در مسجد گوهرشاد یه جای خنک پیدا کردم و جزوه رو درآوردم که چند دقیقۀ منتهی به اذان رو درس بخونم.
دختری اومد جلو و بدون مقدمه و صبر طرح دوستی ریخت. بهش میخورد ۶ سال داشته باشه ولی ادعا کرد ۱۰ سالشه و کلاس سیزدهمه. گفت اسمش حلماست و بعد اینکه از زیر زبونم کشید که چند سالمه، دارم چه درسی میخونم، اقدمتم کدوم هتله و چندتا خواهر برادر دارم، تلاش کرد اسم و لوکیشن مامانم رو هم بدونه. راز موفقیتم رو پرسید، من باب اینکه چجوری مامانم اجازه داده تنها بشینم اینجا.
پرسید ازدواج کردم یا نه و وقتی فهمید که ۱۸ سالگی کنکور باید داد تا بعدش بشه رفت دانشگاه، ادعای داشتن برادر ۱۸ سالهای رو داشت که ازدواج کرده و دوتا بچه، یه پسر تپلی و یه دختر غیر تپلی، داره.
حلما حتی با آبنبات چوبی و گفتن "یکم درس بخونم، بعدش صحبت کنیم؟" هم متوقف نشد. انقدر پرسید و پرسید، که جام رو عوض کردم.
بعد از تحمل موجی از سؤالات پیاپی و کشف ابعاد مختلف زندگیم توسط حلما، به این نتیجه رسیدم که تنها راه نجات، تغییر موقعیته. وسایل رو جمع کردم و به نقطهای دیگه از مسجد پناه بردم.
۲۱ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5227
137