کلاس با نیم ساعت تأخیر برگزار میشه. روزهاست دارم به نوشتن تو این اتاقکِ عنکبوتبستۀ خموش فکر میکنم ولی وقتی پیدا نمیشه.
پس بیمقدمه مینویسم،
از روزهایی که صبح رو دواندوان شب میکنم و شب رو خوابِ برنامههای روز گذشته و آینده رو میبینم؛
از روزهایی که چشمام رو باز میکنم تا ببینم روزگار چی میچینه برام و تا به کجا دووم میارم؛
از روزهایی که باید تمام سالهای دانشجویی رو بیارم رو یه کاغذ و کل زندگی بیستواندیساله رو جمع کنم تو یه چمدون؛
از روزهایی که تماسها و دیدارهای غیرمنتظره داره؛
از روزهایی که لبالب از خندههای از ته دل و گریههای عمیق پر شده؛
از روزهایی که بدون لبخند و اشک دیدارها تمام نمیشن؛
از روزهای «دیدی چه زود گذشت؟»؛
از روزهای «تماس گرفتی؟»، «هماهنگ کردی؟»، «اکی شد؟»، «میشه زحمتشو تو بکشی؟»، «میای کمک؟»، «چی شد آخر؟» و «وقت نداریما، بدو» ها؛
از روزهای «دلم برات تنگ میشه» و «مرا به خاطرت نگهدار»ها.
Post #5324
110
فازِ سوّم Photo