TGViewer
Channel Public Channel
انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی

انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی

@isa_tabriz

ارتباط با ما:

@ISA_Tabriz_info
Subscribers
318
Photos
38
Videos
1
Links
107

Showing posts older than #100 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #99 1.01K
‍ رویای قدرت، کابوس سکوها
الیاس کانتی و پژواک تاریخ بر روی سکوهای فوتبال

برای تیم ملی فوتبال ایران جام جهانی 2026 پیش از آنکه توپ به گردش درآید، مسابقه دیگری آغاز شده بود. روی سکوها، پرچم‌ها شبیه هم نبودند. گروهی با پرچم رسمی آمده بودند، گروهی با شیر و خورشید، گروهی سرود را زمزمه می‌کردند، گروهی آن را هو می‌کردند و گروهی دیگر اصلاً بیرون ورزشگاه ایستاده بودند و درگیری‌هایی بین تماشاگران دیده می‌شد. بازی آغاز نشده بود، اما استادیوم از پیش به چند روایت تقسیم شده بود.
فوتبال، گاهی پیش از آنکه بازی شود، جامعه را نشان می‌دهد. نه تمام جامعه را؛ سکوها هرگز همه مردم نیستند. ترکیب تماشاگران را مهاجرت، توان اقتصادی، ویزا، شبکه‌های سیاسی و حتی جغرافیای تبعید شکل می‌دهد. اما سکوها، با همه محدودیت‌هایشان، گاه نخستین جایی‌اند که زخم‌های عمیق یک جامعه آشکار می‌شوند.
این همان چیزی بود که جام جهانی ۲۰۲۶ درباره ایران آشکار کرد. مسئله فقط تیم ملی و نتیجه مسابقه نبود. مسئله این بود که سکو و جامعه دیگر یک تصویر واحد نمی‌ساخت. بعضی هنوز تیم را ایران می‌دانستند، بعضی آن را از خود دور می‌دیدند و بسیاری نیز میان این دو ایستاده بودند؛ نه چنان دلبسته که بی‌تردید تشویق کنند و نه چنان مخالف که خود را در بلندترین صداهای سکو ببینند. آنچه دیده می‌شد، فقط مخالفت نبود؛ پیچیدگی بود.
تاریخ فوتبال پر است از لحظه‌هایی که قدرت کوشیده است از سکوها تصویری ساده‌تر از جامعه بسازد. در فینال جام جهانی ۱۹۳۴، وقتی ایتالیا قهرمان جهان شد، بنیتو موسولینی بیش از نتیجه مسابقه، به تصویری می‌اندیشید که ورزشگاه رم ساخته بود؛ یک ملت، یک پرچم، یک سرود و احساسی مشترک. بعدها در آرژانتین ۱۹۷۸ نیز، شادی سکوها در چند کیلومتری زندان‌هایی رقم می‌خورد که مخالفان حکومت در آنها ناپدید می‌شدند.
اما چرا سکوها تا این اندازه اهمیت دارند؟
شاید چون هر قدرتی، پیش از آنکه به پیروزی در زمین فکر کند، به تصویری می‌اندیشد که سکوها از جامعه می‌سازند. الیاس کانتی، نویسنده و متفکر بلغاری برنده جایزه نوبل، در کتاب توده و قدرت می‌نویسد که قدرت، شیفته لحظه‌ای است که انسان‌های بسیار، برای چند دقیقه، به یک پیکر واحد تبدیل شوند. جمعیت، برای قدرت، فقط انبوه آدم‌ها نیست؛ رؤیای نظم است. هزاران نفر که هم‌زمان برمی‌خیزند، هم‌زمان فریاد می‌زنند، یک سرود را می‌خوانند و یک پرچم را بالا می‌برند. قدرت در چنین لحظه‌ای، خود را بزرگ‌تر، مطمئن‌تر و آرام‌تر می‌بیند.
اما سکوها همیشه فرمان‌بردار تصویر دلخواه قدرت نیستند. گاهی همان جایی که قرار است وحدت را به نمایش بگذارد، شکاف را آشکار می‌کند. گاهی پرچم، به جای آنکه همه را گرد هم آورد، خود به نشانه تفاوت تبدیل می‌شود. گاهی سرود، به جای هم‌صدایی، چندصدایی و اختلاف جامعه را آشکار می‌کند و سکوت فقط سکوت نیست. 
تیم ملی ایران ۲۰۲۶ از همین‌جا اهمیت پیدا می‌کند. نه چون سکوها نماینده همه ایرانیان بودند؛ نبودند. نه چون بلندترین صدا، الزاماً صدای اکثریت بود؛ نبود. بلکه چون همان سکوها نشان دادند که تصویر ساده و قدیمی «یک تیم، یک ملت،، یک سرود و یک احساس مشترک» دیگر به‌آسانی ساخته نمی‌شود. و در میان تشویق و مخالفت، منطقه‌ای خاکستری وجود داشت؛ منطقه‌ای پر از تردید، دلخوری، خاطره، خشم و دلبستگی در عین  فاصله.
در چنین لحظه‌ای، فوتبال دیگر فقط یک مسابقه نیست؛ آینه‌ای است که شاید هیچ‌کس از دیدن آن آسوده نباشد. قدرت از سکوهای یکدست آرام می‌گیرد، اما سکوهای چندپاره آن را مضطرب می‌کنند. کانتی می‌دانست که قدرت جمعیت را دوست دارد، زیرا جمعیت می‌تواند ترس قدرت را پنهان کند. اما فوتبال حقیقت دیگری را نیز آشکار می‌کند؛ جمعیت همیشه به آن پیکر واحدی تبدیل نمی‌شود که قدرت آرزویش را دارد. گاهی درست در همان جایی که قرار است وحدت به نمایش گذاشته شود، تاریخ از میان سکوها سر برمی‌آورد و خود را آشکار می‌کند.
او درست می‌گفت که قدرت، رؤیای جمعیتی یک‌صدا را در سر می‌پروراند. اما روایت ایران در جام جهانی ۲۰۲۶ نشان داد که سکوها همیشه آن رؤیا را اجرا نمی‌کنند. گاهی سکوها، به جای آنکه وحدت را به نمایش بگذارند، واقعیت را آشکار می‌کنند. زمین، فقط نتیجه نود دقیقه را روایت می‌کند؛ اما سکوها، گاهی نتیجه سال‌ها تاریخ را.
 
#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#الیاس_کانتی
#توده_و_قدرت
#تیم_ملی_فوتبال_ایران

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 5
Post #98 129

Forwarded from اصغر ایزدی جیران

زینت در میان تمامی شخصیت‌‌هایی که در این ساختمان با آن‌ها زندگی کردم، بسیار خاص بود. هر چند بچه بود، اما بعضی وقت‌ها بزرگ می‌‌شد، به‌ویژه وقتی که روسری به سر می‌‌کرد. هر چند هم‌‌بازی همیشگی دختر پروین بود، ولی شخصیتی داشت فارغ از دلمشغولی‌‌های کودکانه. خیلی وقت‌‌ها تو فکر بود. همیشه حواسش به من بود. با وجود او در خانه، حس می‌‌کردم نگاهی سنگین روی من است.
زینت در موقعیت خانوادگی و اجتماعی خاصی زندگی می‌‌کرد. داشت میان مادری خشمگین و پدری همیشه‌خمار، رشد می‌‌کرد. در برابر خشم مادرش بسیار خوددار بود. وقتی مادرش می‌‌آمد همۀ دستورات را در سکوت انجام می‌‌داد. یک ‌‌بار که داشتم از کله‌‌پزی برمی‌‌گشتم، جلو در با زینت روبه‌رو شدم. برای اتاق یوسف و مادرش خرید کرده بود. دختربچه‌‌ها را خیلی می‌‌فرستند پی گرفتن خورد و خوراک. یک ‌‌بار دیگر شب بود، از وسط پاتوق برمی‌گشتم خانه تا هم توالت بروم و هم پاوربانکم را بردارم. زینت یک تشت لباس توی توالت گذاشته بود و بیرون منتظر ایستاده بود. خیلی ناراحت شدم. زینت حس غریبی به من می‌‌دهد. با هم رفتیم تا سیخ‌‌ها را در روشویی دالان بشوریم. موش از بالای روشویی از میان ترک‌‌های دیوار چند باری سرک کشید.
صبح‌‌هایی که نور آفتاب می‌‌زد و زودتر از بقیه از زیر پتو کنده می‌شدم، از میان خفتگان پایین، این وضع زینت بود که بیش از همه دلگیرم می‌‌کرد. سهم این کودک از خواب راحت بر تشک گرم و نرم طبقات بالاتر جامعه، خوابیدن روی پتوی پلنگی روی سنگ‌‌های راهروی یک ساختمان مفلوک و کثیف بود. من و زینت در یک چیز مشترک بودیم: نگرانی. شاید همین باعث می‌‌شد که او را «بزرگ‌تر» از اهالی دیگر در نظر بگیرم ...

افیون‌زدگان: مردم‌نگاری در جنوب تهران، صفحۀ ۴۵

لینک خرید کتاب https://nashreney.com/product/%d8%a7%d9%81%db%8c%d9%88%d9%86%d8%b2%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86
@IzadiJeiran
  • ❤ 6
Post #97 1.01K
‍ فنرهای فشرده عاملیت: NEETها در مرز نظم و رهایی

بر اساس نظریه نظام‌های اجتماعی نیکلاس لومان، نظام‌هایی چون آموزش و اشتغال، کارکردی بنیادین در کاهش پیچیدگی و عدم‌قطعیت زندگی انسان دارند. جهان سرشار از احتمالات بی‌شمار است که ذهن توانایی مواجهه همزمان با تمامی آن‌ها را ندارد. این نظام‌ها با ایجاد مرزهای معنایی، برخی احتمالات را برگزیده و بقیه را حذف می‌کنند و از این طریق، پیچیدگی محیط را به سطحی قابل‌تحمل برای فرد تقلیل می‌دهند. برای نمونه، نظام آموزشی با برنامه درسی و معیارهای ارزیابی، مسیر یادگیری را محدود می‌کند و نظام شغلی با نقش‌های حرفه‌ای و سلسله‌مراتب، وظایف روزانه را شفاف می‌سازد. این محدودیت‌ها شرط لازم برای کنش معنادارند؛ چراکه فراوانی مطلق گزینه‌ها به «پارادوکس انتخاب» و فلج‌شدن در تصمیم‌گیری می‌انجامد و اضطراب را افزایش می‌دهد.
در نقطه مقابل، فرد در وضعیت NEET (خارج از تحصیل، اشتغال و آموزش) از این نظام‌های کاهش‌دهنده پیچیدگی بیرون می‌افتد. او فاقد ساختار زمانی مشخص، نقش اجتماعی تعریف‌شده‌ای چون دانشجو یا کارمند، و معیار عینی برای سنجش موفقیت است. نظام‌های اجتماعی از طریق «انتظارات متقابل» ثبات یافته و «تعلّق خاطر» ایجاد می‌کنند؛ نظام از فرد انتظار وظیفه دارد و فرد از نظام انتظار دستمزد یا مدرک. فرد NEET از این چرخه بی‌بهره است و نبود انتظارات بیرونی، به تدریج به بحران هویت و فقدان انتظارات از خود می‌انجامد.
بااین‌حال، این وضعیت را نباید صرفاً نقص تلقی کرد. از منظر سیستمی، NEETها در «حالت سیال بالقوه‌گی» به سر می‌برند و از قید ساختارهای خشک نظام‌های رسمی آزادند. آن‌ها در فضای بین‌سیستمی جای گرفته‌اند و مجبور نیستند از منطق تحمیلی ارتقای اداری تبعیت کنند، ازاین‌رو پتانسیل بالایی برای خلاقیت، کارآفرینی غیررسمی و شکل‌دهی به شبکه‌های جایگزین دارند. اما مشکل اساسی اینجاست که جامعه مدرن سازوکار مناسبی برای هدایت این انرژی سیال در اختیار ندارد و معمولاً تنها راهکار را در جذب مجدد آن‌ها به همان نظام‌های موجود می‌بیند.
تشبیهی بدیع، این افراد را به «فنرهای فشرده» عاملیت شبیه می‌سازد. هر انتخاب محروم‌شده و هر فرصت تصمیم‌گیریِ دریغ‌گردیده، بر این فنر فشار می‌آورد. افراد شاغل یا دانشجو، عاملیت خود را در بسترهای روزمره تخلیه می‌کنند، اما فرد NEET در خلأ ساختاری، اراده‌ای بی‌مسیر را تجربه می‌کند که در درون او متراکم و فشرده می‌شود. هرچه دوره محرومیت طولانی‌تر باشد، این فنر محکم‌تر فشرده شده و انرژی نهفته در آن عظیم‌تر می‌شود. هنگامی که جامعه با بحران‌های اجتماعی، تحولات سیاسی ناگهانی یا شوک‌های تکنولوژیک مواجه می‌شود، سازوکارهای کنترل موقتاً تضعیف می‌گردند و در این پنجره‌های فرصت، فنرها با نیرویی انفجاری رها می‌شوند. در چنین لحظاتی، NEETها در طلیعه جنبش‌های اجتماعی، انقلاب‌ها یا موج‌های نوآوری ظاهر می‌شوند. این آزادسازی دو چهره دارد: اگر در کانال‌های هدایت‌شده مانند جنبش‌های اصلاح‌طلب یا پروژه‌های هنری جاری شود، به موتور نوسازی جامعه بدل می‌گردد؛ اما اگر با خشم و یأس همراه باشد، به خشونت کور و ویرانی بی‌هدف منجر می‌شود. خطر واقعی زمانی رخ می‌دهد که این فنر بیش از حد تحت فشار باقی بماند و خاصیت کشسانی خود را از دست بدهد و به یأس مزمن و بی‌تفاوتی مطلق تبدیل گردد.
بنابراین، بازاندیشی در نقش نظام‌های اجتماعی ضرورتی انکارناپذیر می‌یابد. مسئله NEETها صرفاً اقتصادی یا فردی نیست، بلکه نشانه‌ای آشکار از محدودیت نظام‌های موجود در مدیریت پیچیدگی روزافزون جهان مدرن است. راهکار اساسی، فراتر از تلاش برای جذب صرف، در ایجاد نظام‌های واسط و منعطفی نهفته است که بتوانند بدون حذف کامل احتمالات، طیفی محدود از انتخاب‌های معنادار پیش روی فرد بگذارند. چنین نظام‌هایی باید امکان «تعلّق‌های موقت یا چندگانه» را فراهم آورند، نظیر ترکیب کارآموزی، مهارت‌آموزی و فعالیت داوطلبانه، تا افراد در حال گذار را به‌طور موقت ساختار دهند. جامعه تنها در صورتی می‌تواند از این منبع عظیم انرژی پنهان بهره‌مند شود که به جای طرد یا جذب اجباری، دریچه‌های امنی برای تخلیه تدریجی و هوشمندانه آن بگشاید و این انرژی متراکم را به پروژه‌های جمعی سازنده متصل کند. در غیر این صورت، پتانسیل عظیم نسلی از جوانان در اقیانوس احتمالات بی‌پایان غرق خواهد شد و نه تنها جامعه از پویایی آن‌ها بی‌نصیب می‌ماند، بلکه خطر تبدیل این انرژی انباشته به آنومی و ویرانی همواره پابرجا خواهد بود.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: تیر ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
‌
‌
#NEETS
#عاملیت
#نظامـ_آموزشی
#سیستم_پیچیده
#نیکلاس_لومان
‌
📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.
‌
‌
@ISA_tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 3
Post #96 1.47K
‍ گل به خودی یک ملت
آندرس اسکوبار آخرین قربانی سرزمین رئالیسم جادویی

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. آندرس اسکوبار از رستورانی در مدلین بیرون آمد. چند مرد او را صدا زدند. مشاجره، تنها چند ثانیه طول کشید. بعد اسلحه از جیب بیرون آمد. شش گلوله شلیک شد. گفته می‌شود ضارب، پس از هر شلیک، فقط یک کلمه را فریاد می‌زد: «گل»!
چند روز پیش از آن، آندرس اسکوبار در یادداشتی پس از حذف تیم ملی کلمبیا از جام جهانی ۱۹۹۴ نوشته  بود:  Life doesn't end here [زندگی اینجا تمام نمی‌شود]. اما زندگی خودش، تنها چند روز بعد، پایان یافت.
احتمالاً هیچ نویسنده‌ای به اندازه گابریل گارسیا مارکز روح کلمبیا را روایت نکرده باشد؛ سرزمینی که در آن رؤیا و خشونت، زندگی و مرگ، در کنار هم جریان دارند. کلمبیای دهه نود حتی از رمان‌های او نیز عجیب‌تر بود؛ گویی رئالیسم جادویی بر چمن ورزشگاه‌ها قدم گذاشته بود.
کلمبیای ۱۹۹۴ فقط یک تیم فوتبال نبود؛ روایتی فشرده از یک کشور بود. تیمی با موهای افشان کارلوس والدراما، جسارت دیوانه‌وار رنه هیگوئیتا، تکنیک فاوستینو آسپریا و آرامش و وقار آندرس اسکوبار؛ نسلی که قرار بود چهره‌ای دیگر از کلمبیا را به جهان نشان دهد و بسیاری آن را یکی از مدعیان اصلی قهرمانی جهان می‌دانستند.
اما همان سال‌ها، فوتبال نیز مانند سیاست و اقتصاد، زیر سایه پدیده‌ای قرار داشت که بعدها «نارکو-فوتبال» نام گرفت؛ دورانی که سرمایه کارتل‌های مواد مخدر به باشگاه‌ها و ورزشگاه‌ها راه یافته بود. پابلو اسکوبار این پیوند را به‌خوبی فهمیده بود. او در مدلین زمین فوتبال می‌ساخت، از باشگاه‌ها حمایت می‌کرد و می‌دانست فوتبال، تنها یک بازی نیست؛ سرمایه‌ای برای محبوبیت، نمایش قدرت و ساختن تصویر یک قهرمان مردمی است. در کشوری که کودکان بیش از سیاستمداران، فوتبالیست‌ها را دوست داشتند، ساختن یک زمین فوتبال گاه از ساختن یک زندان، قدرت بیشتری می‌آفرید. فوتبال کلمبیا، هم زیباترین رؤیای ملی بود و هم تاریک‌ترین کابوس آن.
جام جهانی 1994 در آمریکا آغاز شد. یک گل به خودی برابر آمریکا، کلمبیا را از مسابقات حذف کرد. در نگاه اول، این فقط یک اشتباه ورزشی بود. اما در جامعه‌ای که سال‌ها زیر بار خشونت، ترس و انتظارات سنگین زندگی کرده بود، آن گل خیلی زود به چیزی فراتر از یک اشتباه تبدیل شد؛ گل به خودی آندرس اسکوبار، در حقیقت گل به خودی یک ملت بود.
اما چگونه ممکن است یک گل به خودی، به مرگ یک انسان بینجامد؟
شاید اگر گابریل گارسیا مارکز این صحنه را می‌نوشت، آن را یکی دیگر از فصل‌های رئالیسم جادویی می‌دانست؛ جایی که یک گل به خودی، به شش گلوله ختم می‌شود. اما برای رنه ژیرار فیلسوف و متفکر فرانسوی، این نه جادو بود و نه تقدیر. جامعه‌های بحران‌زده، بیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشند، به مقصر نیاز دارند؛ کسی که بتوان بار شکست را بر دوش او گذاشت و خیال کرد بحران پایان یافته است. ژیرار این سازوکار را «مکانیسم قربانی» می‌نامید؛ لحظه‌ای که همه خشم‌های پراکنده بر دوش یک انسان فرود می‌آید.
آندرس اسکوبار نه جنگ داخلی را آغاز کرده بود، نه کارتل‌های مواد مخدر را ساخته بود و نه خشونت را به خیابان‌های مدلین آورده بود. اما هنگامی که رؤیای یک ملت فرو ریخت، جامعه به چهره‌ای نیاز داشت تا بار شکست خود را بر دوش او بگذارد. آنچه آندرس اسکوبار را کشت، فقط شش گلوله نبود؛ زخمی بود که سال‌ها پیش از آغاز جام جهانی بر پیکر جامعه کلمبیا نشسته بود.
امروز، هر بار که مدافعان کلمبیا در جام جهانی ۲۰۲۶ پیراهن تیم ملی را بر تن می‌کنند، خاطره آندرس اسکوبار نیز به زمین بازمی‌گردد. اگر مارکز آخرین فصل این داستان را می‌نوشت، شاید چیزی به آن اضافه نمی‌کرد؛ زیرا در کلمبیای دهه نود، واقعیت از هر رمانی شگفت‌انگیزتر بود. و اگر ژیرار آن را تفسیر می‌کرد، احتمالاً می‌گفت جامعه‌های زخمی، پیش از آنکه درمان شوند، قربانی می‌طلبند. شاید به همین دلیل است که آنچه از جام جهانی ۱۹۹۴ در حافظه جهان مانده، فقط یک گل به خودی نیست؛ بلکه پژواک همان کلمه‌ای است که پس از هر گلوله فریاد زده شد:
«گل!»
گویی آن شب، فوتبال کسی را نکشت؛ جامعه‌ای که سال‌ها پیش به خودش گل زده بود، قربانی‌اش را پیدا کرد.

