کابوسهای قدیمی دارن از زیر سنگ بیرون میان، این بار در شرایطی متفاوتتر. آینده برام متفاوت ترسیم شده انگار.
از بغض گذشته. قلوه سنگی رو در سینهام حس میکنم که حتی راه نفسم رو نمیگیره و راحت شم. همهجا باهامه و همراهم زندگی میکنه. ماهیچهای که میتپه رو کبود کرده و روی مجرای تنفسیم زخم کاری انداخته. لرزش دست و دردِ سر و تنگی نفس رو به لیست مشکلات اضافه کرده.
نوشتههای اون روزهای کذایی رو خوندم؛ کاش باز هم رمضان بود و شبها به امید «يا مَفزَعی عِندَ كُربَتی وَ يا غَوثی عِندَ شِدَّتی» روزها رو به پایان میرسوندم. حین مرور رسیدم به جملههای طلایی، به امید به "غیاثَ المُستَغیثین" بودن خدا، به "وَ لا تَخافی و لا تَحزَنی"ها و به "أُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعان"ها. انگار تمام این اتفاقات ردیف میشن تا مجازاتی باشه برای فراموشیهای من، فراموشی اینکه جز به خدا نباید تکیه کرد و امید داشت و درخواست کرد.
این بار هم هرچی که داشتم رو وسط گذاشتم. با نیمه جانی به التماس نشستم. ریش و قیچی رو به دست خودش میدم که هنر خداوندی خودش رو به نمایش بگذاره.
امیدوارم در پایان این کابوس سیاه، همچنان فریاد بزنم که آهای فلانزادهها، من هنوز زندهام، ایستادهام و ادامه میدم.
Post #5191
86