TGViewer
Channel Public Channel
فازِ سوّم

فازِ سوّم

@my3rdphase

~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Subscribers
78
Photos
216
Videos
3
Links
26

Showing posts older than #5248 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5245 125
فازِ سوّم Video
ما اصلا غم فراق را چه می‌دانستیم؟ حتی خبر از عادت‌های همیشگی‌ خودمان هم نداشتیم. شما همیشه بودید و ما نمی‌دانستیم. نمی‌دانستیم که انتظار برای امر به راهپیمایی روز قدس چیست، که سفره‌های افطار همیشه پهن نیست، که شوق رؤیت هلال ماه قبل از نماز عید فطر دائمی نیست، که می‌شود سال نو را بدون پیام شما تحویل گرفت، که صندلی چوبی می‌شود در مراسم‌های دهه محرم خالی بماند، که...
ما نمی‌دانستیم به غم می‌شود عادت کرد‌. نمی‌دانستیم به نبودن و ندیدن و نشنیدن می‌شود خو گرفت. نمی‌دانستیم می‌شود بغض را با شعار فریاد زد. نمی‌دانستیم غم فقدان یار نادیده چیست. نمی‌دانستیم. ما خیلی چیزها را نمی‌دانستیم.
ما نمی‌دانستیم غم شما سنگین است. برای فرداهای بدون شما، «خدا نیاورد آن روز را» و «کاش نباشم و نبینم» می‌گفتیم. ما عادت کرده بودیم برای سلامتی‌تان در نماز و بعد از روضه دعا کنیم، شما را بسپاریم به ابالفضل علمدار و شعار برای تنها نگذاشتن و کوفی نبودن سر بدهیم.
آقای شهید،
شما رفتید و ما ماندیم؛ شکسته‌تر و مغموم‌تر از قبل‌، با بغضی که از گلو بیرون نمی‌آید و فریادی که خاموش نمی‌شود. غم شما برای شانه‌های ما، خیلی سنگین است و پیراهن عزای شما، به تن ما نمی‌نشیند. با کمری خم شده، آیا می‌توان پیکر به دوش گرفت و تشییع کرد؟ مگر خدا بر دل‌هایمان دعا کند.
شما رفتید و ما ماندیم، با شعاری که هوشیارمان کند و به یاد بیاورد آرمان‌هایمان را، غم شیعه و استقامت تاریخی‌اش را. در آخرین روزهای حضورتان در پایتخت، با دلی گریان و چشمانی خونین و مشتی گره‌کرده، به آخرین امرتان دست بر زانو می‌گیریم و برمی‌خیزیم:
باید برخاست.
Post #5242 120
امروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود.
یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاس‌های عملی مونده و پروژه‌های بی‌نهایت و کارآموزی، غول‌های همیشگی.
می‌خوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمره‌های بی‌اهمیت، خستگی و استرس چیزی روی زبونم نمیاد‌.
عمیقاً منتظر روزی‌ام که به همه یه پیام مشترک بدم، بگم تمام شد و من دووم آوردم؛ و بیش‌تر از اون، منتظر روزی‌ام که به عقب نگاه کنم و بگم راضی‌ام و ارزششو داشت. می‌رسه اون روز؟

۸ تیرماه ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5241 105

Forwarded from •إسْمَعْ•

اَلدُّنْيَا الَّتِي كَسَرَتْ قَلْبَ الْحُسَيْنِ لَا خَيْرَ فِيهَا.
Post #5237 158
فازِ سوّم عکس‌های روزهای اول دانشگاه رو نگاه کردم؛ روزهایی که نگران روبه‌رو شدن با استاد بودم، روزهایی که حوصلۀ بی‌مزگی‌های همکلاسی‌ها رو نداشتم، روزهایی که استرس تمرین و پروژه‌های تحویل نداده روی دوشم بود، روزهایی که برای امتحان و نمراتش مضطرب بودم، روزهایی که با خستگی…
خلاصه
قصه، کوتاه کنم ور نه سخن بسیارست.
Post #5236 170
عکس‌های روزهای اول دانشگاه رو نگاه کردم؛ روزهایی که نگران روبه‌رو شدن با استاد بودم، روزهایی که حوصلۀ بی‌مزگی‌های همکلاسی‌ها رو نداشتم، روزهایی که استرس تمرین و پروژه‌های تحویل نداده روی دوشم بود، روزهایی که برای امتحان و نمراتش مضطرب بودم، روزهایی که با خستگی تمام به خونه برمی‌گشتم، و روزهای زیاد دیگه‌ای که پشت سر گذاشتم. این مدت هم می‌گذره و کمی بعد، پوزخند می‌زنم به تمام هفته‌هایی که با فشار و اشک و سردرد و کافئین‌های پی‌درپی گذشت.
روزی که مطمئن شم این فصل تمام شده، میام از روزهایی که گذشت می‌نویسم. یک جمع‌بندی درست‌وحسابی رو به خودم بدهکارم.

۳۰ خرداد ۱۴۰۵
- عکس مربوط به میانه تحصیل
#حال_نگاشت
Post #5235 128
فازِ سوّم تشنه بودم. دریایی که خودم رو درش انداختم، جای سیراب کردن داره در خودش غرقم می‌کنه‌. مستأصل در حال دست و پا زدنم و منتظر دستی از سمت نجات‌دهنده، کمک همه رو رد می‌کنم. نکنه دستی که رد کردم، دست ناجی یا فرستندۀ ناجی بوده باشه؟ هجوم آب‌های شور و فشار عمق، خُلقم…
سلام من برسان ای صبا به یار و بگو
که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز
Post #5234 153
فازِ سوّم از جمله‌های اذن دخول حرم امام رضا که دوستش دارم، خط آخره؛ فَإِن لَم أَکُن أَهلاً لِذلِک، فَأَنتَ أَهلٌ لِذلِک، حتی اگر من شایسته (گرفتن اجازهٔ ورود) نباشم، شما شایسته‌ای. هربار شبیه گربۀ گرسنه‌ای که زیر بارون خیس شده و منتظره یکی تو خونه‌ راهش بده، با اضطرار…
بهترین جمله برای پایان زیارت و وداع با حضرت، یادآوری باورهاست؛
به خدا می‌سپارمت، خواستار کمک توام و بر تو سلام می‌دهم. به خدا، به پيامبر و به آنچه تو آوردی و بر آن دلالت نمودی ايمان آورديم، پس ما را با شاهدان بنويس.
شما رو به خدا و خودم رو به دعای شما سپردم.

۲۴ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5232 107
ترسیدم این زمانه بگیرد مرا ز تو
زان‌رو دوان‌دوان طرف روضه آمدم
Post #5231 115
احساساتی که داره شکل می‌گیره، ترسناکه. از جنس نفرته، بوی بد و مزۀ استفراغ میده، جلوۀ هیولایی داره، زورش زیاده و نگرانم که نتونم مهارش کنم. می‌ترسم از روزی که این هیولای دو سرِ شاخدار دندان‌تیز، بر من غلبه کنه. اون‌وقت کیه که حریفش شه؟

۲۴ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5230 140
بالا رفتن سن، به معنای باز شدن روزافزون کیسۀ رازهاست، شکستن تابوها، روبه‌رو شدن با مشکلات واقعی‌تر و زیر و رو شدن باورها. به نقطه‌ای می‌رسی و فکر می‌کنی این آخر ماجراست، کمی می‌گذره و نه! هنوز به نیمۀ خط هم نرسیدی. متوجه می‌شی که زندگی پشت هم، در موازات و گاهی با برخوردهای عمدی، پروژه و تمرین‌های سخت و بی‌ربطِ پشت همی برات طراحی کرده.
باید صبر خواست، و سکوت، و صبر بیش‌تر و سکوت بیش‌تر، شاید که بعد از اون همه تضرع و خواهش، خدا دلش سوخت و کمی کوتاه اومد در این امتحان.

۲۲ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5229 121
لطف حسین ما را تنها نمی‌گذارد
گر خلق وا گذارند، او وا نمی‌گذارد
Post #5227 137
در مسجد گوهرشاد یه جای خنک پیدا کردم و جزوه رو درآوردم که چند دقیقۀ منتهی به اذان رو درس بخونم.
دختری اومد جلو و بدون مقدمه و صبر طرح دوستی ریخت. بهش می‌خورد ۶ سال داشته باشه ولی ادعا کرد ۱۰ سالشه و کلاس سیزدهمه. گفت اسمش حلماست و بعد اینکه از زیر زبونم کشید که چند سالمه، دارم چه درسی می‌خونم، اقدمتم کدوم هتله و چندتا خواهر برادر دارم، تلاش کرد اسم و لوکیشن مامانم رو هم بدونه. راز موفقیتم رو پرسید، من باب اینکه چجوری مامانم اجازه داده تنها بشینم اینجا.
پرسید ازدواج کردم یا نه و وقتی فهمید که ۱۸ سالگی کنکور باید داد تا بعدش بشه رفت دانشگاه، ادعای داشتن برادر ۱۸ ساله‌ای رو داشت که ازدواج کرده و دوتا بچه، یه پسر تپلی و یه دختر غیر تپلی، داره.
حلما حتی با آبنبات چوبی و گفتن "یکم درس بخونم، بعدش صحبت کنیم؟" هم متوقف نشد. انقدر پرسید و پرسید، که جام رو عوض کردم.
بعد از تحمل موجی از سؤالات پیاپی و کشف ابعاد مختلف زندگیم توسط حلما، به این نتیجه رسیدم که تنها راه نجات، تغییر موقعیته. وسایل رو جمع کردم و به نقطه‌ای دیگه از مسجد پناه بردم.

۲۱ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5226 157
گفتی سه‌جاست وعدۀ ما، من که تا کنون
صد جا شمرده‌ام که به دادم رسیده‌ای
Post #5225 142
از جمله‌های اذن دخول حرم امام رضا که دوستش دارم، خط آخره؛ فَإِن لَم أَکُن أَهلاً لِذلِک، فَأَنتَ أَهلٌ لِذلِک، حتی اگر من شایسته (گرفتن اجازهٔ ورود) نباشم، شما شایسته‌ای.
هربار شبیه گربۀ گرسنه‌ای که زیر بارون خیس شده و منتظره یکی تو خونه‌ راهش بده، با اضطرار دعا رو تمام می‌کنم.

۲۰ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5219 172
الْحَمدُ لِلَّهِ الَّذی جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوِلایَهِ أَمیرِ الْمُؤْمِنین🤍
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →