TGViewer
Channel Public Channel
فازِ سوّم

فازِ سوّم

@my3rdphase

~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Subscribers
80
Photos
216
Videos
3
Links
27

Showing posts older than #4869 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #4868 104
یک.
بدقولی تا چه حد؟ تا حدی که به وعده‌هایی که به خودم میدم، بی‌محلی کنم؟ پناه بر خدا. چند وقته قراره نوشتن‌های سررسید و دفترچه و کانال و سیستم رو بیش‌تر کنم؟ نمی‌دونم، انگار همه‌اش وعده و وعید الکی به خودمه. بعد این همه خلف وعده، به خودم یک وفای به عهد، بدهکارم.
Post #4841 161
قرن‌ها بعد
اگر قبر مرا نبش کنند،
کفنی نیست،
تنی نیست،
ولی بوی تو هست.
Post #4837 176
بنمای از این حرف تصاویر حقایق
یا مَن قَسَمَ الْقَهوةَ و الْکَأْسُ عَلَینا
Post #4831 211
علویات عجیب ترين عضو انسان، قلب اوست! مايه هايى از حكمت و ضدّ حكمت دارد: • اگر اميد و آرزو به آن دست دهد، طمع، خوارش میکند. • اگر طمع در آن سر بردارد، حرص، نابودش میكند. • اگر نا اميدى بر آن مسلّط شود، غم و اندوه، آن را میكُشد. • اگر خشم بر آن عارض شود، كينه…
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت
Post #4829 186
‏خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابان‌ها
به شانۀ هم بزنند
رئیس‌جمهورها و گداها
مرزها مست شوند
برای لحظه‌ای
تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود
بریدن را
قلم‌ها آتش را
آتش‌بس بنویسند.
• الیاس علوی
Post #4824 182
گاهی در لحظه، دلم برای لحظه‌ای که تجربه می‌کنم تنگ می‌شه، برای کوچه‌ای که همیشه و هرروز از مقابلش رد می‌شم، برای خنده‌های فاء که شبیه نور می‌مونه، برای شوخی‌های زاء و میم که هربار لجم رو درمیارن، برای نصیحت‌های بابا که گاهی ساعت‌ها طول می‌کشه و با داستان‌های عجیبی رو‌به‌روم می‌کنه، برای دستپخت و نوازش‌های مامان، برای حسی که موقع گرفتن دست عین دارم، برای ناز خریدن و کشیدن‌های یاء، برای شنیدن خنده‌های علی و جیغ‌های ضحی و تمسخرهای دوقلوها، برای...
انگار زندگی در لحظه رو فراموش می‌کنم، و به فردایی فکر می‌کنم که ممکنه هیچ‌کدوم از این احساسات رو نداشته باشم. در کنار اضطراب‌های روزمره، فکر کردن به فردایی بدون نگاه‌های پر عشق به دنیای اطراف، جگرم رو می‌سوزونه و یه قلوه سنگ می‌اندازه ته گلوم‌.
پ.ن.: تا رسیدم به این کوچه، دلم براش تنگ شد. ثبت کردم لحظه رو.

#حال_نگاشت
Post #4821 164
روی در روی و نگه در نگه و چشم به چشم
حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز؟
Post #4819 174
«به تو¹⁰»
عدد ده در شمارش برام قداست داره، انگار اتمام یک دوره و شروع یک سیر جدیده. و چی بهتر از این که خطابِ دهمین نامه، تو باشی؟
این روزها بیش‌تر از هر زمانی بهت فکر می‌کنم. چی لذت‌بخش‌تر از این که ذهنم رو یاد تو معطر کنه؟
مسیر پیش‌روم رو با «چرا نگرانی؟»های تو می‌رم جلو. چی مفرح‌تر از این‌که قدم‌هام رو با صدا و حمایت تو بردارم؟
لحظه‌شماری می‌کردم برای نوشتن این نامه، شروع که کردم، انگشت‌هام یاری نمی‌کنن و زبانم قاصر شده از بیان چندبارۀ «دوستت دارم»های بی‌وقت و سروقت. چه جایی مناسب‌تر از این‌جا برای بسته شدن نطق؟
مکالمه‌ها رو مرور می‌کنم، هرچیزی که شنیدم رو به یاد میارم، به صحنۀ روبه‌رو خیره میشم و مبهوت می‌مونم‌. غیر از «و اِن یَکاد» ذکری به زبان میشه آورد برای وصف زیبایی تو؟
وجود من برای فهم تو کوچیکه و هربار با یاد کبریایی خدا، قبول می‌کنم واقعیت و موجودیتت رو. چی والاتر از این‌که تو دلیل مشهود این ایمان باشی؟
قلبم از لمس و دیدن صحنه‌های این لحظات ضربان می‌گیره. چه بهانه‌ای مناسب‌تر از تو برای اشک چشم و لبخند گوشهٔ لب؟
چندین ماهه منتظر فرصت مناسب نوشتن دهمین نامه بودم. و لمس نگاه و وجود تو مثل همیشه منو به تحرک وامی‌داره.
زائر کوی تو،
#همون_همیشگی.
چهارم مهر هزاروچهارصدوچهار - مسجد گوهرشاد
Post #4817 127
از نوشتن عاجز شدم. یا نمی‌نویسم و یا هرچی می‌نویسم رو پاک می‌کنم. انگار زبان قاصر و قلم توان روان شدن نداره. نمی‌دونم چندمین باره نیت نوشتن کردم و مطمئن نیستم این یکیو پست می‌کنم یا نه.
در شبستان نشستم و منتظرم. در تلاشم تمام حواس پنج‌گانه رو به کار بگیرم تا لحظه‌هایی که تجربه می‌کنم رو ثبت کنم، صدا، بو، تصویر.
نوای زیارت و نوحه‌های پخش‌شده پشت هم گوش رو به این فضا معتاد می‌کنه.
خستگی مستولی گشته، توانایی کنترل احساسات و منطقم رو ندارم و به گوشی که نگاه می‌کنم، چنگک فرو شدۀ خواب رو در چشم‌هام بیشتر احساس می‌کنم.
هرچه زودتر ۸ روز اخیر رو باید ثبت کنم.‌

#حال_نگاشت
Post #4812 131
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد

دیده بر روی چو گل بنهد و نَبْوَد خبرش
گر چه بر دیده ز نوک مژه خاری برسد
گر چه در دیده کشد هیچ غبارش نبود
هر کجا از قدم دوست غباری برسد
لذت وصل نداند مگر آن سوخته‌ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد

قیمت گل بشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
ای خوش آن پاسخ تلخی که دهد از صبرم
که خماری شکن ار بعد خماری برسد
خسروا، یار تو، گر می‌نرسد، یاری کن
بهر تسکین دل خویش که آری برسد
• امیرخسرو دهلوی
Post #4809 257
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست؟
Post #4806 156
شک داشتم، هنوز هم شک دارم. نمی‌دونم نوشتن در این باره چقدر درسته، اما قول دادم. یک هفته‌ست سررسیدم دست نخورده و اینجا حداقل باید یه بادی از سمت خاطرات بوزه.
مواجهه با «اولین‌»ها و تجربه‌شون، احساسات عجیب و جدیدی رو به همراه خودش میاره؛ در حالی که نمی‌دونی چه واکنشی باید داشته باشی، با حسی روبه‌رو میشی که تعریفی ازش نداری؛ وقتی لبخندی گوشهٔ لبت ظاهر میشه، ترسی می‌افته کنج دلت که برات غریبه؛ در معنای اشکی که چشمت رو خیس می‌کنه، به تردید می‌افتی؛ نگران کهنه، تکراری یا فراموش شدن موقعیت‌هایی، ولی به ساختن مابقی «اولین»ها فکر می‌‌کنی.
این روزها اولین‌های زیادی رو زندگی می‌کنم، و همه رو با همین تیتر نوشتم و از توضیح اجتناب کردم، یا از تنبلیه، یا از شلوغی، یا از ترس مواجهه با واقعیت زندگی.
پ.ن ۱ : به یک جمله بسنده می‌کنم که خلاصه‌ای از بیست‌واندی سال تجربه‌ست، که «کار رو خوبه امام رضا درست کنه».
پ.ن.۲: ارتباط عکس با تصویر؟ یک «اولین» دیگه، ولی این بار، اولین هنر «فاء» در گل‌آرایی.

#حال_نگاشت
Post #4798 150
هوَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ ۖ
فَإِذا قَضَىٰ أَمْرًا
فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُن
فَيَكون.
Post #4796 165
قبل خواب باید خاطرات این دو روز رو می‌نوشتم. برخلاف تصورم، صفحه کامل پر نشد. به نوشته‌ها نگاه کردم؛ شاید مشکل همینه که همه توجه به کلیات و خلاصه کردنشونه، نه درنظر گرفتن جزییات و به ذهن سپردنشون. زندگی در نوسانه، بین جز و کلی که ما به نوبت هر کدوم رو نادیده می‌گیریم.
امیدوارم این روزها رو با جزئیات به ذهن بسپارم.
پ.ن.: عکس در عین بی‌ربطی، به نظم ذهنی فعلی من شباهتی داره که کسی جز خودم درکش نمی‌کنه.
نیمه‌شب بیست‌وهفت شهریور هزاروچهارصدوچهار.

#حال_نگاشت
Post #4789 168
هرچند
من نیز گول و ناشنوایم
اما بگو برایم
ای گنگ خواب‌دیدۀ ناآرام!
تو
این سوی تمامی؟
یا
آن سوی تمام؟
Post #4783 186
تا جهان بود و عشق باقی بود
عشق و اندوه را تلاقی بود
داشتم پاس صبح و هر نوبت
پاسی از شب هنوز باقی بود
یا نبود انس عشق را با وصل
یا اگر بود اتفاقی بود
با چه غربت سرش آوازم
که شب وصل هم فراقی بود
زیر طاق زمانه آسودن
خواب زیر شکسته طاقی بود
بوی پاییز داشت عشق و گر
دست‌هایش پر از اقاقی بود
بعد از طوطیان هندآواز
غزلم بلبل عراقی بود
• حسین منزوی
Post #4779 159
سعی دارم قبل از مرتب کردن اتاق، یه سامونی به این ذهن و افکارش بدم.
یک.
فکرِ نتایج مثل اعمال برق ۲۲۰ ولتیه به بدنم، فلجم می‌کنه و از ادامهٔ زندگی ناامید میشم.
هفتهٔ بعد، همچین روزی کلاس‌ها شروع شده ولی هنوز هیچ ایده‌ای دربارهٔ نوع چینش کلاس‌هام ندارم! جنگ همه چی رو به هم ریخت، حتی زندگی دانشجویی منو.
دو.
در تلاشم به فکرهایی سر و سامان بدم که رشدشون مدام داره زیاد میشه. مچاله می‌شم و خودمو می‌اندازم یه گوشه. انگار یه موریانه وارد مغزم شده و یکی دیگه وارد قلبم، همزمان هر دو داره خورده می‌شه و از بین میره. بیشتر خودمو جمع می‌کنم تا ضربانم رو ملموس‌تر بشنونم. قدم‌هایی که دارم برمی‌دارم، درسته؟
سه.
دکتر گفت استرس نداشته باش، بدنت داره واکنش میده و به فنا میری به زودی. مگه میشه؟ میشه بدون استرس زندگی کرد؟ چه رمزی رو باید زد؟ دستورالعمل رو بگید که ما هم بدونیم.
چهار.
بیشتر از قبل خودمو مچاله می‌کنم،
شاید جواب همین باشه. نمی‌دونم.

#اندر_احوالات_سریالی
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →