همیشه اولینها و آخرینها برایم اهمیت داشتن.
دو سال پیش، در کارگاهی با سروش صحت، شنیدم که یک داستان یا مقدمۀ قوی داره، یا بدنهای تأثیرگذار، یا پایانی بهیادماندنی. نمیشه همه رو یکجا داشت؛ هرکس در یکی از این بخشها استعداد داره.
هر داستانی که شروع کردم، به آغاز و انجام آن فکر و اون وسطها زندگی کردم. انگار مقدمه و نتیجهگیری محوری بوده که همیشه در اولویتم بودن؛ نقاطی که با خودم فکر میکنم که «چه کنم؟ چه خواهد شد؟» و «این مفید بود یا بیفایده؟ و در نهایت به چه سرانجامی رسید؟»
نمیدونم این رویکرد درسته یا نه، اما وقتی به داستانی نگاه میکنم که بیش از بیست ساله که آغاز شده، تمام فکر و توجهم معطوفه به اینکه هر فصل را چجوری آغاز کنم، چگونه به پایان ببرم، و چه زمانی و با چه روشی مجبور به بستن این کتاب میشم.
شروع رو دیدم. اما پایان این قسمت چجوری میشه؟
#جنگ_شمار
پنجشنبه، ۲۱ اسفند، ۰۵:۰۹
Post #5202
95
فازِ سوّم این موقع سالو معمولاً به کلاژ کردن عکسهای سال می گذروندم؛ هر قسمت، یک خاطره. بعد به یادآوری خاطرات میپرداختم، حرفهایی که شنیدم، پیامهایی که دادم و گرفتم، سفرهایی که رفتم، هدیههایی که گرفتم، خندهها و گریههایی که ثبت کردم، غولهایی که هم دیگه رو زمین…
