دایی به دکتر گفت: این بچهها از وقتی چشم باز کردن، تو این مجالس بودن و نمیتونن باور کنن روزی بر پا نبوده یا نباشه.
دایی راست گفت. من بزرگشدۀ همین محافلم. به شمردن روزها به قمری برای رسیدن به تاریخهای خاص عادت کردم. به پوشیدن لباس مشکی برای عزای دو ماهه عادت کردم. به شنیدن ذکر «یا حسین» و زمزمۀ «همهجا بروم...» عادت کردم. به سینیهای استکان که با چای روضه پر شده، عادت کردم. به بشقابهای استیل و سفرههای رنگی عادت کردم. به صحبتها و خندههای بعد مراسم عادت کردم. من به این خونه، میزبانان و مهمانانش، شنیدن شایعات و حاشیهها، خاطرات به دیوار زده، فرشهای قرمز و صندلیهای رنگینش عادت کردم. من به همهچیز عادت کردم، انقدر که همهچیز رو میبینم و میشنوم ولی چیزی به چشم و گوشم نمیخوره.
در زمانی که به این عادات پی بردم، ناگهان وقتِ ترک عادت رسیده. ترک عادت موجب مرضه، و من دچار این مرض در گرِیدِ سه.
Post #5276
293
