دو.
تا لبخندی گوشهٔ لبم میشینه، ذهنم نهیب میزنه و قلبم ضرباتی به قفسه سینهام، هشدارهایی رو میده.
بدنم از پیشبینی آیندهٔ روشنه که هیجانی شده یا موضوع چیز دیگهایه؟ الله اعلم. (تو میدونی، من نمیدونم، پس ریش و قیچی دست خودت باشه که به بهترین نحو کار رو عملی میکنی.)
(نوزده آبان هزاروچهارصدوچهار)
Post #4929
92
فازِ سوّم یک. امروز برای اولین بار عظمت این شهر منو در بر گرفت. از ترسیدن بدم میاد ولی جزو احساساتیه که نمیشه نادیدهاش گرفت. شهر پر دود و شلوغ، خیابونهای طویل و عریض، آدمهایی با نگاههای سنگین، تردد ماشینهای زیاد، مشغلههای عجیبوغریب و غیره. از پسش برمیام؟ نمیدونم،…
