•سِلوا 🎒•باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام اسم ها را میخوانْد: اصغر پورحسین! پاسخ آمد: حاضر. قاسم هاشمیان! پاسخ آمد: حاضر. اکبر لیلا زاد! پاسخش را کسی از جمع نداد. بار دیگر هم خواند: اکبر لیلازاد! پاسخش را کسی از جمع نداد همه ساکت بودیم جای او اینجا بود اینک…
کلاس با نیم ساعت تأخیر برگزار میشه. روزهاست دارم به نوشتن تو این اتاقکِ عنکبوتبستۀ خموش فکر میکنم ولی وقتی پیدا نمیشه. پس بیمقدمه مینویسم، از روزهایی که صبح رو دواندوان شب میکنم و شب رو خوابِ برنامههای روز گذشته و آینده رو میبینم؛ از روزهایی که چشمام رو باز میکنم تا ببینم روزگار چی میچینه برام و تا به کجا دووم میارم؛ از روزهایی که باید تمام سالهای دانشجویی رو بیارم رو یه کاغذ و کل زندگی بیستواندیساله رو جمع کنم تو یه چمدون؛ از روزهایی که تماسها و دیدارهای غیرمنتظره داره؛ از روزهایی که لبالب از خندههای از ته دل و گریههای عمیق پر شده؛ از روزهایی که بدون لبخند و اشک دیدارها تمام نمیشن؛ از روزهای «دیدی چه زود گذشت؟»؛ از روزهای «تماس گرفتی؟»، «هماهنگ کردی؟»، «اکی شد؟»، «میشه زحمتشو تو بکشی؟»، «میای کمک؟»، «چی شد آخر؟» و «وقت نداریما، بدو» ها؛ از روزهای «دلم برات تنگ میشه» و «مرا به خاطرت نگهدار»ها.
اصل ماجرای پویش جانفدا، امر بسیار مطلوب و قابل دفاعی است که حتی تمجید رهبر انقلاب را نیز به دنبال داشته. باید دست طراح و عوامل این پویش را به گرمی فشرد. اما این شمایل از برگزاری آن، اصل پویش و حتی رویکرد کل نظام را مورد نقد و تمسخر قرار میدهد. نمیشود که شما با دیدن دختران موتورسوار در شهر، چهره در هم بکشید، به چشم زنان بدکار به آنان نگاه کنید و زیر لب غرولند کنید ولی دختران جانفدا را سوار موتورهای تریل توی خیابان بفرستید و برایشان ذوق کنید. نمیشود که عمری زنان مکشفه و بیحجاب را تقبیح کنید و آنان را از دایره شهروندان اصیل جامعه طرد کنید، ولی در رزمایش خیابانی آنها را بزککرده مقابل دوربین بگذارید و گردانی از زنان سلاحبهدست محجبه را پشتسر زنان سرلخت و تزریقی که پرچمداری میکنند به خیابان ببرید. نمیشود که هم شهید خامنهای را به عنوان طراح و احیاگر الگوی زن مسلمان با معیارها و ارزشهای والای انسانی معرفی کنید که زن را از جایگاه نازل و غربی آن به جایگاهی رفیع و محترم برد و همزمان قمههای اوباش و شمشیرهای آخته به دست زنان بدهید و گروهان زنان پوتین پوشیده قمهکش را بهخط کنید و چلیکچلیک با ذوق و شوق عکسشان را بردارید. دفعه قبل هم که رزمایش دختران جانفدا را با آن کلاشینکفهای صورتی و جیپهای دخترانه برگزار کردید، نقد دلسوزان را به همراه داشت و گوش نکردید. ما به تماشاییم که با چندمین گزیدگی از یک سوراخ، بالاخره نقدها را خواهید شنید ان شالله.
یادم باشد به او بگویم: توی دنیا، هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هر جا که مردی، مردانگی کند، جایی، مردی میترسد. هرجا کینهای زخم بزند، جایی عشقی پیدا میشود. تو هم در عوضِ کابوس توی دنیا هستی. وقتی به طرفم میآیی، وقتی خشخش دامنت را که گلهای آفتابگردان دارد میشنوم، همهچیز پشت سرت محو میشود به چشمهایم، فقط تو را میبینم.
هیئت محبین الجواد(ع)کربلایی حمیدرضا رجب زاده – از غصه آب شدم
نه. هرطور حساب میکنم، جور در نمیآید. کشتن و کشته شدن مربوط به یک داستان دیگر است، قاتل و مقتول هم بازیگر قصهای متفاوتند. سرگذشت جان دادن او فرق میکند، یک تراژدی تمام و کمال است، سوگ دارد، عزا دارد، ترس و دلهره داد، حتی تعجب هم دارد! ذهنم را هرچقدر بازتر میکنم، باز هم نمیفهمم. مگر میشود؟ مگر چقدر میشود از انسانیت و دلرحمی دور شد؟ آنچه بیشتر از خودِ جنایت آزارم میدهد، فقط دستهایی نیست که جان او را گرفتند و سینهاش را شکافتند؛ فکری است که میتواند پشت آن دستها جولان دهد و بتازاند. فکری که برای آدمها دستهبندی درست میکند؛ خودی و غیرخودی، سزاوار زندگی و سزاوار مرگ. فکری که اگر قربانی را از گروهی بداند که دوستش ندارد، ناگهان مرگ او را قابلتحمل، حتی شیرین و شایسته جشن گرفتن میکند؛ به شرارت خود افتخار میکند و دستاوردش را به رخِ عزیزانِ مقتولِ خود میکشد. انگار به مرگ یک انسان نه بهعنوان یک فاجعه، که به چشم «پیروزی» نگاه میکنند. نه. نمیتوانم بیتفاوت بمانم. چطور میشود انقدر از انسانیت دور شد؟ برای او رسیدن به آرزو بود، برای خانوادهاش شروع فراق و برای ما حیرت دوباره. ندای آزادی و ادعای عدالت، به دهان کسی جز علی؏ و فرزندان علی نمینشیند. به «لا یوم کیومک» و «ما رأیت» قسم که این خشم جز با پرچم انتقام و ظهور خاموش نمیشود.
پ.ن.: خدا به او رحمت، به دل خانوادهاش صبر، به ما توان و به قاتلانش خفت و عذاب دنیا و آخرت دهد. #شهید_حمیدرضا_رجبزاده
- قهرمان کسی است که پیوسته انسان باشد. گاهی ضمن نبرد با دیگران و گاهی در جنگ با خود.
این مدت چشمم یا روی مانیتور لپتاپ بود یا روی صفحهٔ گوشی. از دیوارههای پشتی مغزم کسی مدام فریادِ عطشِ خوندن سر میداد و من نمیفهمیدم؛ تا هفتهٔ پیش که بالاخره این ندا رو لبیک گفتم. ظهر، خشکی چشمها خستگیِ کاذبیو به جونم انداخته بود؛ با این حال تصمیم گرفتم قبل از خواب پنج صفحه از یک کتاب کمحجمو بخونم که این سلسله قطع نشه. انتخابم «سگ» از اریک امانوئل اشمیت بود؛ نویسندهای که هر بار از بازیِ احساسیای که راه میاندازد متعجبم میکند و این بار هم کاری کرد که تا صفحهٔ آخر، داستان را دنبال کنم و کتاب را زمین نگذارم. بعد از تمام شدن کتاب، نقدهای مثبت و منفیای که دربارهاش نوشته بودن رو خواندم و تصمیم گرفتم نظر خودم رو هم به این لیست اضافه کنم. اشمیت در این اثر هم بیش از حد به احساسات خواننده بها میده و اونو برمیانگیزه؛ اونقدر که در ابتدا از تأمل دربارهٔ سؤال اصلی داستان دورت میکنه: با تمام ادعاهای عقلی و علمی، آیا هنوز هم انسان از حیوان برتره؟ نویسنده هرچقدر سگ رو نماد وفاداریِ بیقیدوشرط قرار میده، از ناامیدی دوباره و چندبارهاش از انسان و شکستش در آزمون انسانیت هم میگه. «سگ» را برای گذروندن یک ساعت و نیم از یک بعدازظهر پیشنهاد میکنم؛ کتابی که شاید مثل من، آخرش انگشتبهدهان بمونید از انسانی که، حتی اگر وفادار نباشد، قصهگویی رو خوب بلده.
How can I read @my3rdphase without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for فازِ سوّم: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does فازِ سوّم have?
فازِ سوّم (@my3rdphase) has 78 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does فازِ سوّم know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.