این ساعتها اتاقم رو جور دیگهای دوست دارم. خورشید تازه نوک سرش از پشت کوه معلوم شده و طرهای از نورش پشت درختها میافته، سیاهی کتابخونه و اشیای روش، نشون میده در جای درستی قرار گرفته.
حدود ۴۰ دقیقه از عبور آخرین جنگنده میگذره، نماز رو خوندم و روی بخاری، پیامها رو میخونم. چشمم کمی درد گرفته و صبح تشییع شهدای دناست. صدای کلاغ روی شاخه تمام شده و گنجشکها میخونن.
یک روز و نیم مانده به عید نوروز ولی نه ظاهر ما به منتظران عید میمونه و نه باطنِ غمدار ما. این روزها غم پشت غم روی لب اومده و آه بعد از آه نشسته روی چشم. اشک چشمم رو نگه داشتم و بغضم رو به فریادهای مکرر الله اکبر تبدیل میکنم، تا روز اعلام پیروزی.
#جنگ_شمار
پنجشنبه، ۲۸ اسفند، ساعت ۰۵:۳۸
Post #5204
122
فازِ سوّم همیشه اولینها و آخرینها برایم اهمیت داشتن. دو سال پیش، در کارگاهی با سروش صحت، شنیدم که یک داستان یا مقدمۀ قوی داره، یا بدنهای تأثیرگذار، یا پایانی بهیادماندنی. نمیشه همه رو یکجا داشت؛ هرکس در یکی از این بخشها استعداد داره. هر داستانی که شروع کردم،…
