TGViewer
Channel Public Channel
فازِ سوّم

فازِ سوّم

@my3rdphase

~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Subscribers
78
Photos
216
Videos
3
Links
26

Showing posts older than #5215 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5214 138
حیرت‌زده‌ی نامه‌ی سر‌در‌گم خویشیم
شد نام فراموش، به پایان چه نویسیم؟
Post #5212 138
میلم به نوشتن کم شده. خودکار رو تو دست می‌گیرم و به صفحهٔ جلوم خیره می‌شم، بنویسم که چی بشه؟ کسی که قرار نیست این خرده‌نویسی‌ها رو بخونه! شاید بعد ۳۰ سال به سرم زد و سری به سررسید امسال زدم‌. صفحه‌ها رو تک‌به‌تک چک می‌کنم؟ معلومه که نه.

۱۰ خرداد ۱۴۰۵
Post #5209 137
یک.
امشب به بودن و به وابستگی فکر کردم، بعد از دیدن زخم‌های صورت و کبودی دست. دلم ریش‌ریش، سرم سوزن‌سوزنی، چشمام سیاهی و بدنم کرخت شد.

دو.
امشب به آینده فکر کردم‌. هم‌ردیف‌ها و متضادها رو سبک‌سنگین کردم، علت و معلول رو زیر ذره‌بین بردم و پیش‌بینی‌ها رو از نظر گذروندم.

سه.
امشب به تصویر فکر کردم. بعد از خوندن آخرین صفحه، کتاب رو طبقه زیر گذاشتم تا ترسم فروکش کنه. فاصلهٔ بین چهره‌ای که به جهان نشون میدیم تا تصویری که در درون خودمون می‌سازیم، چقدره؟ تا چقدر می‌شه از واقعیت فرار کرد؟ تا کی محکومیم به لمس حقیقت؟

چهار.
امشب به ترس(ها) فکر کردم.

#اندر_احوالات_سریالی
۸ خرداد ۱۴۰۵
Post #5205 111
بهتر نبود به ترتیب تاریخ همه رو پست می‌کردم و نه به ترتیب علاقه و مود خودم؟ نمی‌دونم.
Post #5204 122
فازِ سوّم همیشه اولین‌ها و آخرین‌ها برایم اهمیت داشتن. دو سال پیش، در کارگاهی با سروش صحت، شنیدم که یک داستان یا مقدمۀ قوی داره، یا بدنه‌ای تأثیرگذار، یا پایانی به‌یادماندنی. نمی‌شه همه رو یک‌جا داشت؛ هرکس در یکی از این بخش‌ها استعداد داره. هر داستانی که شروع کردم،…
این ساعت‌ها اتاقم رو جور دیگه‌‌ای دوست دارم. خورشید تازه نوک سرش از پشت کوه معلوم شده و طره‌ای از نورش پشت درخت‌ها می‌افته، سیاهی کتابخونه و اشیای روش، نشون میده در جای درستی قرار گرفته‌.
حدود ۴۰ دقیقه از عبور آخرین جنگنده می‌گذره، نماز رو خوندم و روی بخاری، پیام‌ها رو می‌خونم. چشمم کمی درد گرفته و صبح تشییع شهدای دناست. صدای کلاغ روی شاخه تمام شده و گنجشک‌ها می‌خونن.
یک روز و نیم مانده به عید نوروز ولی نه ظاهر ما به منتظران عید می‌مونه و نه باطنِ غم‌دار ما. این روزها غم پشت غم روی لب اومده و آه بعد از آه نشسته روی چشم. اشک چشمم رو نگه‌ داشتم و بغضم رو به فریادهای مکرر الله اکبر تبدیل می‌کنم، تا روز اعلام پیروزی.

#جنگ_شمار
پنج‌شنبه، ۲۸ اسفند، ساعت ۰۵:۳۸
Post #5202 95
فازِ سوّم این موقع سالو معمولاً به کلاژ کردن عکس‌های سال می گذروندم؛ هر قسمت، یک خاطره. بعد به یادآوری خاطرات می‌پرداختم، حرف‌هایی که شنیدم، پیام‌هایی که دادم و گرفتم، سفرهایی که رفتم، هدیه‌هایی که گرفتم، خنده‌ها و گریه‌هایی که ثبت کردم، غول‌هایی که هم دیگه رو زمین…
همیشه اولین‌ها و آخرین‌ها برایم اهمیت داشتن.
دو سال پیش، در کارگاهی با سروش صحت، شنیدم که یک داستان یا مقدمۀ قوی داره، یا بدنه‌ای تأثیرگذار، یا پایانی به‌یادماندنی. نمی‌شه همه رو یک‌جا داشت؛ هرکس در یکی از این بخش‌ها استعداد داره.
هر داستانی که شروع کردم، به آغاز و انجام آن فکر و اون وسط‌ها زندگی کردم. انگار مقدمه و نتیجه‌گیری محوری بوده که همیشه در اولویتم بودن؛ نقاطی که با خودم فکر می‌کنم که «چه کنم؟ چه خواهد شد؟» و «این مفید بود یا بی‌فایده؟ و در نهایت به چه سرانجامی رسید؟»
نمی‌دونم این رویکرد درسته یا نه، اما وقتی به داستانی نگاه می‌کنم که بیش از بیست ساله که آغاز شده، تمام فکر و توجهم معطوفه به اینکه هر فصل را چجوری آغاز کنم، چگونه به پایان ببرم، و چه زمانی و با چه روشی مجبور به بستن این کتاب می‌شم.
شروع رو دیدم. اما پایان این قسمت چجوری می‌شه؟

#جنگ_شمار
پنج‌شنبه، ۲۱ اسفند، ۰۵:۰۹
Post #5201 83
فازِ سوّم دلم برای خودمون می‌سوزه؛ برای جوونی‌مون، برای آرزوهایی که در سر داشتیم و برای رؤیاهایی که در دل کاشتیم. جنگ نفر سوم رابطۀ ما شد، برای دومین بار.‌ #جنگ_شمار شنبه، ۹ اسفند، ۱۴:۰۲
این موقع سالو معمولاً به کلاژ کردن عکس‌های سال می گذروندم؛ هر قسمت، یک خاطره. بعد به یادآوری خاطرات می‌پرداختم، حرف‌هایی که شنیدم، پیام‌هایی که دادم و گرفتم، سفرهایی که رفتم، هدیه‌هایی که گرفتم، خنده‌ها و گریه‌هایی که ثبت کردم، غول‌هایی که هم دیگه رو زمین زدیم، کتاب‌هایی که خوندم و فیلم‌هایی که دیدم، احساساتی که تجربه کردم و حرف‌هایی که زدم و...
در ساعات پایانی، به هیچ کدوم نمی‌تونم فکر کنم. حتی لقب بدترین سال رو هم نمی‌تونم بهش بدم. به ۹۸ فکر می‌کنم که در ایام اعتکاف و معنویت گذشت و ۴۰۴ که افراد زیادی سال کهنه رو در مسجد نو کردن. هر سال آرزو، ترقی و رسیدن به رضای دوست رو بود ولی هرچه معنویت بیش‌تر شد، امتحانات و مصیبت‌ها هم بیش‌تر شد.
ما امتی هستیم که در سخت‌ترین روزها به «ما رأیت الّا جمیلا» و «رضا بقضائک و تسلیما لامرک» باور داشتن. شاید ما هم زبان به شکر باید باز کنیم، از دست‌های خونین، قلب‌های داغدار، چشم‌های خیس و کمر خمیده‌ای که داریم، شاید دوست دوست‌تر می‌داره که ما رو اینطور ببینه، شاید که دلش به حال گونه‌های سرخ و دست‌های لرزان ما سوخت، شاید که امسال سال رسیدن باشه.

#جنگ_شمار
جمعه، ۲۹ اسفند، ۱۶:۵۹
Post #5199 75
فازِ سوّم فریاد شکوه، اضطراب پنهان، غم خموش، نگاه پر تقلا، بغض‌ قورت‌داده، اشک گوشهٔ چشم، گریۀ فروخورده، تپش‌ قلب محکم و نامنظم، لرزش ناهماهنگ دست، گزیدن لب، فشار دندان‌ها روی هم، خواب آشفته، صدای ناله، فراموشی تنفس، گم کردن اکسیژن، تقلای نجات، فریاد درونی و سکوت بیرونی،…
دلم برای خودمون می‌سوزه؛ برای جوونی‌مون، برای آرزوهایی که در سر داشتیم و برای رؤیاهایی که در دل کاشتیم.
جنگ نفر سوم رابطۀ ما شد، برای دومین بار.‌

#جنگ_شمار
شنبه، ۹ اسفند، ۱۴:۰۲
Post #5198 88
فریاد شکوه، اضطراب پنهان، غم خموش، نگاه پر تقلا، بغض‌ قورت‌داده، اشک گوشهٔ چشم، گریۀ فروخورده، تپش‌ قلب محکم و نامنظم، لرزش ناهماهنگ دست، گزیدن لب، فشار دندان‌ها روی هم، خواب آشفته، صدای ناله، فراموشی تنفس، گم کردن اکسیژن، تقلای نجات، فریاد درونی و سکوت بیرونی، لبخند تصنعی‌.
صدای پر محبت، آرامش درون، نگاه با مهر، صدای لطیف، بغض خوشحالی، اشک شادی، آغوش گرم، بوسه بر پیشانی، خیال راحت، خواب خوب، رؤیای نزدیک و دور، لبخندهای عمیق، قهقهه‌های بلند، رهایی مغز و پر شدن باک قلب با عشق.
شاید دور، شاید نزدیک.

#جنگ_شمار
چهارشنبه‌، ۱۶ اردیبهشت، ۰۵:۲۶
Post #5197 70

Forwarded from آن؛

«ما باید بخندیم و گریه کنیم. عشق بورزیم، کار کنیم، لذّت ببریم و رنج بکشیم. با نوسانی بسیار در تمام طول حیات. به گمان من، انسان همین است.»

- گستاو فلوبر.
| آن؛ نشسته در بهمن.
Post #5195 77
دریغ اگر من و تو به جای این گله‌ها پناه هم نشویم/
Post #5193 89
یک.
چیزی که مهمه، تفکر نیست. تأمل کردن و نتیجه داشتن این افکاره که حائز اهمیته و ارزش میده به زندگی.
فکر و خیال‌های ذهنم رو مدام می‌جوم، نه قورت میدم و نه می‌اندازم بیرون. گس شدن، دهانم مزۀ کالی گرفته و حالم بدتر می‌شه.
باید فکر چاره بود.

دو.
برای فرار از زندگی، به کتاب پناه آوردم. به سرعت موریانه‌هایی که به چوب می‌رسن، خطوط رو از چشم می‌گذرونم، کتاب رو ورق می‌زنم و خودم رو در سطرها و بنده‌بندهاش محصور می‌کنم؛ به مثابۀ کبکی که سرش رو در برف فرو کرده.
فردی در بهخوان من‌باب تفاوت خوانندۀ کتاب و کرم کتاب گفته بود. به خودم نگاه کردم. هیچ کدوم نیستم، صرفاً اضطراب وادارم می‌کنه به پیش رفتن.

سه.
سرم سنگین‌ و سنگین‌تر می‌شه. گاهی تبدیل به درد می‌شه و گاهی انگار وزنه‌های ثقیلی رو روش گذاشتن. راه گریزی نیست. باید موند و ادامه داد، ولی این بار نه بخاطر خودم.

#اندر_احوالات_سریالی
Post #5192 71
می‌گریزد شب.
صبح می‌آید.
Post #5191 86
کابوس‌های قدیمی دارن از زیر سنگ بیرون میان، این بار در شرایطی متفاوت‌تر. آینده برام متفاوت ترسیم شده انگار.
از بغض گذشته‌. قلوه سنگی رو در سینه‌ام حس می‌کنم که حتی راه نفسم رو نمی‌گیره و راحت شم. همه‌جا باهامه و همراهم زندگی می‌کنه. ماهیچه‌ای که می‌تپه رو کبود کرده و روی مجرای تنفسیم زخم کاری انداخته. لرزش دست و دردِ سر و تنگی نفس رو به لیست مشکلات اضافه کرده.
نوشته‌های اون روزهای کذایی رو خوندم؛ کاش باز هم رمضان بود و شب‌ها به امید «يا مَفزَعی عِندَ كُربَتی وَ يا غَوثی عِندَ شِدَّتی» روزها رو به پایان می‌رسوندم. حین مرور رسیدم به جمله‌های طلایی، به امید به "غیاثَ المُستَغیثین" بودن خدا، به "وَ لا تَخافی و لا تَحزَنی"ها و به "أُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعان"ها. انگار تمام این اتفاقات ردیف می‌شن تا مجازاتی باشه برای فراموشی‌های من، فراموشی این‌که جز به خدا نباید تکیه کرد و امید داشت و درخواست کرد.
این بار هم هرچی که داشتم رو وسط گذاشتم‌‌. با نیمه جانی به التماس نشستم. ریش و قیچی رو به دست خودش میدم که هنر خداوندی خودش رو به نمایش بگذاره.
امیدوارم در پایان این کابوس سیاه، همچنان فریاد بزنم که آهای فلان‌زاده‌ها، من هنوز زنده‌ام، ایستاده‌ام و ادامه میدم.
Post #5190 68
گفتم: نگهی! گفت: هوا روشن نیست
گفتم: قدمی! گفت: زمین گلشن نیست
گفتم دردا که فرصت از دست بشد
دوری زد و گفت این دگر با من نیست
Post #5189 77
فازِ سوّم این روزها عطشم نسبت به خوندن و نوشتن بیشتر شده. از روزی که برگشتم، خودم رو غرق در خوندن کتاب‌هایی کردم که در یک ماه اخیر روی هم تلنبار شدن‌. نمی‌دونم برای فرار از درسه، یا زندگی، یا مشغولیت‌های ذهنی یا حتی دلتنگی برای تورق و استشمام بوی صفحه‌ها. از ابعاد…
دایرکت مسیج بازه. تعداد خواننده‌ها کمه ولی اگر بهخوان دارید، بفرستید آیدیتونو.✨
Post #5188 87
این روزها عطشم نسبت به خوندن و نوشتن بیشتر شده.
از روزی که برگشتم، خودم رو غرق در خوندن کتاب‌هایی کردم که در یک ماه اخیر روی هم تلنبار شدن‌. نمی‌دونم برای فرار از درسه، یا زندگی، یا مشغولیت‌های ذهنی یا حتی دلتنگی برای تورق و استشمام بوی صفحه‌ها.
از ابعاد جدیدی که بهش روی آوردم، ورود مؤثرتر به بهخوان بوده؛ جایی که باعث شد در نقد کتاب‌ها بی‌شتر کلمه ردیف کنم، بیش‌تر فکر کنم و بیش‌تر بخونم. شاید شور دوره‌ای و موقت باشه؛ نمی‌دونم.
گفته‌ها و نگفته‌ها برای این جمع ۶۷ نفری زیادن، خیلی زیاد. شاید خرده‌نویسی‌های جنگ سوم رو به این‌جا منتقل کردم. بزرگترین ستمی که کردم، کم‌نویسی در طول جنگ رمضان بود؛ باید به طریقی جبران کنم‌.
پ.ن.: متأسفانه به شمایل سوپر اپلیکیشن بله عادت کردم و سخت شده تایپ در اینجا برام!

۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5187 93
نام هر کفتار و ابلیسی نباید شه نهاد
تا ابد جاویدشاهِ هر دو عالم حیدر است
Post #5182 161
روز هشتم همگی میل خراسان داریم/
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →