌طور است که مجموعه‌ی «اربابِ حلقه‌ها» تاجِ سرِ ادبیاتِ فانتزی است و مجموعه‌ی «گرگ و میش» (Twilight) بیش‌تر عاشقانه به حساب می‌آید تا فانتزی؛ در دومی میزانِ تنیدگیِ جهانسازی با روایتِ داستان کم‌تر است و مضامینِ عاشقانه به مضامینِ فانتزی می‌چربد.

نکته: برای نقد و معرفیِ بعضی از رمان‌های فانتزی و علمی‌تخیلیِ فارسی که تازگی‌ها مشغولِ خواندن‌شان هستم باید چند نکته مثلِ این را بگویم و بعداً موقعِ نوشتنِ آن نقدها و معرفی‌ها به این مطالب ارجاع بدهم.

@PersianSFF
Post #96 2.37K
#علمی_تخیلی #خبر #گاردنر_دوزوآ

گاردنِر دوُزوآ (Gardner Dozois)، نویسنده و تدوینگرِ مشهورِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی، ششم خرداد امسال (27 مه) درگذشت. دوزوآ تقریباً تمامِ شهرتش را مدیونِ آثارِ تدوینی‌اش بود. در دورانِ کاریِ پنجاه‌ساله‌اش ده‌ها مجموعه‌ی داستان‌کوتاه در ژانرِ فانتزی و علمی‌تخیلی گردآوری کرد و صدها مقاله و نقد و مرورِ کتاب نوشت و در شکل‌دهی به کلیتِ ژانرِ علمی‌تخیلی و فانتزی و سلیقه‌ی خوانندگان نقشِ بی‌بدیلی داشت.

دوزوآ در 31 تیر 1326 / 23 ژوئیه‌ی 1947 در شهرِ سِیلِم ماساچوست به دنیا آمد. بعدها اعتراف کرد به دلیلِ گریز از فضای زندگی در شهرِ کوچکِ زادگاهش به دنیای ع.ت.ف پناه آورده بوده. در جوانی به نیویورک مهاجرت کرد و مدتی شغلش خبرنگاری برای ارتش بود. اما در سالِ 1345/1966 نویسنده‌ی کبیرِ علمی‌تخیلی، فردریک پُل (Frederik Pohl)، یکی از داستان‌های او را برای انتشار در نشریه‌ی اگر یا ایف (If) پذیرفت و مسیرِ زندگی‌اش دگرگون شد.

گاردنر دوزوآ از بنیانگذارانِ مشهورترین گلچینِ تاریخِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی، یعنی بهترین علمی‌تخیلی‌های سال (The Year’s Best Science Fiction) بود که از سال 1363/1984 تا به امسال منتشر شده است. از همان سال 63/84 تا 1383/2004 هم سردبیرِ نشریه‌ی علمی‌تخیلیِ آسیموف (Asimov's Science Fiction) بود و سال‌ها مسئولِ تدوینِ کتابِ بهترین داستان‌های سالانه‌ی این نشریه.

در تأثیر و اهمیتِ تدوین‌های دوزوآ همین بس که گلچین‌هایش چهل بار نامزدِ جایزه‌ی هوگو و چهل بار نامزدِ جایزه‌ی نِبیولا و سی بار نامزدِ جایزه‌ی لوکوس شد (این سه جایزه بزرگ‌ترین جوایزِ ع.ت.فِ جهان هستند). در سالِ 1390/2011، نامِ او به فهرستِ پرافتخارِ «تالارِ مشاهیرِ علمی‌تخیلی» (Science Fiction Hall of Fame) راه یافت.

فهرستِ جامعِ کتاب‌ها و داستان‌ها و مقالاتِ او را در این نشانی می‌توانید ببینید: http://www.isfdb.org/cgi-bin/ea.cgi?198.

متأسفانه دوزوآ را در ایران جز اهلِ فن نمی‌شناسند. تا جایی که می‌دانم هیچ داستانی از او به فارسی ترجمه نشده؛ حتا دو داستانِ کوتاهش که در سال‌های 1362/1983 و 1363/1984 برنده‌ی جایزه‌ی نبیولا شد: به ترتیب، «صلح‌آفرین» و «فرزندِ صبح» (“The Peacemaker” & “Morning Child”). از گلچین‌های او هم تا جایی که خبر دارم تنها یکی از مجموعه‌هایش را پارسال ناشری قصدِ ترجمه کرد (گلچینِ زنانِ خطرناک (Dangerous Women) با همکاریِ جورج ر. ر. مارتینِ کبیر). در انتشاراتِ فقیدِ کاروان هم ما از یکی از مجموعه‌گلچین‌های او، به نامِ مجموعه‌ی گلچین‌های انتشاراتِ اِیس (Ace anthology series)، داستان‌هایی را در نشریه‌ی جشنِ کتاب انتخاب و منتشر می‌کردیم (طبعاً بعد از توقیفِ جشن کتاب و تعطیل‌کردنِ کاروان، انتشارِ این داستان‌ها هم نیمه‌کاره ماند).

@PersianSFF
Post #95 2.52K
#علمی_تخیلی #داستان_کوتاه #علمی_تخیلی_روسی #سور_گانسفسکی #حضرت_وهریز

تا به الان هرچه از ادبیاتِ علمی‌تخیلیِ روسیه خوانده‌ام به دلم نشسته. تصاویرشان و نحوه‌ی قصه‌گویی‌شان با سنّتِ علمی‌تخیلی‌نویسیِ آنگلوساکسون فرق دارد. همین ویژگیِ علمی‌تخیلیِ روسی شاید به کارِ علمی‌تخیلی‌نویس‌های ایرانی بیاید؛ خصوصاً از این حیث که آن‌ها هم گرفتارِ حکومتی استبدادی و بسته بودند و پیشرفت‌های علمیِ کلان‌شان عمدتاً دلیلی ایدئولوژیک داشت و ابزاری در دستِ حکومت برای پیشبردِ مقاصدش بود (نه علمِ محض).

بگذریم. امروز در وبسایتِ «نبشت» داستانی کوتاه دیدم از علمی‌تخیلی‌نویسِ روس، سِوِر گانسُفسکی (Sever Gansovsky / Се́вер Гансо́вский) که تابه‌حال چیزی از او نخوانده بودم. طبقِ ویکی‌پدیا، تخصصش داستان‌کوتاه بوده و تصویرگری هم می‌کرده و در جنگِ جهانیِ دوم هم سرباز بوده (حتا دوره‌ای خیال می‌کردند در جبهه‌ی جنگ کشته شده). پدرش «ناپدید» شده (ویکی‌پدیا ننوشته که چرا) و مادرش را هم در دورانِ سرکوبِ استالینی در زندان کشته‌اند.

داستانِ کوتاه «تانک» اثری ضدجنگ است و دلنشین با ترجمه‌ای روان و مستقیماً از روسی. نکته‌ای جالب در موردِ ترجمه‌ی این داستان: مترجمِ این کتاب، یعنی آقای حضرت وهریز، اهلِ کابل است. هرچند فارسی‌شان در این ترجمه کاملاً معیار است (یعنی نه به تهرانی/ایرانیِ گفتاری نزدیک است و نه به فارسیِ دریِ افغانستان)، تک‌وتوک عباراتی هم در آن دیدم که شاید برای بعضی خواننده‌های ایرانی ناآشنا باشد؛ من این نمونه‌ها را فهرست کردم: جنرال/ژنرال، پنج‌صد/پانصد، ساحه/منطقه، تَجیر (دیواره‌ی مشبّک چوبی)، تیلفون/تلفن، پارچه‌پارچه/پاره‌پاره. در یک جا هم صحبت از ماهیِ «اَنچُویس»/“anchovy” کرده‌اند که گویا در ایران می‌گوییم «موُتو».

آقای حضرت وهريز، مترجمِ این داستان، زندگی‌نامه‌ی کوتاهش را این‌طور نوشته: «در سال ۱۳۴۹ در كابل به دنيا آمدم. پنج سال را در مسجد آموزش ديدم و شش سال بعدش فهميدم آخوند مي‌خواسته مرا صرف و نحوِ عربي بياموزانَد. وقتي بگيروببرها شروع شد، آخوندِ ما هم درِ مسجد را تخته كرد و رفت. پدرم ناگزير به مكتبِ سركاري روانم كرد. در مكاتبِ مختلف درس خواندم تا واردِ دانشكده‌ی زبان و ادبياتِ دانشگاهِ كابل گرديدم. بالاخره سرم از دانشگاهِ زبان‌شناسيِ شهرِ پيتي گورسك، در جنوبِ روسيه، بيرون شد. "قباله‌ی روباه" را از همان دانشگاه در رشته‌ی زبان‌شناسي گرفتم. [شهرابی: گویا قباله‌ی روباه کنایه‌ای است به معنای مدرک؛ احتمالاً داستانی در پشتش دارد و اشاره دارد به سندِ زیانبار یا خطرناک.] از سال ۱۳۶۳ به روي كاغذ آوردنِ چيزهاي نيمه‌موزون و نيمه‌مُقفّي و نيمه‌بامعني را شروع كرده‌ام. اكنون ديگر ديريست الهه‌ی شعر تركم كرده، اما شعر ترجمه مي‌كنم و داستان كوتاه مي‌نويسم. يك كتابِ شعرم به نامِ لحظه‌يي با خويشتن تنها در سال ۱۹۹۷ در مسكو منتشر شد.» گویا حضرت وهریز الان کارمندِ وزارتِ خارجه‌ی افغانستان است و کماکان به ترجمه‌ی داستان و شعر اشتغال دارد.

خلاصه، بنده از خواندنِ این داستان کیفور شدم و امیدوارم شما هم خوش‌تان بیاید.
پیوندِ داستان: https://nebesht.com/tank-by-sever-gansovsky-tr-hazrat-wahriz

@PersianSFF
Post #93 3.66K
[ادامه‌ی مطلب از فرسته‌ی قبلی]
5) کتابسرای تندیس هم که گفتن ندارد. به‌جز مجموعه‌ی «سرگذشت گروهان سیاه»، سه مجموعه‌ی واجب‌المطالعه‌ی دیگر هم دارد که باید باید باید بخریم: «نخستین قانون» نوشته‌ی جو ابرکرومبی و ترجمه‌ی سعید سیمرغ (جلد اول: تیغ شمشیر، جلد دوم: پیش از آن‌که به دار آویخته شوند )، «ویچر» نوشته‌ی آندره ساپکوفسکی و ترجمه‌ی امیرحسین خداکرمی (جلد اول: آخرین آرزو، جلد دوم: شمشیر سرنوشت )، «سایه‌های جادو» نوشته‌ی وی ای شواب، ترجمه‌ی محمد جوادی (نامِ جلدها: تاریک‌تر از جادو، اتحاد سایه‌ها، شوالیه‌های روشنایی ). می‌دانم که خریدِ همزمانِ این سه مجموعه‌ی حجیم برای همه راحت نیست؛ ولی چه کار می‌شود کرد. باید خرید!

6) برگردیم سروقتِ آثارِ ایرانی. پارسال کتابی خواندم به اسمِ طغیان نوشته‌ی بنیامین ملکی از نشر موج. از کتابش خوشم آمد. نقطه‌ی قوّتش نثرِ زیبا و روایتِ پرهیجانش بود و نقطه‌ی ضعفش غلط‌های دستوریِ نثر و روایتِ ناقصش از دنیایی که ساخته. می‌دانم شاید جمله‌ی کوتاهم تناقض‌آمیز به نظر بیاید، ولی وقتی مفصلاً معرفی‌اش کنم منظورم را خواهید فهمید. امیدوارم ملکی بر فانتزی‌نویسی تمرکز کند و کتاب‌های بیش‌تر و بهتری بنویسد. خبرِ خوب این‌که جلدِ دومِ کتابش هم تازگی‌ها منتشر شده. هنوز همه‌ی کتاب‌های تألیفیِ نشرِ موج را نخوانده‌ام، اما به سلیقه‌ی من این مهم‌ترین کتابی است که منتشر کرده‌اند.

7) کتاب مرزهای درهم‌شکسته نوشته‌ی نیما کهندانی (نشر ویدا) و سه‌گانه‌ی «دشتِ پارسوا» نوشته‌ی مریم عزیز (نشر افق) را حتماً امسال تهیه می‌کنم. به نظرم شما هم نباید از دست بدهید.

8) این فانتزی‌های ایرانی را هم می‌خواهم بخرم یا قبلاً خریده‌ام و می‌خواهم بخوانم، اما چیزی از داستان یا نویسنده‌شان نمی‌دانم: ارتشِ شش گله نوشته‌ی ستاره روشن، نشر روزنه؛ خورشید نفرین‌شده نوشته‌ی زهرا افشار زیبا و نبرد خدایان نوشته‌ی مرتضی رضایی، نشر موج؛ شیگانهوس نوشته‌ی بهاره نوربخش و دنیای توراس نوشته‌ی صابر قیطاسی، نشر بهنام؛ اژدهای دماوند نوشته‌ی معصومه میرابوطالبی، نشر آموت.

9) اما آخر از همه، شش‌گانه‌ی «هفتمین برج» نوشته‌ی گارت نیکس است و ترجمه‌ی مینا طالب‌لی، نشر کتابسرای تندیس. گارت نیکس از نویسنده‌های محبوبِ من است که به خاطرِ نوشتن در ادبیاتِ کودک و نوجوان در ایران هیچ‌وقت قدرش را ندانستند. قوّه‌ی تخیلش حیرت‌انگیز است و دنیاسازی‌اش کم‌نظیر. نوآوری‌هایش در کار با فانتزی به دلِ خواننده می‌نشیند. مهم‌ترین نکته در این شش‌گانه که چهار جلدش تابه‌حال منتشر شده این است که نمونه‌ی آموزنده‌ی پرهیز از تصاویرِ جنسیت‌زده است. شخصیت‌های کتاب دخترها و پسرهای قوی هستند و آدم‌ها هم به نامِ پدرشان و هم مادرشان خودشان را معرفی می‌کنند و جوامعی که ساخته مردسالارانه نیست. جداً اگر دختری دارید که دوست ندارید ذهنیتش از کودکی با تصاویرِ مزخرف پر شود یا کتاب‌هایی بخواند که دخترها منتظرِ سررسیدنِ قهرمانانِ مرد باشند، باید کتاب‌هایی مثلِ مجموعه‌ی «هفتمین برج» را بدهید بخوانند.

10) فراروایت در ارباب حلقه‌ها نوشته‌ی مری بومن و ترجمه‌ی نیما اشرافی (انتشارات اطراف)

11) از فهرستِ علمی‌تخیلی‌ها این چند مورد جا ماندند:
‌آ) پژوهشی در ادبیات علمی‌تخیلی نوشته‌ی محمد قصاع، نشر باژ
ب) رؤیای جورج اور نوشته‌ی اورسلا لوگوین به ترجمه‌ی معرکه‌ی حسام جنانی (نشر کتابسرای تندیس) و دورتر از هر جای دیگر و صداها از همین نویسنده به ترجمه‌ی بشیر عبدالهی (نشر نیماژ)
پ) ملاقات با شانا نوشته‌ی نیما قلی‌زادگان (نشر آرادمان)

حوصله‌تان سر رفت بس که اسمِ کتاب نوشتم؟! حالا فکرش را بکنید که امسال می‌خواهم اگر بشود همه‌شان را معرفی هم بکنم! می‌خواهم کاری کنم که دیگر به‌جز علمی‌تخیلی و فانتزی کتابِ دیگری نخرید!
@PersianSFF
  • ❤ 2
Post #92 3.63K
#نمایشگاه_کتاب #معرفی_کتاب

این هم فهرستِ دومِ من برای معرفیِ کتاب‌های فانتزی. مثلِ نوشته‌ی قبلی‌ام تأکید می‌کنم این فهرست شامل است بر کتاب‌هایی که این یکی دو سال خوانده‌ام یا قصد دارم بخرم و کم‌کم معرفی‌شان می‌کنم. تعدادِ کتاب‌های فانتزی در بازار خیلی خیلی بیش‌تر از علمی‌تخیلی است. در نتیجه، به‌جز چند مورد کتاب‌های پیشنهادی‌ام را این‌طور معرفی می‌کنم: به بهانه‌ی یکی دو کتاب، شما را می‌فرستم سراغِ ناشرهای اصلی تا خودتان کتاب‌هایشان را بیش‌تر ببینید.

‌1) بدون ذره‌ای تردید، اولین مجموعه‌ی فانتزیِ مهمی که به هیچ وجهِ من الوجوه، اصلاً و ابداً، نباید از دست بدهید مجموعه‌ای است به نامِ «سرگذشتِ گروهانِ سیاه» نوشته‌ی گلن کوک و ترجمه‌ی آیدا کشوری در کتابسرای تندیس. این مجموعه از شاهکارهای تکرارنشدنی و از قله‌های بلندِ تاریخِ ژانرِ فانتزی است. حسودی‌ام می‌شود که خودم ترجمه‌اش نکردم. نامِ کتاب‌هایی که تا الان از این مجموعه منتشر شده‌اند: گروهان سیاه، سایه‌های ابدی، رز سپید، سرنیزه‌ی نقره‌ای، بازی‌های سایه، رؤیاهای پولادین، فصل حزن.

2) دومین کتابْ ایرانی است: خاکِ آدم‌پوش نوشته‌ی خانم ضحی کاظمی؛ من تازه مشغولِ خواندنش شده‌ام و قصد دارم همراه با رمانِ دیگرِ نویسنده به اسمِ کاج‌زدگی معرفیِ مفصلی برایشان بنویسم. خاکِ آدم‌پوش رمانِ فانتزی است و در عیلامِ باستان می‌گذرد. کاج‌زدگی هم علمی‌تخیلی است و متأسفانه فراموش کرده بودم در فهرستِ یکی دو روزِ پیش اسمش را بیاورم. تجربه‌ی خواندنِ ع.ت.ف با نثرِ شسته‌رفته‌ی فارسی لذتی است که با کتاب‌های خانم کاظمی نصیب‌تان می‌شود. حتا اگر (احیاناً) از کتاب‌ها خوش‌تان نیاید این کتاب‌ها را باید بخرید. به جرئت می‌گویم در بین نویسنده‌های فعلیِ ادبیاتِ گمانه‌زن در ایران پاکیزه‌ترین نثرِ فارسی مالِ این دو کتاب است.

3) نشر پریان هم روی غلتک افتاده و فانتزی‌های خوب منتشر می‌کند. اگر هم هیچ کتابی از پریان نخرید، جلدِ اولِ مجموعه‌ی «چرخِ زمان» نوشته‌ی رابرت جردن را نباید از دست بدهید. پریان یکی دیگر از قله‌های مهمِ ژانرِ فانتزی را ترجمه کرده. متأسفانه، پریان گفته که فعلاً سالی یک جلد را منتشر می‌کند. اما گمان کنم اگر کتاب خوب فروش برود جلدهای بعدی را سریع‌تر درمی‌آورند. امیدوارم آن‌قدر فروشِ این مجموعه خوب باشد که سالی دو سه جلدش را دربیاورند.

4) نشر باژ (مثل کتابسرای تندیس) برای ورشکست‌کردنِ طرفدارانِ فانتزی برنامه ریخته‌اند! نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم. اول به مجموعه‌ی قیام سرخ نوشته‌ی پیرس براون و ترجمه‌ی مهنام عبادی اشاره می‌کنم (که بهتر بود اسمش در فهرستِ علمی‌تخیلی‌ها می‌آمد)؛ شاید هیجان‌برانگیزترین مجموعه‌ای بود که خوانده‌ام. آن‌قدر ضرباهنگِ اتفاقاتِ شوکه‌کننده زیاد است که گاهی دلم می‌خواست کتاب را به دیوار بکوبم، ولی چون به لطفِ ناشرِ مهربانش نسخه‌ی الکترونیکی می‌خواندم ممکن بود کامپیوترم آسیب ببیند. بگذریم؛ سه‌گانه‌ی اولِ این مجموعه منتشر شده و قرار است به‌زودی جلدِ اولِ سه‌گانه‌ی دوم هم دربیاید.
مجموعه‌ی دوم «جنگِ ملکه‌ی سرخ» است نوشته‌ی مارک لارنس و ترجمه‌ی امیررضا لطفی‌پناه؛ اسمِ جلدِ اولش: شاهزاده‌ی احمق‌ها. دلنشین است و شخصیت‌های متفاوتی دارد. مطمئنم خوش‌تان می‌آید. مارک لارنس از پدیده‌های نوظهورِ فانتزی است.
کتاب سومْ جادوگران است نوشته‌ی لو گراسمن و ترجمه‌ی اشکان کریمیان که از مهم‌ترین آثارِ کمابیش جدیدِ فانتزی به حساب می‌آید و از مایه‌های شرمساریِ من که هنوز متنِ کاملش را نخوانده‌ام. بی‌اغراق یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی است که باژی‌های عزیز منتشر کرده‌اند. بگذاریدش در رده‌ی «هیچ‌چیزی نخرم این یکی را باید بخرم».
یک دوجلدیِ داستان‌های کوتاه هم دارند به اسمِ دخترانِ سلاخ و پسرانِ هیولا؛ چهارده تا نویسنده دارد و چهارده تا مترجم. یکی‌شان هم منم! داستان‌های وحشت است و موضوع‌شان تقریباً همنوا با اسمِ کتاب: دخترانِ سلاخ و پسران هیولا. سویه‌های فمینیستیِ قدرتمندی دارد. به‌شدت به دردِ هدیه دادن می‌خورَد؛ خصوصاً به نوجوان‌ها و جوان‌ها.
راستش تعدادِ کتاب‌های باژ خیلی خیلی بیش‌تر از این حرف‌هاست. حجمِ دو تا مطلبِ تلگرام را باید گذاشت تا فقط اسم‌هایشان را نوشت! خودتان بروید و غرفه‌شان را زیر و رو کنید. نکته‌ی فرعی: تماشای جلدِ کتاب‌های باژ هم حَظّ بصر است. فهرستِ کتاب‌هایشان را هم در این پیوند ببینید: https://goo.gl/591nrT

[ادامه‌ی معرفی‌ها در فرسته‌ی/پستِ بعدی]
@PersianSFF
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #91 3.08K
#نمایشگاه_کتاب #علمی_تخیلی #کتاب_رایگان

خبرِ خوبِ خفن: #حاتم_بخشی (که نزدِ فرنگیانِ کتاب‌باز به “Giveaway” معروف است).

