TGViewer
Channel Public Channel
فازِ سوّم

فازِ سوّم

@my3rdphase

~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Subscribers
78
Photos
216
Videos
3
Links
26

Showing posts older than #5286 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5285 106
بابا ۶۵ درصد نصیحت‌هاشو با یه جمله تمام می‌کنه: ظلم نکنید‌. گاهی هم میگه که اگر خواستید گناه کنید، گناهی کنید که هم حق گفتن «خدایا غلط کردم» داشته باشید بخاطرش و هم آسیبش فقط به خودتون برسه.
بابا راست می‌گه. کی می‌دونه که ۷۰ سال بعد چه اتفاقی می‌افته؟ پشت سرمون «خدا بیامرزدش و روحش شاد» می‌مونه یا «به خاطر همین کاراش بود که خیر ندید».
داستان‌هایی شنیدم که شخصیت‌های اصلیش، سال‌هاست تسلیم فرشتۀ مرگ شدن؛ اما دردی که برخی‌شون چشیدن، انگار در رگ‌های من دویده.
Post #5283 121
برق رفته و منتظرم که برگرده، شاید زودتر از پنجره شکارش کردم. قطعی اینترنت و کمبود شارژ بهانهٔ خوبی بود که امروز رو هم بی‌خیال پروژه و گزارشکار بشم. نشستم کنار دم بالکن، کتاب‌هایی که ماه‌هاست سهمشون از من، فوتی برای برداشتن خاک از جلشون شده رو باز می‌کنم:
سایۀ برگم که چون ز جا کندم باد
در پی بازآمدن به جای نخستم!

به برگ‌های درخت کنارم و تصویر ابرها روی شیشه نگاه می‌کنم، به صدای پرنده‌‌های حیاط گوش میدم و از خنکی عصر لذت می‌برم. نادرپور راست میگه، در پی بازآمدن به جای نخستم.
چشمام رو که می‌بندم، روزها و ماه‌های اخیر به یادم میان، و بازشون که می‌کنم، به فکر برنامهٔ روزهای آتی می‌افتم.
قلبم کمی شیطنت می‌کنه و تند تند می‌تپه، قطعا از اثرات قهوۀ عصره وگرنه من کجا و استرس و تنگیِ دل کجا؟
باز چشمام رو می‌بندم و دوباره بازشون می‌کنم. این روزها قراره مثل تمام روزهای گذشته (هشت هزار و اندی!) خاطره شن، خاطرات جوانی.

۱۴ مرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5281 123
خواب دیدم دوباره بچه شدیم، برگشتیم به ۲۰ سال قبل، وقتی نه غریبه‌ای بود و نه دلخوری و نه فاصله‌ای. ما بودیم و ما، خودمون و خودمون. به هم نزدیک بودیم، می‌خندیدیم و به چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کردیم.
کم‌کم داره فراموشم می‌شه جزئیات روزهای قدیمی، مگر به خواب متوسل شم.

۹ مرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5279 164
در روز ۵/۵/۵،
ساعت ۰۵:۰۵ از خواب پریدم و نماز صبح رو خوندم،
در محل کار حاضر شدم و پروژه رو تعریف کردیم،
کتابی که مدت‌ها دستم بود رو ادامه دادم،
اجاق گاز رو خراب کردم،
و در آخر، به ۱۰۰ رسیدیم.
Post #5276 293
دایی به دکتر گفت: این بچه‌ها از وقتی چشم باز کردن، تو این مجالس بودن و نمی‌تونن باور کنن روزی بر پا نبوده یا نباشه.
دایی راست گفت‌. من بزرگ‌شدۀ همین محافلم. به شمردن روزها به قمری برای رسیدن به تاریخ‌های خاص عادت کردم. به پوشیدن لباس مشکی برای عزای دو ماهه عادت کردم. به شنیدن ذکر «یا حسین» و زمزمۀ «همه‌جا بروم...» عادت کردم. به سینی‌های استکان که با چای روضه پر شده، عادت کردم‌. به بشقاب‌های استیل و سفره‌های رنگی عادت کردم. به صحبت‌ها و خنده‌های بعد مراسم عادت کردم. من به این خونه، میزبانان و مهمانانش، شنیدن‌ شایعات و حاشیه‌ها، خاطرات به دیوار زده، فرش‌های قرمز و صندلی‌های رنگینش عادت کردم. من به همه‌چیز عادت کردم، انقدر که همه‌چیز رو می‌بینم و می‌شنوم ولی چیزی به چشم و گوشم نمی‌خوره‌.
در زمانی که به این عادات پی بردم، ناگهان وقتِ ترک عادت رسیده. ترک عادت موجب مرضه، و من دچار این مرض در گرِیدِ سه.
Post #5275 120
مادرم بعد خدا، نام تو را یادم داد/
Post #5272 138
و جهان داغ تو را تازه نگه داشته است
نه! داغِ تو نگه داشته جهان را تازه
Post #5268 167
دانشجوی این رشته در این دانشگاه بودن، منو با تمام چیزهایی روبه‌رو کرد که همیشه ازش می‌ترسیدم‌. انقدر که درس عبرت داشت، به علم و دانشم چیزی اضاف نکرد‌‌.
Post #5266 160
فازِ سوّم یک. «گاهی شاد، گاهی غمگین» این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل می‌شه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست. اما گاهی قلبت در یک نقطه می‌ایسته! می‌خوای باور کنی مثل…
دو.
منطقی‌ترین، به‌جاترین و ظالمانه‌ترین نقدها، همیشه از سمت خود فرد صورت می‌گیره. فکر به کاش‌ها و اگرها، بایدها و نبایدها، فرصت‌ها و مسئولیت‌ها، مشکلات و راه‌حل‌های درست و غلط و... این‌هاست که تا عمق استخوان رو می‌سوزونه و نه چاره‌ای براش موجوده، نه جلوش رو می‌شه گرفت و نه حتی فرار امکان‌پذیره.
زمان رفته، تمام شده و تو دیر رسیدی، عمد یا غیر عمد، خواسته یا ناخواسته.

#اندر_احوالات_سریالی
۲۸ تیرماه ۱۴۰۵، روزهای پربرنامه و حرف‌های سنگین
Post #5265 116
فازِ سوّم امروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود. یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاس‌های عملی مونده و پروژه‌های بی‌نهایت و کارآموزی، غول‌های همیشگی. می‌خوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمره‌های بی‌اهمیت، خستگی و استرس…
یک.
«گاهی شاد، گاهی غمگین»
این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل می‌شه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست.
اما گاهی قلبت در یک نقطه می‌ایسته! می‌خوای باور کنی مثل روزهای قبل، اینم می‌گذره اما یادت میاد که جای زخمشون رو هنوز لمس و حس می‌کنی. روزها و ماه‌ها و سال‌ها می‌تونه بگذره ولی حسی که کلاس چهارم ابتدایی از نگاه معلمت داشتی رو فراموش نکنی و حرفی که معلم سال بعدش با نیشخند بهت گفت، هنوز اذیتت کنه. زمان می‌گذره، حس‌ها کمرنگ میشن، اما خاطره‌ها می‌مونن. خاطراتی که سخت برای فراموش، سنگین برای تحمل، هیولا قامت برای تحمل گریه، و سیاه برای دیدن و شنیدن و حس کردن بودن.
می‌گذره، ولی حرف‌هایی که به خودت زدی و فکری که به همراهت داشتی، قطعاً در پس ذهن جا خشک می‌کنه. احساسی که ناشی از مسئولیتی بود که از زیر بارش، شانه خالی کردی. روزهایی که از نوشتن برای خودت هم پرهیز می‌کنی.
چشمم آب نمی‌خوره ولی باز هم، امیدوارم روزی برسه که زندگی عوض شه، روزی که واقعا بگم "یادش بخیر"‌.
Post #5264 108
- 120 bpm
- Last days, last courses, last grades, and maybe last breathes.

05.04.28
Post #5263 132
عجم علوی | مهدی مولایی شما همانان‌اید که به عمویتان بابت بمباران خاک جنوب تا شمال این کشور تنکیو می‌گفتید. همان‌ها که از بمباران مدرسه‌ای کودکانه در جنوب، در وسط میناب، ککتان نگزید و حتی کسانی که برای بزرگداشت آن‌ها ایموجی «کوله‌پشتی» در اکانت‌هایشان می‌گذاشتند را به باد فحش می‌گرفتید.…
به جا و نقطه‌زن.
Post #5261 144

Forwarded from یادداشت (Alireza)

جنوب؟ میناب جنوب نبود؟ آن روزی که می‌زدید و می‌رقصیدید و هلهله می‌کشیدید جنوب کشور زیر ضرب نبود؟ حالا یادتان افتاده که جنگ مخاطرات دارد و قرار نیست عموهایتان شما را نجات دهند؟

آن روزی که برای لیندسی گراهام و سربازان آمریکایی شمع روشن کردید سیریک و چابهار را نمی‌زدند؟ آهان آن روز برای دکل سیریک جوک می‌ساختید.

قطعا روسیاهان تاریخ شمایید.
Post #5259 133
چندین هفته‌ست تو "این هفته تمام شه، از هفتهٔ بعد یه نفس می‌کشم و درست برنامه‌ریزی می‌کنم" گیر کردم. امیدوارم هفتهٔ بعد، واقعا هفتهٔ اصلی شروع باشه‌.
Post #5255 146
[ لِشهيدنا لا نَقول وداعاً
بل ‏نَقول إلى اللقاء
إلى اللقاء مع إنتصار الدم على السيف
إلى اللقاء في الشهادة
إلى ‏اللقاء في جوار الأحبة. ]
Post #5254 143
اخبار رهبر شهید انقلاب 🇮🇷 .
/این داستان به نام تو، اینجا تمام شد
Post #5251 147
من ترسیدنو به قدر کافی بلد نیستم؛ حداقل در تصوراتم امیدمو که به خدا ببندم، کارم برای پیش رفتن راحته ولی در غصه خوردن، ادعایی دارم.
من از فرداهای بدون سید علی نمی‌ترسم. باور دارم خدای خامنه‌ای، خدایی که استاد داستان‌های خوب و بد، آسون و سخته، زنده‌ست و مثل همیشه، برای ما فرجام نیک رقم می‌زنه. نبودش منو از آینده هم نمی‌ترسونه، که تاریخ شیعه پر از فراقه.
اما غصه اجازهٔ فرو خوردن بغض رو بهم نمی‌ده. غصۀ صندلی خالی، غصۀ خنده‌ای که نیست، غصۀ مُهر و سجاده‌ای که سوخته، غصۀ پشتی که خالی شده، غصۀ صدایی که دیگه شنیده نمی‌شه، غصۀ اعیاد نوروز و فطر و بعثت، غصۀ مجالس محرم و فاطمیه، غصۀ افطاری‌هایی که قسمت نشد، غصۀ اتمام امید به دیدار، غصۀ بی‌جواب موندن تمسخرها، غصۀ سکوت و صبرهای ممتد، غصۀ ...
داغ برای چشیدن و غصه برای خوردن زیاده، انقدر که هر دلی رو می‌سوزونه و کاش سوزش بعدی، به جان و جسم دشمنانت باشه.
Post #5248 113
به روزِ واقعه، تابوتِ ما زِ سرو کنید
که می‌رَویم به داغِ بلندبالایی
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →