گاهی در لحظه، دلم برای لحظهای که تجربه میکنم تنگ میشه، برای کوچهای که همیشه و هرروز از مقابلش رد میشم، برای خندههای فاء که شبیه نور میمونه، برای شوخیهای زاء و میم که هربار لجم رو درمیارن، برای نصیحتهای بابا که گاهی ساعتها طول میکشه و با داستانهای عجیبی روبهروم میکنه، برای دستپخت و نوازشهای مامان، برای حسی که موقع گرفتن دست عین دارم، برای ناز خریدن و کشیدنهای یاء، برای شنیدن خندههای علی و جیغهای ضحی و تمسخرهای دوقلوها، برای...
انگار زندگی در لحظه رو فراموش میکنم، و به فردایی فکر میکنم که ممکنه هیچکدوم از این احساسات رو نداشته باشم. در کنار اضطرابهای روزمره، فکر کردن به فردایی بدون نگاههای پر عشق به دنیای اطراف، جگرم رو میسوزونه و یه قلوه سنگ میاندازه ته گلوم.
پ.ن.: تا رسیدم به این کوچه، دلم براش تنگ شد. ثبت کردم لحظه رو.
#حال_نگاشت
Post #4824
182