وبلاگ‌نویس‌ها و یوتیوبرها برنامه‌ای دارند که من ترجمه کرده‌ام به #حاتم_بخشی؛ یعنی گاهی برای آن‌که به خوانندگان و بینندگان‌شان حال بدهند چیزی برایشان می‌فرستند. البته بعید نیست اکثرِ شما از این کارِ وبلاگرها باخبر بوده باشید. ولی من دو سه ماه است قضیه را شنیده‌ام و از این فکر خوشم آمده.

امسال (چه در دوران نمایشگاه و چه بعد از آن) قصد دارم کتاب حاتم‌بخشی کنم. برای ورود به حاتم‌بخشیِ نمایشگاهِ امسال این کار را بکنید:
1) از فهرستِ فرسته‌ی/پستِ قبلی (https://t.me/PersianSFF/89) بیش‌تر از سه کتاب بخرید که حداقل یکی از آن‌ها مالِ کتابسرای تندیس باشد.
2) عکسِ آن کتاب‌ها (یا خودتان و آن کتاب‌ها) را بعد از خرید در همان غرفه بگیرید.
3) تشریف ببرید اینستاگرام و عکس را بگذارید. هشتگِ #حاتم_بخشی بزنید و من را هم تگ کنید. همین. نشانیِ اینستاگرامِ من: https://www.instagram.com/hosseinshahrabi_

این بیست کتاب را حاتم‌بخشی می‌کنم: چهار نسخه شهر و ستارگان و چهار نسخه مریخی و چهار نسخه انتقام فیثاغورث و چهار نسخه ایزدان هم و دو نسخه جنگ جهانی ز و دو نسخه خانه‌ی پله‌ها.

اگر تعدادِ عکس‌ها زیاد بشود، قرعه‌کشی می‌کنم.

بعد از این‌که فهرستِ پیشنهادی‌ام را برای کتاب‌های فانتزی بنویسم، برای آن هم بیست کتاب فانتزی می‌گذارم کنار.

@PersianSFF
  • 👍 1
Post #89 4.78K
#نمایشگاه_کتاب #معرفی_کتاب

خوشبختانه، تعداد کتاب‌های فانتزی و علمی‌تخیلیِ بازار آن‌قدر زیاد است که نمی‌دانم از کجا شروع کنم (البته اعتراف می‌کنم که متأسفانه خیلی‌هایشان درخشان نیستند). خلاصه، کتاب‌هایی را که این یکی دو سال خوانده‌ام یا قصد دارم بخرم فهرست می‌کنم و کم‌کم معرفی‌شان می‌کنم. در این فرسته/پست، به کتاب‌های علمی‌تخیلی می‌پردازم و خیلی زود می‌روم سراغ فانتزی.

پارتی‌بازی می‌کنم به نفعِ خودم و اول از همه کتاب‌های خودم و مینا را معرفی می‌کنم:

‌1) مجموعه‌ی «جنگ پیرمرد» نوشته‌ی جان اسکالزی، کتابسرای تندیس. علمی‌تخیلیِ نظامی و معرکه. جلد چهارم و پنجمش قطعاً و جلدِ ششمش احتمالاً به نمایشگاه می‌رسد. اسم‌هایشان به ترتیب: جنگ پیرمرد، تیپ اشباح، آخرین مستعمره، قصه‌ی زویی، پس از کودتا و داستان‌های دیگر، تفرقه‌ی انسان.
2) باقی‌مانده‌ی من، نوشته‌ی کت ژانگ، کتابسرای تندیس، ترجمه‌ی مینا طالب‌لی. علمی‌تخیلیِ ویرانشهری با موضوعی بسیار خاص (زندگیِ دو شخصیت در یک بدن) و سبکِ روایتِ جالب.
3) مریخی و آرتمیس نوشته‌ی اندی وییر؛ خانه‌ی پله‌ها نوشته‌ی ویلیام اسلیتر؛ شهر و ستارگان نوشته‌ی آرتور سی کلارک؛ ایزدان هم نوشته‌ی آیزاک آسیموف؛ جنگ جهانی ز نوشته‌ی مکس بروکس.
4) این یکی را جدا می‌نویسم چون مظلوم است: روزی که فضایی‌ها آمدند نوشته‌ی رابرت شکلی.
کتاب‌های 3 و 4 همه در کتابسرای تندیس منتشر شده‌اند.
5) علمی‌تخیلی برای آن‌ها که علمی‌تخیلی دوست ندارند به ترجمه و گردآوریِ خودم در نشر هیرمند (با همکاری نشر مکتوب). ارزان و کوچک است و جان می‌دهد برای هدیه‌دادن.

حالا علمی‌تخیلی‌های دیگر:
6) خلع‌شدگان، اورسلا لوگوین / اورسولا لوژوان (نشر چشمه)؛ یکی از شاهکارهای بی‌بدیلِ تاریخِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی
7) پانزده زندگی اول هری آگوست، کلر نورس، نشر هیرمند. قبلاً درباره‌اش نوشته‌ام: https://t.me/PersianSFF/65 . اگر نخوانید نصفِ عمرتان به فناست.
8) شهر و شهر، چاینا میه‌ویل، نشر هیرمند و مرکز. این را هم قبلاً معرفی کرده‌ام. با دو ترجمه در بازار موجود است: https://t.me/PersianSFF/34
9) بازیکن شماره‌ی یک، آماده، نوشته‌ی ارنست کلاین، نشر باژ. این‌جا معرفی کرده‌ام: https://t.me/PersianSFF/40
10) سرزمین اکتبر نوشته‌ی ری برادبری، ترجمه‌ی شهریار وقفی‌پور، نشر نیماژ
11) یخ‌پاره نوشته‌ی آنا گاوان، نشر نیماژ
12) حکایت‌های مریخ نوشته‌ی ری برادبری، نشر پریان به ترجمه‌ی معرکه‌ی رفیقِ معرکه‌ام مهدی بنواری. این کتاب الان باید به چاپ پانصدم رسیده باشد، ولی متأسفانه هنوز فروش نرفته و اسبابِ شرمندگی است. بروید بخرید بخوانید محظوظ شوید. اساساً به نشر پریان که رفتید، خوب آن‌جا را دنبال علمی‌تخیلی بگردید. شاهکارهای زیادی دارند.
13) سرنوشت‌سازان نوشته‌ی فرانک هربرت، ترجمه‌ی محمد قصاع، کتابسرای تندیس. از آن کتاب‌های بی‌نظیرِ قدرندیده است که به بهانه‌ی علمی‌تخیلی به روان‌شناسی و تاریخ و مذهب و عدالت می‌پردازد. حیرت‌انگیز است. امیدوارم چاپش تمام نشده باشد.
14) بازی اندر نوشته‌ی اورسون اسکات کارد، نشر قطره که گویا در نمایشگاه نیست!
15) خط زمان نوشته‌ی مایکل کرایتون، انتشارات نیلا
16) راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها و رستوران آخر جهان نوشته‌ی داگلاس آدامز، نشر چشمه.
17) گستره نوشته‌ی جیمز اس ای کوری، ترجمه‌ی دوستِ قدیمی‌ام سمیه کرمی. این کتاب و دنباله‌هایش از مهم‌ترین اپراهای فضایی هستند که در این یکی دو دهه در دنیای ع.ت منتشر شده‌اند. خواندن‌شان بدجور واجب است. قضیه شوخی‌بَردار نیست.
18) عدل الحاقی نوشته‌ی آن لِکی و ترجمه‌ی مهیار فروتن‌فر، دوستِ نویافته‌ام! این کتاب در سالی که منتشر شد تمامِ جوایزِ ع.ت را درو کرد. قصد دارم در اولین فرصت آن‌قدر درباره‌اش بنویسم که تک‌تک‌تان را مجبور کنم بخریدش.
19) کلاً کتابسرای تندیس را باید بجورید. این کتاب‌های علمی‌تخیلی را هم دارد که مهم هستند و مجدداً قصد دارم همه‌شان را مفصل‌تر معرفی کنم: برجیس را بخر نوشته‌ی آیزاک آسیموف و ترجمه‌ی سعید سیمرغ؛ حفره‌های تاریک لونا نوشته‌ی رابرت هاینلاین و ابدی‌ها نوشته‌ی فیلیپ کی دیک و آخرین جواب نوشته‌ی آسیموف و ماناموکی (افسانه‌ای از یک سرزمین آرمانی) نوشته‌ی مایک رسنیک هر چهار تا به ترجمه‌ی الهام حق‌پرست؛ همه کاری که باید بکنی کشتن است نوشته‌ی هیروشی ساکورازاکا و ترجمه‌ی سارا پورحسنی؛ پیک‌نیک کنار جاده نوشته‌ی برادران استروگاتسکی به ترجمه‌ی فربد آذسن که تارکوفسکی فیلمِ «استاکِر/اِستالکر: Stalker/Сталкер» را بر اساسِ آن ساخته است (آثارِ این مترجم را از دست ندهید. در انتخابِ کتاب خوش‌سلیقه است. کاش بیش‌تر ترجمه کند.)

@PersianSFF
  • ❤ 1
Post #88 3.45K
مژده به طرفدارانِ «مریخی»؛ کتابِ جدیدِ اندی وییر به نمایشگاه می‌رسد. خیلی زود درباره‌ی «آرتمیس» و کتاب‌های نمایشگاهیِ دیگر بیش‌تر می‌نویسم.
Post #87 2.77K
(تقریباً) #فانتزی #متون_قدیم_فارسی

اول از همه: شرمنده که مدتی نبودم. تا نمایشگاهِ کتاب بیش‌تر فعال می‌شوم. پیشنهادهایی می‌دهم که چه کتاب‌هایی بخریم (علمی‌تخیلی و فانتزی و غیره). به‌علاوه، خبر می‌دهم که کدام کتاب‌های خودم به نمایشگاه می‌رسد. اما...

امروز فیسبوک یادآوریِ جالبی کرد. گویا شش سال پیش، مشغولِ سر و کله زدن با کتابی خطی بودم تألیفِ اواسطِ قرنِ هشتمِ هجری و کتابتِ اواخرِ قرنِ دهمِ هجری. کتابِ جغرافیایی بود و چند تکه از نوشته‌هایش را در فیسبوک گذاشته بودم. متأسفانه متأسفانه متأسفانه اسمش یادم نمی‌آید. حالا چرا این‌قدر تأسف و دریغ؟ چون یادم هست این کتاب از اولین کتاب‌هایی بود که در آن به عینک اشاره شده بود و از آن جالب‌تر اشاره‌ای داشت به احتمالِ وجودِ خشکی‌های دیگر بر زمین، به‌جز بَرّ قدیم. انگار نویسنده مثلاً وجودِ امریکا و استرالیا را حدس زده باشد! باید به یادداشت‌هایم مراجعه کنم تا اسمِ این دست‌نوشته‌ی جالب را پیدا کنم.

توصیفی که نویسنده به دست می‌دهد آمیزه‌ای است از نیمکره‌ی جنوبی و نیمکره‌ی غربی. خودتان بخوانید.

