یک.
چیزی که مهمه، تفکر نیست. تأمل کردن و نتیجه داشتن این افکاره که حائز اهمیته و ارزش میده به زندگی.
فکر و خیالهای ذهنم رو مدام میجوم، نه قورت میدم و نه میاندازم بیرون. گس شدن، دهانم مزۀ کالی گرفته و حالم بدتر میشه.
باید فکر چاره بود.
دو.
برای فرار از زندگی، به کتاب پناه آوردم. به سرعت موریانههایی که به چوب میرسن، خطوط رو از چشم میگذرونم، کتاب رو ورق میزنم و خودم رو در سطرها و بندهبندهاش محصور میکنم؛ به مثابۀ کبکی که سرش رو در برف فرو کرده.
فردی در بهخوان منباب تفاوت خوانندۀ کتاب و کرم کتاب گفته بود. به خودم نگاه کردم. هیچ کدوم نیستم، صرفاً اضطراب وادارم میکنه به پیش رفتن.
سه.
سرم سنگین و سنگینتر میشه. گاهی تبدیل به درد میشه و گاهی انگار وزنههای ثقیلی رو روش گذاشتن. راه گریزی نیست. باید موند و ادامه داد، ولی این بار نه بخاطر خودم.
#اندر_احوالات_سریالی
Post #5193
89