ما اصلا غم فراق را چه میدانستیم؟ حتی خبر از عادتهای همیشگی خودمان هم نداشتیم. شما همیشه بودید و ما نمیدانستیم. نمیدانستیم که انتظار برای امر به راهپیمایی روز قدس چیست، که سفرههای افطار همیشه پهن نیست، که شوق رؤیت هلال ماه قبل از نماز عید فطر دائمی نیست، که میشود سال نو را بدون پیام شما تحویل گرفت، که صندلی چوبی میشود در مراسمهای دهه محرم خالی بماند، که...
ما نمیدانستیم به غم میشود عادت کرد. نمیدانستیم به نبودن و ندیدن و نشنیدن میشود خو گرفت. نمیدانستیم میشود بغض را با شعار فریاد زد. نمیدانستیم غم فقدان یار نادیده چیست. نمیدانستیم. ما خیلی چیزها را نمیدانستیم.
ما نمیدانستیم غم شما سنگین است. برای فرداهای بدون شما، «خدا نیاورد آن روز را» و «کاش نباشم و نبینم» میگفتیم. ما عادت کرده بودیم برای سلامتیتان در نماز و بعد از روضه دعا کنیم، شما را بسپاریم به ابالفضل علمدار و شعار برای تنها نگذاشتن و کوفی نبودن سر بدهیم.
آقای شهید،
شما رفتید و ما ماندیم؛ شکستهتر و مغمومتر از قبل، با بغضی که از گلو بیرون نمیآید و فریادی که خاموش نمیشود. غم شما برای شانههای ما، خیلی سنگین است و پیراهن عزای شما، به تن ما نمینشیند. با کمری خم شده، آیا میتوان پیکر به دوش گرفت و تشییع کرد؟ مگر خدا بر دلهایمان دعا کند.
شما رفتید و ما ماندیم، با شعاری که هوشیارمان کند و به یاد بیاورد آرمانهایمان را، غم شیعه و استقامت تاریخیاش را. در آخرین روزهای حضورتان در پایتخت، با دلی گریان و چشمانی خونین و مشتی گرهکرده، به آخرین امرتان دست بر زانو میگیریم و برمیخیزیم:
باید برخاست.
Post #5245
125
فازِ سوّم Video