نه. هرطور حساب میکنم، جور در نمیآید. کشتن و کشته شدن مربوط به یک داستان دیگر است، قاتل و مقتول هم بازیگر قصهای متفاوتند. سرگذشت جان دادن او فرق میکند، یک تراژدی تمام و کمال است، سوگ دارد، عزا دارد، ترس و دلهره داد، حتی تعجب هم دارد!
ذهنم را هرچقدر بازتر میکنم، باز هم نمیفهمم. مگر میشود؟ مگر چقدر میشود از انسانیت و دلرحمی دور شد؟
آنچه بیشتر از خودِ جنایت آزارم میدهد، فقط دستهایی نیست که جان او را گرفتند و سینهاش را شکافتند؛ فکری است که میتواند پشت آن دستها جولان دهد و بتازاند. فکری که برای آدمها دستهبندی درست میکند؛ خودی و غیرخودی، سزاوار زندگی و سزاوار مرگ. فکری که اگر قربانی را از گروهی بداند که دوستش ندارد، ناگهان مرگ او را قابلتحمل، حتی شیرین و شایسته جشن گرفتن میکند؛ به شرارت خود افتخار میکند و دستاوردش را به رخِ عزیزانِ مقتولِ خود میکشد.
انگار به مرگ یک انسان نه بهعنوان یک فاجعه، که به چشم «پیروزی» نگاه میکنند.
نه. نمیتوانم بیتفاوت بمانم. چطور میشود انقدر از انسانیت دور شد؟
برای او رسیدن به آرزو بود، برای خانوادهاش شروع فراق و برای ما حیرت دوباره.
ندای آزادی و ادعای عدالت، به دهان کسی جز علی؏ و فرزندان علی نمینشیند. به «لا یوم کیومک» و «ما رأیت» قسم که این خشم جز با پرچم انتقام و ظهور خاموش نمیشود.
پ.ن.: خدا به او رحمت، به دل خانوادهاش صبر، به ما توان و به قاتلانش خفت و عذاب دنیا و آخرت دهد.
#شهید_حمیدرضا_رجبزاده
Post #5295
215
هیئت محبین الجواد(ع) کربلایی حمیدرضا رجب زاده – از غصه آب شدم