#فانتزی #علمی_تخیلی #داستان_نویسی
اولین داستانی که در خامیِ آغازِ جوانی نوشتم داستانِ طنزی بود دربارهی یک فقره سرقت در مریخ؛ به مصداقِ بقالی که نمیگوید ماستش ترش است، به نظرِ خودم داستانم حرف نداشت. شخصیتِ اصلی ساکنِ ماه بود و برای سفرِ تفریحی رفته بود مریخ، توصیفاتش از شهرِ گنبدیِ مریخ و فضاناوش معرکه بود، حتا در همان داستانِ کوتاه دوسههزارکلمهای چند نوواژهی علمیتخیلی ساخته بودم و غیره و غیره. اما نکتهای کوچک را در این بین رعایت نکرده بودم: داستانِ این دزدی با محیط و روایتِ علمیتخیلیِ داستان «تنیده» نبود. ماجرای سرقت در هر زمان و مکانِ دیگری ممکن بود رخ بدهد و «علمیّت» و «علمیتخیلیّتِ» قصه به شیوهی وقوعِ این دزدی ربطی نداشت. مثلاً اینطور نبود که دزدی با وسیلهی علمیتخیلیِ خاصی انجام شود یا شیوهی دزدی طوری باشد که فقط در مریخ ممکن باشد. یک فقره چمداندزدیِ ساده بود.
در نتیجه، به اِجماعِ رأیِ دوستان فهمیدم داستانم علمیتخیلی نیست؛ گیرم که داستان در آیندهی دور رخ بدهد. کمی بعدتر، فهمیدم که رُکنِ رَکینِ ادبیاتِ علمیتخیلی همین علمیّتِ تنیده در داستان است. فرقِ ادبیاتِ ع.ت با ادبیاتِ جریانِ اصلی است. حُکمِ نهایی: «داستانِ علمیتخیلی باید طوری باشد که در هیچ محیطی جز محیطِ علمیتخیلی و جز با اسبابِ علمیتخیلی ممکن نباشد رخ بدهد.»
مدتی است سؤالی برایم پیش آمده: آیا میشود حُکمی مشابهِ این در ادبیاتِ فانتزی داد؟ یعنی مثلاً: «داستانِ فانتزی باید طوری باشد که در هیچ محیطی جز محیطِ فانتزی و جز با اسبابِ فانتزی ممکن نباشد رخ بدهد.» مشکل این است که ادبیاتِ فانتزی چنان گستردهتر از علمیتخیلی است که تصورِ این حُکم برای تکتکِ ژانرها و زیرژانرها و مضامینش ناممکن است؛ بهویژه آنکه بخشِ زیادی از فانتزی در دنیای خودِ ما رخ میدهد، نه در یک دِگَرجهان.
اما قبل از آنکه این نوشته را منتشر کنم یکی دو هفته به فانتزیهایی که خوانده بودم فکر کردم. به گمانم میشود این حُکم را در ادبیاتِ فانتزی روا دانست. دنیای «نغمهی یخ و آتش» بدون اژدهایان و تاریخش و جادوهایش چنان قصهای نخواهد داشت، هیچکدام از وقایعِ مجموعهی «هری پاتر» نمیتواند در آن فضاسازی رخ «ندهد»، مجموعهی «قرصِ جهانِ» (Discworld) تری پرچت فقط و فقط بر روی زمینی مسطح بر روی لاکپشتی که در فضا حرکت میکند معنا دارد، الخ.
هر قدر این تنیدگیِ ساختارِ فانتزی یا علمیتخیلی با روایت تنیدهتر باشد میزانِ علمیتخیلیت یا (شرمنده از این واژهسازیِ قناس) فانتزیّتِ داستان بیشتر میشود. اینطور است که مجموعهی «اربابِ حلقهها» تاجِ سرِ ادبیاتِ فانتزی است و مجموعهی «گرگ و میش» (Twilight) بیشتر عاشقانه به حساب میآید تا فانتزی؛ در دومی میزانِ تنیدگیِ جهانسازی با روایتِ داستان کمتر است و مضامینِ عاشقانه به مضامینِ فانتزی میچربد.
نکته: برای نقد و معرفیِ بعضی از رمانهای فانتزی و علمیتخیلیِ فارسی که تازگیها مشغولِ خواندنشان هستم باید چند نکته مثلِ این را بگویم و بعداً موقعِ نوشتنِ آن نقدها و معرفیها به این مطالب ارجاع بدهم.
@PersianSFF
Post #97
2.84K