بابا ۶۵ درصد نصیحتهاشو با یه جمله تمام میکنه: ظلم نکنید. گاهی هم میگه که اگر خواستید گناه کنید، گناهی کنید که هم حق گفتن «خدایا غلط کردم» داشته باشید بخاطرش و هم آسیبش فقط به خودتون برسه. بابا راست میگه. کی میدونه که ۷۰ سال بعد چه اتفاقی میافته؟ پشت سرمون «خدا بیامرزدش و روحش شاد» میمونه یا «به خاطر همین کاراش بود که خیر ندید». داستانهایی شنیدم که شخصیتهای اصلیش، سالهاست تسلیم فرشتۀ مرگ شدن؛ اما دردی که برخیشون چشیدن، انگار در رگهای من دویده.
برق رفته و منتظرم که برگرده، شاید زودتر از پنجره شکارش کردم. قطعی اینترنت و کمبود شارژ بهانهٔ خوبی بود که امروز رو هم بیخیال پروژه و گزارشکار بشم. نشستم کنار دم بالکن، کتابهایی که ماههاست سهمشون از من، فوتی برای برداشتن خاک از جلشون شده رو باز میکنم: سایۀ برگم که چون ز جا کندم باد در پی بازآمدن به جای نخستم! به برگهای درخت کنارم و تصویر ابرها روی شیشه نگاه میکنم، به صدای پرندههای حیاط گوش میدم و از خنکی عصر لذت میبرم. نادرپور راست میگه، در پی بازآمدن به جای نخستم. چشمام رو که میبندم، روزها و ماههای اخیر به یادم میان، و بازشون که میکنم، به فکر برنامهٔ روزهای آتی میافتم. قلبم کمی شیطنت میکنه و تند تند میتپه، قطعا از اثرات قهوۀ عصره وگرنه من کجا و استرس و تنگیِ دل کجا؟ باز چشمام رو میبندم و دوباره بازشون میکنم. این روزها قراره مثل تمام روزهای گذشته (هشت هزار و اندی!) خاطره شن، خاطرات جوانی.
خواب دیدم دوباره بچه شدیم، برگشتیم به ۲۰ سال قبل، وقتی نه غریبهای بود و نه دلخوری و نه فاصلهای. ما بودیم و ما، خودمون و خودمون. به هم نزدیک بودیم، میخندیدیم و به چیز دیگهای فکر نمیکردیم. کمکم داره فراموشم میشه جزئیات روزهای قدیمی، مگر به خواب متوسل شم.
در روز ۵/۵/۵، ساعت ۰۵:۰۵ از خواب پریدم و نماز صبح رو خوندم، در محل کار حاضر شدم و پروژه رو تعریف کردیم، کتابی که مدتها دستم بود رو ادامه دادم، اجاق گاز رو خراب کردم، و در آخر، به ۱۰۰ رسیدیم.
دایی به دکتر گفت: این بچهها از وقتی چشم باز کردن، تو این مجالس بودن و نمیتونن باور کنن روزی بر پا نبوده یا نباشه. دایی راست گفت. من بزرگشدۀ همین محافلم. به شمردن روزها به قمری برای رسیدن به تاریخهای خاص عادت کردم. به پوشیدن لباس مشکی برای عزای دو ماهه عادت کردم. به شنیدن ذکر «یا حسین» و زمزمۀ «همهجا بروم...» عادت کردم. به سینیهای استکان که با چای روضه پر شده، عادت کردم. به بشقابهای استیل و سفرههای رنگی عادت کردم. به صحبتها و خندههای بعد مراسم عادت کردم. من به این خونه، میزبانان و مهمانانش، شنیدن شایعات و حاشیهها، خاطرات به دیوار زده، فرشهای قرمز و صندلیهای رنگینش عادت کردم. من به همهچیز عادت کردم، انقدر که همهچیز رو میبینم و میشنوم ولی چیزی به چشم و گوشم نمیخوره. در زمانی که به این عادات پی بردم، ناگهان وقتِ ترک عادت رسیده. ترک عادت موجب مرضه، و من دچار این مرض در گرِیدِ سه.
دانشجوی این رشته در این دانشگاه بودن، منو با تمام چیزهایی روبهرو کرد که همیشه ازش میترسیدم. انقدر که درس عبرت داشت، به علم و دانشم چیزی اضاف نکرد.
فازِ سوّمیک. «گاهی شاد، گاهی غمگین» این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل میشه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست. اما گاهی قلبت در یک نقطه میایسته! میخوای باور کنی مثل…
دو. منطقیترین، بهجاترین و ظالمانهترین نقدها، همیشه از سمت خود فرد صورت میگیره. فکر به کاشها و اگرها، بایدها و نبایدها، فرصتها و مسئولیتها، مشکلات و راهحلهای درست و غلط و... اینهاست که تا عمق استخوان رو میسوزونه و نه چارهای براش موجوده، نه جلوش رو میشه گرفت و نه حتی فرار امکانپذیره. زمان رفته، تمام شده و تو دیر رسیدی، عمد یا غیر عمد، خواسته یا ناخواسته.
#اندر_احوالات_سریالی ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵، روزهای پربرنامه و حرفهای سنگین
فازِ سوّمامروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود. یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاسهای عملی مونده و پروژههای بینهایت و کارآموزی، غولهای همیشگی. میخوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمرههای بیاهمیت، خستگی و استرس…
یک. «گاهی شاد، گاهی غمگین» این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل میشه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست. اما گاهی قلبت در یک نقطه میایسته! میخوای باور کنی مثل روزهای قبل، اینم میگذره اما یادت میاد که جای زخمشون رو هنوز لمس و حس میکنی. روزها و ماهها و سالها میتونه بگذره ولی حسی که کلاس چهارم ابتدایی از نگاه معلمت داشتی رو فراموش نکنی و حرفی که معلم سال بعدش با نیشخند بهت گفت، هنوز اذیتت کنه. زمان میگذره، حسها کمرنگ میشن، اما خاطرهها میمونن. خاطراتی که سخت برای فراموش، سنگین برای تحمل، هیولا قامت برای تحمل گریه، و سیاه برای دیدن و شنیدن و حس کردن بودن. میگذره، ولی حرفهایی که به خودت زدی و فکری که به همراهت داشتی، قطعاً در پس ذهن جا خشک میکنه. احساسی که ناشی از مسئولیتی بود که از زیر بارش، شانه خالی کردی. روزهایی که از نوشتن برای خودت هم پرهیز میکنی. چشمم آب نمیخوره ولی باز هم، امیدوارم روزی برسه که زندگی عوض شه، روزی که واقعا بگم "یادش بخیر".
عجم علوی | مهدی مولاییشما هماناناید که به عمویتان بابت بمباران خاک جنوب تا شمال این کشور تنکیو میگفتید. همانها که از بمباران مدرسهای کودکانه در جنوب، در وسط میناب، ککتان نگزید و حتی کسانی که برای بزرگداشت آنها ایموجی «کولهپشتی» در اکانتهایشان میگذاشتند را به باد فحش میگرفتید.…
جنوب؟ میناب جنوب نبود؟ آن روزی که میزدید و میرقصیدید و هلهله میکشیدید جنوب کشور زیر ضرب نبود؟ حالا یادتان افتاده که جنگ مخاطرات دارد و قرار نیست عموهایتان شما را نجات دهند؟
آن روزی که برای لیندسی گراهام و سربازان آمریکایی شمع روشن کردید سیریک و چابهار را نمیزدند؟ آهان آن روز برای دکل سیریک جوک میساختید.
من ترسیدنو به قدر کافی بلد نیستم؛ حداقل در تصوراتم امیدمو که به خدا ببندم، کارم برای پیش رفتن راحته ولی در غصه خوردن، ادعایی دارم. من از فرداهای بدون سید علی نمیترسم. باور دارم خدای خامنهای، خدایی که استاد داستانهای خوب و بد، آسون و سخته، زندهست و مثل همیشه، برای ما فرجام نیک رقم میزنه. نبودش منو از آینده هم نمیترسونه، که تاریخ شیعه پر از فراقه. اما غصه اجازهٔ فرو خوردن بغض رو بهم نمیده. غصۀ صندلی خالی، غصۀ خندهای که نیست، غصۀ مُهر و سجادهای که سوخته، غصۀ پشتی که خالی شده، غصۀ صدایی که دیگه شنیده نمیشه، غصۀ اعیاد نوروز و فطر و بعثت، غصۀ مجالس محرم و فاطمیه، غصۀ افطاریهایی که قسمت نشد، غصۀ اتمام امید به دیدار، غصۀ بیجواب موندن تمسخرها، غصۀ سکوت و صبرهای ممتد، غصۀ ... داغ برای چشیدن و غصه برای خوردن زیاده، انقدر که هر دلی رو میسوزونه و کاش سوزش بعدی، به جان و جسم دشمنانت باشه.