#جام_و_جامعه_در_۹۰_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#آندرس_اسکوبار
#گابریل_گارسیا_مارکز
#رنه_ژیرار
#نارکو_فوتبال


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 5
  • 👍 1
Post #95 901
‍ نگریتود-دان حاشیه‌یه: امه سزرین مفکوره میراثی و تکثر مسئله‌سی
۲۶ ژوئن؛ضداستعماری دوشونورون دوغوم گونونده


🖋 یونس (آراز) سلیمانی

امه سزر عادتا ضداستعماری شعرلری ایله تانینیر. آنجاق اونون اهمیتـی، استعمارین تکجه تورپاق ایشغالی کیمی آنلاشیلماسینین کافی اولمادیغینی گؤسترن متفکرلردن بیری‌دیر. استعمار تورپاغی تصرف ائتمه‌دن قاباق ذهنی ایشغال ائدیر؛ منابعی تالاماقدان اونجه ایسه سوژه‌نین دانیشماق ایمکانی‌نی ضعیفله‌دیر. بو معنادا استعمارین اساس مسئله‌سی سیاسی حاکیمیت‌دن قیراق، بیر نظامین یارانماسی‌دیر کی، اورادا استعمار اولونان، دونیایا استعمارچی‌نین گؤزو ایله باخار و اؤزونو اونون معیارلاری ایله اؤلچه‌ر.
سزر "استعمار حاققیندا سؤزلر" اثرین‌ده گؤستریر کی استعمار، اینسانی اینسانلیقدان چیخارتماق پروژه‌سی‌دیر. استعمار اولونان، تاریخیندن بوشالدیلماق، دیلی آشاغی بیر مرتبه‌یه سالینماق و جمعی حافظه‌سی قیریلقانلیغا اوغراماسیدیر. حاکمیت او زمان کامل اولور کی آشاغالیق(فرودستلیک) طبیعی بیر حالت کیمی قبول ائدیلیر. بو مرحله‌ده قدرت آرتیق دائمی آشکار زوراکیلیغا احتیاج دویمور؛ چونکو زوراکیلیق مؤسسه‌لرده، دیلده، تعلیم‌ده و حافظه‌ده چؤکوب قالیر.
سزرین محوری مفهومی اولان " قارالیق (نگریتود) " محض بو وضعیتین جوابی ایدی. قارالیغی صرفاً قارا کیملیگین ستایشی کیمی آنلاماق دوغرو دئییل. اصل مسئله، استعمار نظامی ایچینده اؤزونو تعریف ائتمک حقیندن محروم اولموش سوژه‌یه لیاقتینی قایتارماق‌ایدی. قارالیق، سسی گئری قازانماق پروژه‌سی ایدی؛ اینسانین اؤز آدینی اؤزو قویماق حقی‌نی گئری آلماق.
اگر بو منظردن ایران ایچی و ائتنیک‌لره باخساق، موضوع اقتصادی تبعیض یا نامتوازن توسعه‌دن داها درین بیر وضعیتی درک ائتمک‌دیر؛ مسئله ساختاری سطح‌ده حاشیه‌لشدیرمک مکانیزملری ایله باغلی‌دیر. حاشیه فقط مکان دئییل؛ سیاسی بیر رابطه‌دیر. حاشیه او یئردیر کی اورادا بیر سس یا مطلقا ائشیدیلـمیر، یا دا فقط مرکزین تعیین ائتدیگی قالب ایچینده دانیشا بیلیر.
بو چارچوبدا آنا دیلی مسئله‌سی اساس اهمیت قازانیر. تورک دیلی رسمی تعلیم‌دن کناردا قالدیغی زامان، فقط بیر ارتباط وسیله‌سی کیمی محدودلاشمیر؛ بلکه دونیادا اولماغین خاص بیر ایمکانی حاشیه‌یه ایتیلیر. هر دیل دونیانی آنلاماغین خاص بیر یولودور. دیلین سیخیلیب کناردا قالماسی، فیکیرلشمک ایمکانلارینین بیر حیسه‌سینین ده سیخیلیب کناردا قالماسی دمکدیر. بو وضعیتی " داخلی استعمار" کیمی آدلاندیرماق اولار: خارجی ایشغال اولمادان دا، مرکز-پیرامون سلسله‌مراتبی‌نی کشور ایچینده یئنیدن تولید ائدن بیر نظام.
سیاسی فلسفه منظریندن ائتنیک مسئله‌سی‌نی " تانینما مسئله‌سی" کیمی ده گؤرمک اولار. عدالت‌سیزلیک فقط منابعین برابرسیز بؤلوشدورولمه‌سینده باش وئرمیـر؛ احترامین دا برابرسیز بولوشدورولمه‌سینده باش وئریر. بیر جامعه وطنداشلارین‌دان برابر مالیات آلا بیلر، اما اونلارا برابر منزلت و احترام وئرمه‌یه بیلـمز. بئله بیر وضعیّتده آنا دیلینده تعلیم حقی، قدرتده مشارکت حقی یا فرهنگی سطح‌ده اؤزونو تعیین ائتمه حقی تکجه کیملیک طلبی دئییل؛ بونلار عدالت طلبی‌دیر.
امه سزرین ایراندا متکثرلیگه عایید اولان سوژه‌لر اوچون بؤیوک درسی بودور کی حاشیه‌دن چیخیش، سسین گئری قازانماسی ایله باشلار. حاشیه‌یه ایتیلـمیش سوژه اؤزونو اؤز دیلی ایله روایت ائده بیلدیگی زامان انفعالدان چیخار. آزادلاشدیریجی سیاست ده محض بو نوقطه‌دن باشلاییر: روایت اینحصارینین قیریلماسی.
بوگون مسئله تکثرین وار اولوب‑اولمادیغی دئییل؛ تکثر انکار اولونماز بیر واقعیتدیر. سوال بودور کی سیاسی ساختار بو تکثری تانیا بیلجکمی، یوخسا هله ده انحصاری و یک‌دست‌لشدیرمه منطقینه سؤیکنه‌جک. مرکز تفاوتو مسئله کیمی گؤردویو مدتجه تکثر مسئله‌سی ده قالاجاق. چیخیش یولو تفاوتو یوخ ائتمکده یوخ،  اونو دموکراتیک بیر یاشاییشین تملینه چئویرمکده‌دیر.

