یک.
بخشی از جمعهای که گذشت رو در اینستاگرام گذروندم. یکی از پستها به سکوتِ لحظهای که میدونی دیگه تکرار نمیشه و استوری دوستی به دورهمیهای دوستانه که میدونی تا چند وقت دیگه از دستش میدی، اشاره کرده بود. روی ویدئوی بعدی آهنگی گذاشته شده بود که دیگه کاربرد درستی برای من نداره؛ حین فکر کردن به این قضیه، یادم به موزیکی افتاد که چند وقت پیش بخاطر هماهنگیای که با تولدم داشت، همینجا پستش کردم. شب قبل وسط مهمونی، یه نفر پرسید: میری که بری؟
دو.
فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان، و فاصله و زمان.
زمان تنها چیزی رو که درست نمیکنه، فاصلهست.
میگفت بعد از دو سال کسی رو دیده که در گذشته هیچ وقت فکر دوری و فاصله چند کیلومتری ازش رو نمیکرده، چه برسه به فاصلهای به اندازهٔ چند قاره! از فکر بهش و انطباق شرایطم با توصیفاتش، قلبم میگیره.
چطور میشه فاصلهای که از عزیزت داری رو با زمان جبران کنی؟ فاصله از بین نمیره، عادی نمیشه، فقط مجبور میشی همینطور که دستش روی گلوته و راه تنفست رو گرفته، ادامه بدی.
فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان و فاصله و زمان.
سه.
گاهی در جمع قلبم یکهو داغ میشه، داغیای که نه میشه بیانش کرد و نه توان توصیفش هست ولی دل رو جوری میسوزونه که یادم میره کجا ایستادم و در چه زمانی زندگی میکنم.
چهار.
و قال امیرالمؤمنین ؏: وَ الفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب، فانتَهِزوا فُرَصَ الخَيْر.
پنج.
- میری که رفته باشی؟
قطعاً نه.
ولی زندگی مدام در جریانه و این منم که به جریانش ادامه میبخشم؛ تصمیم با خودمه، مردابی راکد یا رودی مواج؟
#اندر_احوالات_سریالی
Post #4898
192