سعی دارم قبل از مرتب کردن اتاق، یه سامونی به این ذهن و افکارش بدم.
یک.
فکرِ نتایج مثل اعمال برق ۲۲۰ ولتیه به بدنم، فلجم میکنه و از ادامهٔ زندگی ناامید میشم.
هفتهٔ بعد، همچین روزی کلاسها شروع شده ولی هنوز هیچ ایدهای دربارهٔ نوع چینش کلاسهام ندارم! جنگ همه چی رو به هم ریخت، حتی زندگی دانشجویی منو.
دو.
در تلاشم به فکرهایی سر و سامان بدم که رشدشون مدام داره زیاد میشه. مچاله میشم و خودمو میاندازم یه گوشه. انگار یه موریانه وارد مغزم شده و یکی دیگه وارد قلبم، همزمان هر دو داره خورده میشه و از بین میره. بیشتر خودمو جمع میکنم تا ضربانم رو ملموستر بشنونم. قدمهایی که دارم برمیدارم، درسته؟
سه.
دکتر گفت استرس نداشته باش، بدنت داره واکنش میده و به فنا میری به زودی. مگه میشه؟ میشه بدون استرس زندگی کرد؟ چه رمزی رو باید زد؟ دستورالعمل رو بگید که ما هم بدونیم.
چهار.
بیشتر از قبل خودمو مچاله میکنم،
شاید جواب همین باشه. نمیدونم.
#اندر_احوالات_سریالی
Post #4779
159
