شک داشتم، هنوز هم شک دارم. نمیدونم نوشتن در این باره چقدر درسته، اما قول دادم. یک هفتهست سررسیدم دست نخورده و اینجا حداقل باید یه بادی از سمت خاطرات بوزه.
مواجهه با «اولین»ها و تجربهشون، احساسات عجیب و جدیدی رو به همراه خودش میاره؛ در حالی که نمیدونی چه واکنشی باید داشته باشی، با حسی روبهرو میشی که تعریفی ازش نداری؛ وقتی لبخندی گوشهٔ لبت ظاهر میشه، ترسی میافته کنج دلت که برات غریبه؛ در معنای اشکی که چشمت رو خیس میکنه، به تردید میافتی؛ نگران کهنه، تکراری یا فراموش شدن موقعیتهایی، ولی به ساختن مابقی «اولین»ها فکر میکنی.
این روزها اولینهای زیادی رو زندگی میکنم، و همه رو با همین تیتر نوشتم و از توضیح اجتناب کردم، یا از تنبلیه، یا از شلوغی، یا از ترس مواجهه با واقعیت زندگی.
پ.ن ۱ : به یک جمله بسنده میکنم که خلاصهای از بیستواندی سال تجربهست، که «کار رو خوبه امام رضا درست کنه».
پ.ن.۲: ارتباط عکس با تصویر؟ یک «اولین» دیگه، ولی این بار، اولین هنر «فاء» در گلآرایی.
#حال_نگاشت
Post #4806
156