برق رفته و منتظرم که برگرده، شاید زودتر از پنجره شکارش کردم. قطعی اینترنت و کمبود شارژ بهانهٔ خوبی بود که امروز رو هم بیخیال پروژه و گزارشکار بشم. نشستم کنار دم بالکن، کتابهایی که ماههاست سهمشون از من، فوتی برای برداشتن خاک از جلشون شده رو باز میکنم:
سایۀ برگم که چون ز جا کندم باد
در پی بازآمدن به جای نخستم!
به برگهای درخت کنارم و تصویر ابرها روی شیشه نگاه میکنم، به صدای پرندههای حیاط گوش میدم و از خنکی عصر لذت میبرم. نادرپور راست میگه، در پی بازآمدن به جای نخستم.
چشمام رو که میبندم، روزها و ماههای اخیر به یادم میان، و بازشون که میکنم، به فکر برنامهٔ روزهای آتی میافتم.
قلبم کمی شیطنت میکنه و تند تند میتپه، قطعا از اثرات قهوۀ عصره وگرنه من کجا و استرس و تنگیِ دل کجا؟
باز چشمام رو میبندم و دوباره بازشون میکنم. این روزها قراره مثل تمام روزهای گذشته (هشت هزار و اندی!) خاطره شن، خاطرات جوانی.
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
Post #5283
121
