گویی سکوتِ قرنها بود
در دخمههای تیرهاش، در آسمانش
در ابرهایش، در شبانِ سهمگینش
در بادهایش، در فضای بیکرانش
چون نعره برمیداشت بادِ سردِ مغرب
گویی که برمیخاست بانگِ ارغنونها
آنجا که میافتاد روزی قهرمانی
امروز، میافتد به خاموشی ستونها
آنجا که روزی بال و پر میزد عقابی
امروز، شبکوریست جنبان در سکوتش
آنجا که زلفِ دختران در پیچوخم بود
امروز، لرزد تار و پودِ عنکبوتش
آن دخمهها، آن سایهها، آن آسمانها
وان رازدارانِ شگرفِ خلوتِ او
آن خندههای باد در بیغولهٔ شب
وان غولها در تیرگی همصحبتِ او!
آن سقفها، آن پیشخوانها، آن ستونها
آن طاقهای ریخته در ظلمتِ شام
آن برقِ چشمِ گربههای سهمگینروی
وان نورِ اخترها در آفاقِ شبهفام
آن کورهراهِ بیکرانه
راهی که میلغزد به جنگلهای خاموش
راهی که میپیچد چو ماری بر تنِ شب
راهی که میگیرد افقها را در آغوش
آن شعلههای آتشِ دزدانِ دریا
بر ریگها، بر ریگهای خشکِ ساحل
در لابهلای تکدرختانِ زمینگیر
در سایههای قلعههای تیرهگوندل
اینها همه، میخواندم چون قاصدِ مرگ
بارِ دگر با خندهٔ پرمایهٔ خویش
من کیستم؟
- بیگانهای گمکردهمقصود
یا رهروی ناآشنا با سایهٔ خویش!
• نادر نادرپور
Post #5286
136