«حکما گویند که چون دایره‌ی معدّل‌النهار با دایره‌ی منطقة‌البروج، که آن دو دایره‌ی عظیمه‌اند از فلکِ اطلس و فلکِ ثوابت، مقدارِ بیست‌وپنج درجه و نیم از هم‌دیگر تجاوز کرده‌اند، و از این است که بعضی از زمین سر از دریای محیط برآورده و مکشوف گشته؛ و می‌باید که ربعی دیگر مقابلِ این ربع که عروضِ آفاقِ آن جنوبی بُوَد مشکوف باشد که اگر در دایره بکشند که هر یک مرکزی بود و به دو نقطه‌ی مقابل تقاطع کند، البته میل از طرفین واقع گردد و چون ربعِ مسکون به‌سببِ میلِ فلک‌البروج است از دایره‌ی معدل‌النهار، [پس] ربعی دیگر مسکون باشد و عالمی دیگر باشد و چون ما را روز باشد ایشان را شب بُوَد و برعکس، چون ما را بهار باشد ایشان را خَریف [پاییز] بود و برعکس، و مغربِ ما مشرقِ ایشان باشد و برعکس. می‌گویند که وقتی [روزگاری] پادشاهِ [کشورِ] مغرب پس از آن‌که جزایر خالدات [= جزایر قناری] گرفت، به خاطر او باعث گشت [= به ذهنش رسید] که: "می‌خواهم که بدانم که ماورای این دریا چیست". چندی را نصب کرد که بر کشتی نشینند و برانند تا به کجا می‌رسند و چه می‌بینند. چون چند روز برفتند کشتیی دیگر دیدند که از آن طرف می‌آید. نزدیکِ [به نزدِ] هم‌دیگر راندند و سؤال از یک‌دیگر کردند و هیچ لغتِ طرفین نمی‌دانستند. به قرینه و اشاره قصه معلوم کردند و مطلوبِ هر دو یکی بود. پس اگر این راست است معلوم می‌کند که ربعِ دیگر از کره‌ی زمین مقابلِ این ربع مسکون است.»

@PersianSFF
Post #86 3.44K
#نکات_ترجمه #ترجمه #غیر_علمی_تخیلی

به لطفِ مترجمِ کاردرستِ ادبیاتِ گمانه‌زن، آقای بهنام حاجی‌زاده، دیدم که یکی از صفحاتِ تلگرامی جمله‌ی اولِ سه ترجمه از کتابِ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد را با هم مقایسه کرده. جملات این‌ها بودند: ترجمه‌ی اول) «دیشب متوجه شدم که وجود داری»؛ ترجمه‌ی دوم) «امشب دانستم که وجود داری»؛ ترجمه‌ی سوم) «آن شب حس کردم تو هستی». بعد هم به طنز پرسیده بودند که (نقل به مضمون): بالاخره امشب یا دیشب یا آن شب؟

کنجکاو شدم و بلافاصله پیِ ماجرا را گرفتم. در ترجمه‌ی انگلیسیِ کتاب (که احتمالاً منبعِ مترجمانِ ایرانی بوده) کلمه‌ی “tonight” آمده بود؛ در متنِ اصلِ ایتالیایی هم کلمه‌ی “stanotte”. کلمه‌ی “stanotte” یک قُل هم دارد با معنای مشابه: “stasera”. کلمه‌ی “stasera” به معنای «امروز عصر» یا «اولِ شب» به کار می‌رود و اشاره دارد به وقتی از شب که آدم بیدار می‌مانَد. اما کلمه‌ی “stanotte” (یعنی کلمه‌ی کذاییِ ما) به معنای زمانی از شب است که می‌خوابیم.

پس آیا مترجمی که “tonight” را «امشب» ترجمه کرده راهِ درست را رفته است؟ ماجرا پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

یک فرقِ بزرگی هست بین کلمه‌ی «امشب» در زبانِ فارسی و مترادفاتش در خیلی از زبان‌های دیگر. تا مدتی قبل، در بسیاری از کشورها (از جمله ایران و ایتالیا مثلاً) «شبانه‌روز» از غروب شروع می‌شد تا غروبِ فردایش. به همین خاطر مثلاً در خیلی از زبان‌ها به «فردا» می‌گویند «صبح»؛ مثلاً در زبانِ کُردی معمولاً کلمه‌ی «به‌یانی»/bayaani (صبح) به معنای «فردا» به کار می‌رود (هرچند کلمه‌ی «سْبه‌ینی»/sbayni را هم به معنای فردا دارند). یا در زبانِ نروژی هم ای‌موُرِن/“i morgen” (از لحاظِ ساختاری: اِمصبح) یعنی فردا. در آلمانی هم “Morgen”/مورگِن هم به معنای فرداست، هم صبح.

گویا مردمِ ایران به محضِ این‌که شبانه‌روزِ بیست‌وچهارساعته را پذیرفتند، بخشِ زیادی از مفهومِ روز و شبِ قدیم را هم دور ریختند. امشب در فارسی یعنی: غروبِ خورشید در همین امروز، نه وقتِ خوابِ دیروزت. ما وقتی بیدار می‌شویم به وقتِ خواب‌مان معمولاً می‌گوییم «دیشب»، حتا اگر همین یک ساعت قبل بوده باشد. اما به نظر می‌آید در خیلی از زبان‌های اروپایی، مفهومِ «امشب» گاهی هم در اشاره به خوابِ دیشب به کار می‌رود؛ مثلِ همین کلمه‌ی “stanotte” در ایتالیایی؛ اما در انگلیسی، “tonight” مثلِ فارسیِ امروز است و اشاره دارد به شبی که در پیش است: “the night following the current day”. واژه‌ی “tonight” به معنای «دیشب» قدیمی است و مثلاً در آثارِ شکسپیر می‌شود دید: “I dreamt tonight that I did feast with Caesar”؛ یعنی دیشب خواب دیدم که با سزار به ضیافت مشغولم.

(حاشیه: اثراتی از تعریفِ قدیمیِ روز/شبانه‌روز در فارسی باقی مانده؛ مثلِ عبارتِ «شبِ جمعه» که در مفهومِ مدرنش غروبِ پنج‌شنبه است.)

نویسنده‌ی کتاب، خانم اوریانا فالاچی، مشخصاً بعد از بیداری این جمله را نوشته است؛ به نظرم در این جمله با توجه به منطقِ فارسیِ امروز، “tonight” را باید «دیشب» ترجمه کرد. به احتمالِ زیاد، مترجمِ انگلیسیِ کتاب اشتباه کرده است و کلمه‌ی “stanotte” را به “tonight” برگردانده، درحالی‌که باید به “last night” ترجمه می‌کرده.

نکته‌ی اخلاقی: 1) این مسئله از مثال‌های بارزِ ابتلا به «سندرومِ فرهنگ‌لغت» است؛ یعنی ترجمه‌ی کلمه به اولین برابرش در فرهنگ‌لغت‌های دوزبانه. خصوصاً موقعِ ترجمه‌ی کتابی که از زبانِ واسط ترجمه می‌کنید به این مسئله دقت کنید. 2) مترجم‌های خارجی هم بَری از خطا نیستند.

پی‌نوشتِ بی‌ربط: واژه‌ی «امصبح» را که وسطِ حرف‌هایم پرانده بودم اول‌بار یک فرنگی در زبانِ فارسی ساخته است. متأسفانه، منبعش دمِ دستم نیست که اطلاعاتِ دقیق‌تر بدهم: فرهنگ وندهای زبان فارسی، نوشته‌ی ضیاالدین هاجری، مدخلِ «ام». اما (اگر اشتباه نکنم) گویا نماینده‌ی سیاسیِ یکی از کشورهای اروپایی در اواخر قاجار یا در دورانِ پهلوی در نامه‌ای به یک ایرانی نوشته بود که «امصبح فلان کار را کردم».

@PersianSFF
Post #85 3.16K
#هایکوعت #شعر_علمی_تخیلی #بهاریه #خبرگزاری_سینا

هایکوی علمی‌تخیلی نوروزی، علمی‌تخیلی با طعمِ ایران و ژاپن

اگر با هایکو و هایکوی علمی‌تخیلی (هایکوعت) آشنا نیستید، توضیحاتِ خیلی مختصری در این پیوند/لینک داده‌ام: https://sinapress.ir/news/75194.

اگر آشنا هستید، یک ماجرایی را تعریف کنم: قدیم‌ها شعرا به مناسبتِ آمدنِ بهار قصیده‌های «بهاریّه» می‌گفتند. ده دوازده سال پیش از جمعی از رفقایم در سایت «آکادمی فانتزی» خواستم که به مناسبتِ نوروز این سنّت را زنده کنیم، اما به جای قصیده‌ی بهاریه هایکوعتِ بهاریه بسراییم. یک ملغمه‌ای درست کردیم از قالبِ شعریِ هایکو و مضامینِ علمی‌تخیلی و نوروز که عزیزِ دلِ خودمان است.

همان‌طور که عرض کردم متأسفانه ماجرا مال ده سال پیش است (حداقل). من هم این شعرها را به اتکای حافظه‌ام با اسمِ کاربریِ رفقایم در وبگاهِ علمی‌تخیلیِ «آکادمی فانتزی» ثبت کردم؛ نکته این‌جاست که حافظه‌ی من اصلاً قوی نیست. در نتیجه، مختصر احتمالی هست که یکی دو اسم را به اشتباه نقل کرده باشم. اگر دوستانم تذکر دادند تصحیحش می‌کنم.
این شما و این علمی‌تخیلی آمیخته با شعرِ ایران و ژاپن:

هایکوعت‌های خودم (محضِ یادآوری... حسین شهرابی):
‌1)ـــ
فروردین... / بادِ بهاری نمی‌وزد / در خلأ میان‌ستاره‌ای.
2)ـــ
گُل‌های بهاری زیباست / حتا / در سیاره‌ای دیگر.
3)ـــ
هفت‌سین... / مبادا ماهی از تُنگ بیرون بیاید / در جاذبه‌ی صفر!
4)ـــ
«نه، نه... مریخیِ عزیز! / ماهیِ هفت‌سین را / نمی‌خورند!»

هایکوعت بهاریه‌ی محمد حاج‌زمان:
5)ـــ
پیشرانه‌ها به جلو... / «خانه خواهیم بود تحویلِ سال را. / قول می‌دهیم، کاپیتان.»

هایکوعتِ کاربری به نامِ «مَس»:
6)ـــ
تله‌پورت می‌کنم هفت‌سین را برایت؛ / «شش سین فقط؟ / امان از شلوغیِ خطوط!»

هایکوعت‌های یک کاربر به نام «یار فضایی»:
7)ـــ
فرزندان گمشده‌مان را یافتیم / بعد از این‌همه سیاره / هنوز نوروز را جشن می‌گیرند.

بهاریه‌ی کاربری به نام میلاد:
8)ـــ
بعد از سال‌تحویل / هوا آرام‌آرام گرم می‌شد. / این‌جا نمی‌شود.

بهاریه‌های آرمان سلاح‌ورزی (که البته یکی‌شان به‌نوعی فانتزی بود و آن یکی فقط زیبا):
9)ـــ
زایشِ نو / و جوانه‌های صلیب / بر پوستِ جُلجُتا.
[نکته: جلجتا نامِ تپه‌ای است که طبقِ روایتِ انجیل‌ها مسیح را بر آن به صلیب کشیدند.]
10)ـــ
بهارِ 68 / من لاستیک بودم؛ / انقلابْ تو.

@PersianSFF
  • ❤ 2
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →