روزهایی که صفحهٔ سررسیدم پر میشه رو دوست دارم، پر از خاطراتی که سالهای آینده قراره مرورشون کنم و به کودکی و تجربیات الانم لبخند بزنم. در تلاشم جزئیات رو بیشتر مکتوب کنم و بهجای تعریف کلیات، به ریز اتفاقاتی اشاره کنم که منو مجذوب و درگیر خودشون میکنن. گاهی دنبال بهانهام، یک بار: «سررسید خوب نیست و باید با لپتاپ تایپ کنم»، یک دفعه «لپتاپ کار رو سخت میکنه، بذار این چیزا رو تو دفتر کاهی یادداشت کنم وقتی رسیدم»، سری بعد: «الان خستمه، بذار بعد.» و ... نشستم طبقه بالای کافه، با بهترین نور، به همهجا اشراف دارم. خاطرات دو روز رو نوشتم، کتابمو خوندم و نصفی از قهوهام تمام شده. الان نوبت بروزرسانی اینجاست. اگر کلاس نداشتم، بیشتر مینوشتم. (یک بهانهٔ دیگر)
فازِ سوّمسه. اخیراً جایی خوندم که یک راه جلوگیری از نشخوار ذهنی، توقف مکالمههاییه که درون مغز بصورت تکنفره انجام میگیره؛ به این صورت که هرجا دیدی با خودت وارد بحث شدی، سریع بکش کنار و ادامه نده. برای من مؤثر بود، اما نه کامل. یک جاهایی عمل به این توصیه از توان…
چهار. امروز به زمانبندی گوش دادن به موسیقی، پادکست و صوت قرآن فکر کردم، به اینکه در هر شرایطی کدومش رو باید پخش کنم. فهمیدم این اصل نهادینه شده در من که در اوج خوشی و اعماق ناخوشی، تنها صوت قرآنه که جوابه. از وقتی امیرپونه (بادز مفقود شده) گم شده، میزان مشغولیت گوشهام موقع پیادهروی و اوقات فراغت و تنهایی کمتر شده. نمیدونم این خوبه یا نه؛ انگار یا باید صدا و حرفهای درونی رو بشنوم یا صحبتهای بیرونی رو. تحمل سکوت سخته ولی شنیدن صداهای در هم، گاهی سختتر. به شنوای شنوایان فکر کردم و رسیدم به این فراز که «یا مَن إِلَيهِ شَكَوتُ أَحوَالی». چطور میشه تمام شکایات رو پیش کسی برد که نه تنها میشنوه، بلکه منتظر شنیدن هر شکوهایه. پ.ن.: صدا دورم زیاده، فکرم درگیره و حواسم پرته. یحتمل یکی از بیربطترین متنها رو نوشتم. مقصودم از متن در دو جمله خلاصه میشه، پیدا کردنش با مخاطبه ولی.
فازِ سوّمدو. تا لبخندی گوشهٔ لبم میشینه، ذهنم نهیب میزنه و قلبم ضرباتی به قفسه سینهام، هشدارهایی رو میده. بدنم از پیشبینی آیندهٔ روشنه که هیجانی شده یا موضوع چیز دیگهایه؟ الله اعلم. (تو میدونی، من نمیدونم، پس ریش و قیچی دست خودت باشه که به بهترین نحو کار رو…
سه. اخیراً جایی خوندم که یک راه جلوگیری از نشخوار ذهنی، توقف مکالمههاییه که درون مغز بصورت تکنفره انجام میگیره؛ به این صورت که هرجا دیدی با خودت وارد بحث شدی، سریع بکش کنار و ادامه نده. برای من مؤثر بود، اما نه کامل. یک جاهایی عمل به این توصیه از توان خارجه. مثلاً نمیتونی به این فکر نکنی که سه روز پیش این موقع کجا بودی، دو روز پیش این ساعت چی کار میکردی و دیروز همچین زمانی چی میخوردی و چند ساعت پیش در حال انجام چه کاری بودی، و الان کجایی و چه میکنی. نتیجهٔ زیاد فکر کردن (اورثینک) همیشه بد نیست؛ دستت میاد که ذهنت به چه سمته و قلبت چی ميگه. به خودت میای و میبینی در نقطهای ایستادی که نه با ماشین لرنینگ و نه با آنالیز دیتا قابل پیشبینی نبود. دست میکشی روی چشمت که اشکتو پاک کنی ولی میفهمی اونی که بغض داره قلبته، مقاومت مجرای اشکیت بالا رفته. القصه، آنچه دامنکشان با ما راه میآید زمان است، زمان...
فازِ سوّمیک. امروز برای اولین بار عظمت این شهر منو در بر گرفت. از ترسیدن بدم میاد ولی جزو احساساتیه که نمیشه نادیدهاش گرفت. شهر پر دود و شلوغ، خیابونهای طویل و عریض، آدمهایی با نگاههای سنگین، تردد ماشینهای زیاد، مشغلههای عجیبوغریب و غیره. از پسش برمیام؟ نمیدونم،…
دو. تا لبخندی گوشهٔ لبم میشینه، ذهنم نهیب میزنه و قلبم ضرباتی به قفسه سینهام، هشدارهایی رو میده. بدنم از پیشبینی آیندهٔ روشنه که هیجانی شده یا موضوع چیز دیگهایه؟ الله اعلم. (تو میدونی، من نمیدونم، پس ریش و قیچی دست خودت باشه که به بهترین نحو کار رو عملی میکنی.)
یک. امروز برای اولین بار عظمت این شهر منو در بر گرفت. از ترسیدن بدم میاد ولی جزو احساساتیه که نمیشه نادیدهاش گرفت. شهر پر دود و شلوغ، خیابونهای طویل و عریض، آدمهایی با نگاههای سنگین، تردد ماشینهای زیاد، مشغلههای عجیبوغریب و غیره. از پسش برمیام؟ نمیدونم، ولی راهیه که باید تا آخرش برم.
تو گوشم پر از صداست، تصویرها پشت هم از جلوی چشمام رد میشن، پشت لبهام حرفهای نگفته زیاده، ریتم تپشهای قلبم به هم ریخته و ذهنم از ازدحام و شلوغی مدام منبسط میشه. هیس! فعلا مهر بزن روی دهانت، زبانو پشت دندونها قفل کن، آستینتو گاز بگیر و هیچی نگو. بخوابی، درست شه.
یک. بخشی از جمعهای که گذشت رو در اینستاگرام گذروندم. یکی از پستها به سکوتِ لحظهای که میدونی دیگه تکرار نمیشه و استوری دوستی به دورهمیهای دوستانه که میدونی تا چند وقت دیگه از دستش میدی، اشاره کرده بود. روی ویدئوی بعدی آهنگی گذاشته شده بود که دیگه کاربرد درستی برای من نداره؛ حین فکر کردن به این قضیه، یادم به موزیکی افتاد که چند وقت پیش بخاطر هماهنگیای که با تولدم داشت، همینجا پستش کردم. شب قبل وسط مهمونی، یه نفر پرسید: میری که بری؟
دو. فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان، و فاصله و زمان. زمان تنها چیزی رو که درست نمیکنه، فاصلهست. میگفت بعد از دو سال کسی رو دیده که در گذشته هیچ وقت فکر دوری و فاصله چند کیلومتری ازش رو نمیکرده، چه برسه به فاصلهای به اندازهٔ چند قاره! از فکر بهش و انطباق شرایطم با توصیفاتش، قلبم میگیره. چطور میشه فاصلهای که از عزیزت داری رو با زمان جبران کنی؟ فاصله از بین نمیره، عادی نمیشه، فقط مجبور میشی همینطور که دستش روی گلوته و راه تنفست رو گرفته، ادامه بدی. فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان و فاصله و زمان.
سه. گاهی در جمع قلبم یکهو داغ میشه، داغیای که نه میشه بیانش کرد و نه توان توصیفش هست ولی دل رو جوری میسوزونه که یادم میره کجا ایستادم و در چه زمانی زندگی میکنم.
چهار. و قال امیرالمؤمنین ؏: وَ الفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب، فانتَهِزوا فُرَصَ الخَيْر.
پنج. - میری که رفته باشی؟ قطعاً نه. ولی زندگی مدام در جریانه و این منم که به جریانش ادامه میبخشم؛ تصمیم با خودمه، مردابی راکد یا رودی مواج؟
آری آری، شکر میگویم گاه گرمم میکنی، ای آتش هستی شکرگویان دوست میدارم تو را، ای دوستی، ای مهر دوست میدارم تو را، ای باده، ای مستی شکر میگویم تورا، ای زندگی، ای اوج. ای گرامیتر، گرانتر موج آه! بگذریم... مستی است وراستی، بشنو راست میگویم. من، چه پنهان از تو، در پنهان گاهی اندیشیدهام با خویش کاندرین تاریک ژرف نیستی، و اقصای نادانی، چیست هستی؟ یا بگو هستن؟ چون ندانستن، نبودن را شناسم، لیک چیست بودن؟ چیست دانستن؟ من _چه پنهان از تو، پنهان از خدا چون نیست_ گاه این پرسیدهام از خویش: می توان دانست آیا، چیست دانستن؟ می توان دانست بودن چیست؟ . . . آه ! آه ! امّا چی بگویم، چون نمیدانم؟ من نمیدانم که هستی چیست؟ یا هستن؟ مستی است و راستی، بشنو من نمیدانم که دانستن؟ لیک میدانم که چون از بادهای مستم، جانم از سیّالهای حسّاس و جادویی، میشود سرشار، وانگه ناگهان گویی، بافسون، در پردههای هور قلیایی، کائنات آواز میخواند که: «آنک مست! آنک مست!» و اوج گیرد موجهای سحر وزیبایی. و آید از جوّی اثیری پاسخ و پژواک: «اینک هست! اینک هست!» مستی است وراستی، آری راست میگویم. باده هر باده ست، گو باشد، _مهر وکین، یا طیفی و انگور، یا هر شعلۀ دیگر هچنان کز هر خم وساغر_ من یقین دارم که در مستی می تواند بود، اگر باشد هستن وهستی. شعله هر شعلهست، گو باشد من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم. گفن: «بودن؟ یا نبودن؟ پرسوجو این است.» من دراین معنی سخن گویم. پرسوجو این است، اگر باشد. گفت او از بودن، امّا من از شدن گویم. باده هر باده است... آه! بس کنم دیگر، خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی. زنده باید زیست در اَناتِ میرنده، با خلوص نابتر مستی. -چیست جز این؟ نیست جز این راه. زنده دارد زندهدل دم را. هرکجا، هرگاه اوج بخشد کیفیت کم را. گفتوگو بس، ماجرا کوتاه، ما اگر مستیم بیگمان هستیم.
فازِ سوّمسه. تا مد رو تجربه نکنی، از جزر رو درک نمیکنی. شاید هم جزر رو نفهمیدم که مد رو حس نمیکنم. ولی میدونم که «أَنَّهُ هُوَ أَضحَكَ و أَبكىٰ». گریه و خنده، اشک و لبخند، شادی و غصه، امید و یأس، وصل و هجر، اضطراب و آرامش، سختی و آسانی، بالا و پایین و هر تضاد…
فازِ سوّمدو. روزها از پی هم میگذرن؛ خوب میگذرن یا بد؟ نمیدونم، فقط میدونم که با فکر و خیال و رؤیا روز رو به شب میرسونم و شب رو به صبح میدوزم. نمیدونم از چه روز و اتفاقی بنویسم؛ از دیدارهای اتفاقی صبح یا از خندههای عصر و حرفهای شب؟ از دانشگاه و پيمودن طبقات…
سه. تا مد رو تجربه نکنی، از جزر رو درک نمیکنی. شاید هم جزر رو نفهمیدم که مد رو حس نمیکنم. ولی میدونم که «أَنَّهُ هُوَ أَضحَكَ و أَبكىٰ». گریه و خنده، اشک و لبخند، شادی و غصه، امید و یأس، وصل و هجر، اضطراب و آرامش، سختی و آسانی، بالا و پایین و هر تضاد دیگهای هست، به یک نقطه میرسه؛ «هُوَ». چه لذتی بیشتر از این اطمینان که بدونم اول راه و آخر راه، تویی که منتظرمی؟
فازِ سوّمیک. بدقولی تا چه حد؟ تا حدی که به وعدههایی که به خودم میدم، بیمحلی کنم؟ پناه بر خدا. چند وقته قراره نوشتنهای سررسید و دفترچه و کانال و سیستم رو بیشتر کنم؟ نمیدونم، انگار همهاش وعده و وعید الکی به خودمه. بعد این همه خلف وعده، به خودم یک وفای به عهد،…
دو. روزها از پی هم میگذرن؛ خوب میگذرن یا بد؟ نمیدونم، فقط میدونم که با فکر و خیال و رؤیا روز رو به شب میرسونم و شب رو به صبح میدوزم. نمیدونم از چه روز و اتفاقی بنویسم؛ از دیدارهای اتفاقی صبح یا از خندههای عصر و حرفهای شب؟ از دانشگاه و پيمودن طبقات مختلف استرسش یا فکر به نقطهٔ پایان و شروع دوباره؟ از برنامهریزیهای ریز روزانه و هفتگی که توش لنگ میزنم یا برنامههای بلندمدتی که هربار میخونمشون، پیشونیم سوزنسوزنی میشه از کمبود وقت؟ از هیجان پیوستن یا اضطراب گسستن؟ از جزییات و دقتهای ریزبینانه یا کلیات و نگاههای گذری؟ از شادی یا غم؟ از لبخند یا اشک؟ نمیدونم.