یک.
«گاهی شاد، گاهی غمگین»
این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل میشه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست.
اما گاهی قلبت در یک نقطه میایسته! میخوای باور کنی مثل روزهای قبل، اینم میگذره اما یادت میاد که جای زخمشون رو هنوز لمس و حس میکنی. روزها و ماهها و سالها میتونه بگذره ولی حسی که کلاس چهارم ابتدایی از نگاه معلمت داشتی رو فراموش نکنی و حرفی که معلم سال بعدش با نیشخند بهت گفت، هنوز اذیتت کنه. زمان میگذره، حسها کمرنگ میشن، اما خاطرهها میمونن. خاطراتی که سخت برای فراموش، سنگین برای تحمل، هیولا قامت برای تحمل گریه، و سیاه برای دیدن و شنیدن و حس کردن بودن.
میگذره، ولی حرفهایی که به خودت زدی و فکری که به همراهت داشتی، قطعاً در پس ذهن جا خشک میکنه. احساسی که ناشی از مسئولیتی بود که از زیر بارش، شانه خالی کردی. روزهایی که از نوشتن برای خودت هم پرهیز میکنی.
چشمم آب نمیخوره ولی باز هم، امیدوارم روزی برسه که زندگی عوض شه، روزی که واقعا بگم "یادش بخیر".
Post #5265
116
فازِ سوّم امروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود. یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاسهای عملی مونده و پروژههای بینهایت و کارآموزی، غولهای همیشگی. میخوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمرههای بیاهمیت، خستگی و استرس…
