دو.
روزها از پی هم میگذرن؛ خوب میگذرن یا بد؟ نمیدونم، فقط میدونم که با فکر و خیال و رؤیا روز رو به شب میرسونم و شب رو به صبح میدوزم.
نمیدونم از چه روز و اتفاقی بنویسم؛ از دیدارهای اتفاقی صبح یا از خندههای عصر و حرفهای شب؟ از دانشگاه و پيمودن طبقات مختلف استرسش یا فکر به نقطهٔ پایان و شروع دوباره؟ از برنامهریزیهای ریز روزانه و هفتگی که توش لنگ میزنم یا برنامههای بلندمدتی که هربار میخونمشون، پیشونیم سوزنسوزنی میشه از کمبود وقت؟ از هیجان پیوستن یا اضطراب گسستن؟ از جزییات و دقتهای ریزبینانه یا کلیات و نگاههای گذری؟ از شادی یا غم؟ از لبخند یا اشک؟ نمیدونم.
Post #4869
136
فازِ سوّم یک. بدقولی تا چه حد؟ تا حدی که به وعدههایی که به خودم میدم، بیمحلی کنم؟ پناه بر خدا. چند وقته قراره نوشتنهای سررسید و دفترچه و کانال و سیستم رو بیشتر کنم؟ نمیدونم، انگار همهاش وعده و وعید الکی به خودمه. بعد این همه خلف وعده، به خودم یک وفای به عهد،…
