آری آری، شکر میگویم
گاه گرمم میکنی، ای آتش هستی
شکرگویان دوست میدارم تو را، ای دوستی، ای مهر
دوست میدارم تو را، ای باده، ای مستی
شکر میگویم تورا، ای زندگی، ای اوج.
ای گرامیتر، گرانتر موج
آه!
بگذریم...
مستی است وراستی، بشنو
راست میگویم.
من، چه پنهان از تو، در پنهان
گاهی اندیشیدهام با خویش
کاندرین تاریک ژرف نیستی، و اقصای نادانی،
چیست هستی؟ یا بگو هستن؟
چون ندانستن، نبودن را شناسم، لیک
چیست بودن؟ چیست دانستن؟
من _چه پنهان از تو، پنهان از خدا چون نیست_
گاه این پرسیدهام از خویش:
می توان دانست آیا، چیست دانستن؟
می توان دانست بودن چیست؟
.
.
.
آه ! آه ! امّا
چی بگویم، چون نمیدانم؟
من نمیدانم که هستی چیست؟ یا هستن؟
مستی است و راستی، بشنو
من نمیدانم که دانستن؟
لیک میدانم که چون از بادهای مستم،
جانم از سیّالهای حسّاس و جادویی،
میشود سرشار، وانگه ناگهان گویی،
بافسون، در پردههای هور قلیایی،
کائنات آواز میخواند که:
«آنک مست! آنک مست!»
و اوج گیرد موجهای سحر وزیبایی.
و آید از جوّی اثیری پاسخ و پژواک:
«اینک هست! اینک هست!»
مستی است وراستی، آری
راست میگویم.
باده هر باده ست، گو باشد،
_مهر وکین، یا طیفی و انگور، یا هر شعلۀ دیگر
هچنان کز هر خم وساغر_
من یقین دارم که در مستی
می تواند بود، اگر باشد
هستن وهستی.
شعله هر شعلهست، گو باشد
من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم.
گفن: «بودن؟ یا نبودن؟ پرسوجو این است.»
من دراین معنی سخن گویم.
پرسوجو این است، اگر باشد.
گفت او از بودن، امّا من
از شدن گویم.
باده هر باده است...
آه!
بس کنم دیگر،
خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی.
زنده باید زیست در اَناتِ میرنده،
با خلوص نابتر مستی.
-چیست جز این؟
نیست جز این راه.
زنده دارد زندهدل دم را.
هرکجا، هرگاه
اوج بخشد کیفیت کم را.
گفتوگو بس، ماجرا کوتاه،
ما اگر مستیم
بیگمان هستیم.
• مهدی اخوان ثالث
Post #4880
194