یک.
امشب به بودن و به وابستگی فکر کردم، بعد از دیدن زخمهای صورت و کبودی دست. دلم ریشریش، سرم سوزنسوزنی، چشمام سیاهی و بدنم کرخت شد.
دو.
امشب به آینده فکر کردم. همردیفها و متضادها رو سبکسنگین کردم، علت و معلول رو زیر ذرهبین بردم و پیشبینیها رو از نظر گذروندم.
سه.
امشب به تصویر فکر کردم. بعد از خوندن آخرین صفحه، کتاب رو طبقه زیر گذاشتم تا ترسم فروکش کنه. فاصلهٔ بین چهرهای که به جهان نشون میدیم تا تصویری که در درون خودمون میسازیم، چقدره؟ تا چقدر میشه از واقعیت فرار کرد؟ تا کی محکومیم به لمس حقیقت؟
چهار.
امشب به ترس(ها) فکر کردم.
#اندر_احوالات_سریالی
۸ خرداد ۱۴۰۵
Post #5209
137