#دامجی
#استعمار
#نگریتود
#امه‌_‌سزر

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 6
Post #94 2.74K
‍ سجده در سرزمین پرچم‌ها
اولیویه روا و جهانی‌شدن اسلام در زمین فوتبال
 
لامین یامال در جشن قهرمانی بارسلونا پرچم فلسطین را به دست گرفت و پس از نخستین گلش در جام جهانی سجده کرد. چندی بعد نیز. همین دو تصویر کافی بود تا برخی رسانه‌های اروپایی بنویسند او دیگر «نابغه معصوم» نیست؛ گویی سیاست، کودکی‌اش را ربوده است. اما مسئله فقط یامال نیست چیزی بزرگ‌تر از یک شادی پس از گل یا یک موضع‌گیری ساده در حال رخ دادن است: دگرگونی جایگاه اسلام در قلب فرهنگ عامه جهانی.
سال‌ها پیش، اولیویه روا، اسلام‌شناس و نظریه‌پرداز فرانسوی، جمله‌ای نوشت که امروز بیش از هر جای دیگر، در زمین فوتبال معنا پیدا می‌کند. او معتقد بود جهانی‌شدن فقط مرزهای اقتصاد و فرهنگ را جابه‌جا نکرده است؛ دین نیز وارد جهانی شده که دیگر با نقشه‌های جغرافیا قابل فهم نیست. از این پس، اسلام را باید نه فقط در مسجد، حزب و دولت، بلکه در زندگی روزمره، شبکه‌های اجتماعی و گاهی در شادی پس از یک گل جست‌وجو کرد.
فوتبال صحنه نمایش ملت‌هاست؛ پرچم‌ها، سرودها و مرزها. اما در دل همین نمایش ملی، تعلقی دیگر نیز دیده می‌شود؛ تعلقی که نه در گذرنامه خلاصه می‌شود و نه در جغرافیا متوقف می‌ماند. این داستان از یامال آغاز نشد. زین‌الدین زیدان، نخستین ستاره بزرگ مسلمان فوتبال جهان، در جام جهانی ۱۹۹۸ به نماد فرانسه چندفرهنگی تبدیل شد. در روزگاری که ژان‌ماری لوپن نماینده جریان راست افراطی و مهاجرستیز، تیم ملی فرانسه را به دلیل حضور فرزندان مهاجران نماینده «فرانسه واقعی» نمی‌دانست، زیدانِ الجزایری‌تبار قهرمان ملی فرانسه شد. اما او بیش از آنکه نماد اسلام باشد، نماد ادغام بود؛ نماد امیدی که به میلیون‌ها مهاجر، به‌ویژه الجزایری‌تبارها و دیگر آفریقایی‌تبارهای ناراضی از تبعیض فرانسه، نشان داد که می‌توان در حاشیه متولد شد و در متن یک ملت ایستاد.
پس از او، نسل دیگری آمد. فرانک ریبری، کریم بنزما و پل پوگبا مسلمان بودند، اما دین آنان هنوز در حاشیه روایت فوتبالی می‌ماند. مسعود اوزیل اما این حاشیه را شکست. وقتی از مسلمانان اویغور حمایت کرد، نشان داد تعلق یک فوتبالیست مسلمان می‌تواند از مرزهای ملی فراتر رود. جمله مشهورش ــ «وقتی می‌بریم آلمانی‌ام و وقتی می‌بازیم مهاجر» ــ بعد از حواشی جام جهانی 2018 و خداحافظی‌اش از تیم ملی همین شکاف را خلاصه کرد.
اما نقطه عطف واقعی با محمد صلاح فرا رسید. اگر زیدان نماد ادغام بود و اوزیل نماد هویت دوگانه، صلاح نماد عادی‌شدن اسلام در قلب فوتبال اروپا شد. فرعون مصری آنفیلد را نه فقط با گل‌هایش، که با سجده‌هایش فتح کرد. هواداران لیورپول برایش می‌خواندند: «اگر یک گل دیگر بزنی، من هم مسلمان می‌شوم.» هیچ‌کس قرار نبود دینش را تغییر دهد؛ آن ترانه فقط از دگرگونی تصویری خبر می‌داد که جهان از اسلام در ذهن داشت. از آن پس، اسلام دیگر فقط در تیترهای افراطی‌گری، جنگ و تروریسم دیده نمی‌شد؛ می‌شد آن را در لبخند یک فوتبالیست، در سجده‌ای پس از گل و در محبوب‌ترین چهره لیگ برتر نیز دید. حتی پژوهش‌ها نشان دادند که این دگرگونی، با کاهش نگرش‌های ضداسلامی و جرائم ناشی از اسلام‌هراسی در منطقه مرسی‌ساید همراه بوده است.
امروز فوتبال به مرحله‌ای دیگر رسیده است. کریم بنزما، اشرف حکیمی، عثمان دمبله و دیگر ستارگان مسلمان، پای ثابت تیم منتخب فیفا و توپ طلا هستند و بسیاری، لامین یامال را وارث تاج فوتبال جهان می‌دانند. اگر زیدان روزی نماد امکان بود، یامال نماد عادی‌شدن است؛ نسلی که همان‌قدر طبیعی سجده می‌کند که گل می‌زند.
اما همین‌جا مرزهای اسطوره‌ی تساهل و تسامح در اروپا آشکار می‌شود. مسلمان بودن ستاره تا وقتی در قالب فروتنی، روزه و سجده باقی بماند، اغلب پذیرفتنی است؛ اما وقتی همان هویت به فلسطین، اویغورها یا رنج مسلمانان دیگر گره می‌خورد، ناگهان از «تنوع فرهنگی» به «جنجال سیاسی» تبدیل می‌شود. مسئله دیگر این نیست که مسلمانان در فوتبال حضور دارند؛ مسئله این است که آیا حق دارند جهان را نیز از منظر خود ببینند یا نه؟!
شاید اگر اولیویه روا امروز به جام جهانی ۲۰۲۶ نگاه می‌کرد، به همان نسل پسااسلام‌گرایی می‌اندیشید که سال‌ها پیش از آن سخن گفته بود؛ نسلی از جوانان پست‌اسلامیست که دین را در متن زندگی جهانی تجربه می‌کند. از زیدان تا یامال، داستان درباره‌ی ورود اسلام به متن فرهنگ عامه جهانی و تحولات آن است. جام جهانی هنوز جشن پرچم‌هاست، اما گاهی یک سجده پس از گل، بیش از هزاران پرچم، جهان امروز را روایت می‌کند.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام‌جهانی_2026
#اولیویه_روا
#اسلام_جهانی‌شده
#لامین_یامال


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 6
  • 👍 1
  • 🙏 1
Post #93 1.29K
‍ دو مرد، دو رؤیا
مسی، رونالدو؛ اسطوره‌های عصر دیجیتال


شاید هیچ رقابتی در تاریخ فوتبال و حتی به یک معنا در تاریخ ورزش، به اندازه رقابت لیونل مسی و کریستیانو رونالدو طولانی، جهانی و پرشور نبوده باشد. نزدیک به دو دهه است که جهان فوتبال میان این دو نام تقسیم شده است. آمارها بارها مقایسه شده‌اند، رکوردها بارها شمرده شده‌اند و میلیون‌ها نفر بارها از خود پرسیده‌اند: مسی یا رونالدو؟
جام جهانی ۲۰۲۶ احتمالاً آخرین صحنه بزرگ این پرسش است؛ آخرین حضور دو مردی که بیش از یک نسل تخیل فوتبال را در اختیار داشتند.
رولان بارت می‌گفت جوامع مدرن نیز مانند جوامع کهن اسطوره‌های خود را می‌سازند. اسطوره‌ها دیگر در کوه المپ یا در دل افسانه‌های باستانی زندگی نمی‌کنند؛ آن‌ها در روزنامه‌ها، تبلیغات، تلویزیون‌ها و صفحه‌های تلفن همراه ما ساخته می‌شوند. اسطوره زمانی شکل می‌گیرد که تاریخ فراموش شود و روایت جای آن را بگیرد.
اما راز این رقابت فقط در بزرگی دو بازیکن نبود. فوتبال پیش از این نیز پله و مارادونا، کرایف و بکن‌باوئر و زیدان و رونالدو نازاریو را دیده بود. تفاوت در این بود که تاریخ برای نخستین بار همه عناصر لازم را یکجا کنار هم قرار داده بود. دو بازیکن تقریباً هم‌سن بودند، تقریباً هم‌زمان به اوج رسیدند و نزدیک به بیست سال در قله ماندند. در دو سوی بزرگ‌ترین رقابت باشگاهی جهان ایستادند و در نخستین عصر شبکه‌های اجتماعی بازی کردند؛ عصری که هر گل، هر دریبل و هر شکست در لحظه به سراسر جهان می‌رسید. برای نخستین بار، دو فوتبالیست نه فقط در زمین، بلکه در حافظه دیجیتال جهان نیز رقابت می‌کردند.
مسی و رونالدو دقیقاً در همین نقطه به چیزی فراتر از بازیکن تبدیل شدند. مسی به اسطوره نبوغ بدل شد؛ کودکی از روزاریو که گویی توپ از ابتدا زبان مادری‌اش بود. فوتبال او چنان به نرمی جریان داشت که گویی حاصل الهام است، نه هزاران ساعت تمرین. رونالدو اما اسطوره اراده شد؛ نوجوانی از مادیرا که بدن خود را مانند پروژه‌ای بی‌پایان ساخت. او بیش از هر فوتبالیست دیگری به قهرمان رؤیای نولیبرال تبدیل شد؛ رؤیایی که می‌گوید خودت را بساز، بیشتر بخواه و بیشتر بدرخش. از همین‌جا رقابت آن‌ها از زمین فوتبال بیرون رفت. یکی نماد نبوغ و زیبایی شد و دیگری نماد انضباط و ذهنیت برنده؛ یکی شاعر میدان و دیگری کارآفرین بدن خویش.
اما داستان به فوتبال محدود نماند. مسی و رونالدو به برندهایی جهانی تبدیل شدند؛ چهره‌هایی که میلیون‌ها نفر زندگی‌شان را دنبال می‌کردند و شرکت‌های بزرگ برای همکاری با آن‌ها رقابت داشتند.
رونالدو به پرمخاطب‌ترین شخصیت جهان در شبکه‌های اجتماعی بدل شد و مسی نیز به یکی از محبوب‌ترین چهره‌های سیاره زمین. رقابت میان آن‌ها دیگر فقط رقابت دو بازیکن نبود؛ رقابت دو برند جهانی، دو جامعه هواداری و دو روایت متفاوت از موفقیت بود که به بخشی از فرهنگ عمومی جهان تبدیل شد. مردم فقط مسابقه‌ها را دنبال نمی‌کردند؛ آن‌ها در حال انتخاب میان دو روایت، دو سبک زندگی و دو تصویر متفاوت از موفقیت بودند.
بارت می‌گفت اسطوره‌ها حقیقت را نابود نمی‌کنند؛ آن را ساده‌تر و طبیعی‌تر جلوه می‌دهند. در اسطوره مسی، سال‌ها تمرین، فشار و انضباط حرفه‌ای محو می‌شود تا فقط «نبوغ» باقی بماند. در اسطوره رونالدو نیز استعداد خارق‌العاده‌ای که از نوجوانی او را از دیگران متمایز می‌کرد، پشت روایت «کار سخت» پنهان می‌شود. اسطوره‌ها واقعیت را به داستانی تبدیل می‌کنند که دوست داریم باورش کنیم.
راز ماندگاری این رقابت نیز همین است. ما وقتی از مسی و رونالدو حرف می‌زنیم، فقط از فوتبال حرف نمی‌زنیم. از این می‌گوییم که به چه نوع انسانی ایمان داریم. از اینکه قهرمان محبوب ما باید شبیه هنرمند باشد یا فاتح؛ الهام‌بخش باشد یا خودساخته. نمادی از زیبایی، فروتنی و خلاقیت باشد یا نشانه‌ای از تلاش، قدرت و موفقیت فردی؟!
جام جهانی ۲۰۲۶ شاید آخرین صحنه این رویارویی باشد، اما پایان آن نخواهد بود. اسطوره‌ها با سوت پایان نمی‌میرند؛ آن‌ها از زمین بیرون می‌روند و در حافظه ادامه پیدا می‌کنند. روزی آمارها فراموش و رکوردها شکسته خواهند شد، اما آنچه باقی می‌ماند دو روایت متفاوت از رؤیای انسان مدرن است؛ رؤیای نبوغ و رؤیای اراده. به همین دلیل پرسش «مسی یا رونالدو؟» هنوز زنده است. زیرا این پرسش در نهایت درباره فوتبال نیست؛ درباره اسطوره‌ای است که در جست‌وجوی آنیم.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام‌جهانی_2026
#رولان_بارت
#اسطوره
#لیونل_مسی
#کریستیانو_رونالدو


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 5
Post #92 884
‍ ‍ *پایی که در برف فرو می‌رود؛
از مهندسیِ منابع تا شبان‌گیِ هستی*

انسان مدرن خود را در برابر طبیعت یافت. نه درونِ آن، که روبه‌رویِ آن. با چشمانی که می‌سنجید و دستانی که اندازه می‌گرفت. از آن روز، زمین به «منبع» بدل شد و انسان به «مدیر». این آغازِ روایتِ نخست بود؛ روایتی که امروز با نام «توسعهٔ پایدار» می‌شناسیمش. اما در گوشه‌ای دیگر از تاریخ، زمزمه‌ای دیگر به گوش می‌رسد؛ روایتی که در آن، انسان نه مدیر که باغبان یا شاید شبان است، و زمین نه منبع که هم‌سخن. این، روایتِ «توسعهٔ بازآفرین» است.
توسعهٔ پایدار، در نگاهِ نخست، وعدۀ دل‌پذیری دارد: «بیایید کمتر مصرف کنیم، کمتر آلوده کنیم، کمتر تخریب کنیم.» این، همچون پیمانی است که انسان با وجدانِ خویش می‌بندد تا از ادامهٔ ویرانی دست بکشد. اما در ژرفای این پیمان، همان نگاهِ دیرینه همچنان زنده است؛ نگاهی که زمین را چونان انباری بزرگ می‌بیند که حالا باید با دقتِ بیشتری از آن بهره برد. توسعهٔ پایدار، در واقع، همان «مهندسیِ منابع» است با لباسی سبزتر. انسان همچنان در جایگاهِ «سوژهٔ مسلّط» می‌ماند، از بالا نظاره می‌کند، محاسبه می‌کند، و تصمیم می‌گیرد که «چقدر» از طبیعت بگیرد و «چقدر» بازگرداند. این، سیاست ضروری اما ناقص است، چون زخم را می‌پوشاند، اما التیام نمی‌بخشد.
در این روایت، مکان، تنها یک «بسترِ خنثی» است برای اجرایِ پروتکل‌های زیست‌محیطی. ساختمان‌ها، زیرساخت‌ها و شهرها، همچنان «اشیا»یی هستند که باید ردپایِ خود را کم‌رنگ‌تر کنند. اما نبضِ زندگی در این نگاه گم می‌شود؛ آن زمزمهٔ پنهانی که در دلِ خاک، آب و باد جاری است، هرگز به گوش نمی‌رسد. توسعهٔ پایدار، به ما می‌آموزد که چگونه کمتر آسیب بزنیم، اما نمی‌پرسد که چگونه می‌توانیم «گوش دهیم».
اما توسعهٔ بازآفرین، از همان آغاز، روایتی دیگر را زمزمه می‌کند. در این روایت، زمین، دیگر یک «انبار» نیست؛ زمین یک «کلِّ زنده» است با نبضی که در رگ‌هایِ خاک، آب و جانوران می‌تپد. توسعهٔ بازآفرین، پرسش را دگرگون می‌کند؛ نه «چقدر کم مصرف کنیم؟» که «چگونه می‌توانیم گوش فرا دهیم و بعد با این مکان هم‌نوا شویم و خود را در شکوفایی آن هم تکامل بدانیم؟»
در این روایت، «مکان» چونان متنی کهن است با لایه‌هایی از خاطراتِ زمین‌شناختی، اقلیمی و فرهنگی. اما این متن، با ابزارهایِ معمولی گشوده نمی‌شود؛ نیاز به «گوش‌سپردنی وجودی» دارد. اینجا است که «داستانِ مکان» زاده می‌شود؛ نه روایتی ساختگی، که هم‌آمیختگیِ افقِ انسان با افقِ خودِ مکان. در این هم‌آمیختگی، افقی تازه می‌گشاید که هیچ‌یک از دو سو، به‌تنهایی، نمی‌توانستند ببینند. ناگهان، زمینی که کشاورزیِ خطی، آن را به بیابانی ساده‌ساز تبدیل کرده بود، خود را به‌عنوان «پلی زنده» بازمی‌شناسد؛ پلی که روزگاری، کوه و رودخانه را به هم پیوند می‌زد و تغذیه‌کنندهٔ زیست‌بومی پهناور بود.
در توسعهٔ بازآفرین، کنشِ انسان، از «دخالتِ محاسبه‌شده» به «سلوکی همدلانه» بدل می‌شود. اینجا، ساختن، دیگر یک عملِ مهندسی نیست، بلکه «شعرِ عملی» است؛ سرودنِ فرمی که با ریتمِ طبیعت هم‌نوا شود. انسان از مقامِ «معمارِ سیستم‌های تحت کنترل» به مقامِ «باغبانِ مشارکت جو» فرود می‌آید. او به‌جای تحمیلِ الگوهایِ بیرونی، با جهانی هم سخن می شود که بر ما گشودگی دارد. این، پراکسیسی است از جنس مراقبت.
اما در افقِ زمان، تفاوت، ژرف‌تر می‌شود. توسعهٔ پایدار، به «نقطهٔ تعادل» می‌اندیشد؛ وضعیتی ایستا که باید به آن رسید و در آن ماند. اما توسعهٔ بازآفرین، برای پویاییِ ابدیِ هستی، آغوش می‌گشاید. می‌داند که یک راه‌حلِ امروز، ممکن است در فردا به چالشِ تازه‌ای بدل شود. ازاین‌رو، هماهنگی با مکان، هرگز به «نقشهٔ نهایی» ختم نمی‌شود. این، «هماهنگیِ پیشرونده» است؛ و در طولِ زمان، بازالگوسازی می‌شوند.
در پایان، توسعهٔ پایدار و توسعهٔ بازآفرین، دو روایت از نسبتِ انسان با زمین هستند. اولی، پاسخی به بحران است؛ دومی، شفایی برای گسستِ وجودی است؛ که بذرِ امکان‌هایِ تازه را در دلِ خاک می‌نشاند.
توسعهٔ بازآفرین، دعوتی است به «شبان‌گیِ هستی»؛ نقشی که در آن، هر قدم‌مان بر زمین، در عشق و مراقبت فرو می شود، چونان که پای در برف. (اشاره به بایزید بسطامی: به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود.چنانکه پای به برف فرو شود به عشق فرو شدم.)

نویسنده: سولماز سقلی
کارگروه: محیط زیست
نام نقاش: ایران درودی، نام اثر: محرم راز
تاریخ: تیر ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
‌
‌
#توسعه_پایدار
#توسعه_بازآفرین
#داستان_مکان
#کل_ارگانیک
#شبان_هستی
#اکولوژی

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.
‌
‌
@ISA_tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 5
  • 👏 1
Post #91 1.77K
‍ مرد کاغذی در برابر امپراتوری
ماتیاس سیندلار، والتر بنیامین و پیروزی حافظه


امشب اتریش برابر آرژانتین شکست خورد و لئو مسی جاوادنگی‌اش تثبیت شد. اما با وجود این شکست، می‌خواهم از اتریش دیگری بنویسم؛ اتریشی که در دهه ۱۹۳۰ یکی از قدرت‌های بزرگ فوتبال جهان بود. تیم ملی این کشور را «ووندرتیم» یا «تیم شگفت‌انگیز» می‌نامیدند و بسیاری آن را بهترین تیم جهان پیش از جنگ جهانی دوم می‌دانستند. در قلب این تیم، ماتیاس سیندلار بازی می‌کرد؛ مهاجمی نحیف و خلاق که به خاطر ظرافت و زیبایی بازی‌اش بعدها لقب «موتسارت فوتبال» را گرفت و در سرزمین موتسارت، کمتر لقبی می‌توانست از این بزرگ‌تر باشد.
اما داستان سیندلار فراتر از فوتبال است.
در سال ۱۹۳۸، اتریش نخستین کشوری بود که به آلمان نازی ملحق شد. انشلوس (الحاق اتریش به آلمان) فقط یک رویداد سیاسی نبود؛ حذف یک پرچم، یک نام و یک هویت ملی بود. در دل این ماجرا نیز تناقضی عجیب وجود داشت: آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی، خود زاده اتریش بود. از همین رو، ماجرا صرفاً تقابل آلمان و اتریش نبود؛ اتریش با یکی از تاریک‌ترین فرزندان خود روبه‌رو شده بود. در یک سوی این داستان رؤیای امپراتوری ایستاده بود و در سوی دیگر سیندلار؛ فوتبالیستی که تنها ابزارش یک توپ بود. یکی به قدرت تکیه داشت و دیگری به زیبایی فوتبال.
چند هفته پس از انشلوس، مسابقه‌ای میان اتریش و آلمان برگزار شد؛ دیداری که قرار بود آخرین بازی تیم ملی اتریش باشد. نازی‌ها می‌خواستند این مسابقه جشن وحدت دو کشور باشد؛ نمایشی برای تأیید پیروزی سیاسی رایش سوم.
اما آن روز همه چیز مطابق سناریوی قدرت پیش نرفت. بازیکنان اتریش، برخلاف لباس‌های معمول خود، با پیراهن‌هایی به رنگ سرخ و سفید، رنگ‌های پرچم کشورشان، وارد زمین شدند؛ گویی می‌خواستند پیش از محو شدن نام اتریش، آخرین بار آن را بر تن کنند. مرد کاغذی گل زد و مقابل جایگاه مقام‌های نازی به شادی پرداخت. معنای آن حرکت هرچه بود، در حافظه اتریش به نمادی از مقاومت در برابر محو شدن هویت ملی تبدیل شد.
اتریش آن مسابقه را دو بر صفر برد. پس از پایان بازی، ورزشگاه یک‌صدا نام کشورش را فریاد می‌زد: «اتریش! اتریش!» اما آنچه در حافظه ماند، تصویر مردی بود که در روز محو شدن کشورش، حاضر نشد در نمایش قدرت حل شود.
شاید در اینجا بتوان جهان را از چشم والتر بنیامین دید. او در یکی از مشهورترین تصویرهای فلسفی قرن بیستم، از «فرشته تاریخ» سخن می‌گوید؛ فرشته‌ای که در میان ویرانه‌های گذشته به عقب می‌نگرد، در حالی که طوفان تاریخ او را به جلو می‌راند. اگر فرشته تاریخ بر فراز اروپا در سال ۱۹۳۸ پرواز می‌کرد، شاید در میان آن همه ویرانی، تصویر مرد کاغذی را نیز می‌دید.
یک سال بعد، همه چیز تمام شده بود. نه در ورزشگاهی پر از تماشاگر، بلکه در آپارتمانی کوچک در وین. جسد سیندلار و معشوقه‌اش پیدا شد. گزارش رسمی از مسمومیت با گاز مونوکسید کربن سخن گفت، اما مرگ او هرگز به‌طور قطعی توضیح داده نشد و میان روایت‌های حادثه، خودکشی و قتل معلق ماند. شاید راز مرگ او برای همیشه حل‌نشده باقی بماند. اما مسئله این است که گاهی تاریخ بیش از آنکه با پاسخ‌ها زنده بماند، با پرسش‌ها ماندگار می‌شود.
اگر در سال ۱۹۳۸ به آینده نگاه می‌کردید، احتمالاً پیروز این داستان را هیتلر می‌دانستید. امپراتوری او در حال گسترش بود و اروپا زیر سایه قدرتش قرار می‌گرفت. در مقابل، سیندلار فقط یک فوتبالیست بود. اما هشتاد سال بعد، یکی به نماد تاریک‌ترین فصل تاریخ اروپا تبدیل شده و دیگری هنوز در حافظه اتریش زنده است. راز ماندگاری سیندلار فوتبال نیست، بلکه در این است که در روزی که همه چیز به سود قدرت پیش می‌رفت، به نماد حافظه تبدیل شد.
بعضی ملت‌ها قهرمانان خود را در لحظه‌های پیروزی پیدا می‌کنند؛ بعضی دیگر در لحظه‌هایی که همه چیز را باخته‌اند. سیندلار شاید اتریش را نجات نداد، اما خاطره اتریشی را زنده نگه داشت که نمی‌خواست در امپراتوری حل شود. بنیامین هشدار داده بود: «اگر دشمن پیروز شود، حتی مردگان نیز از دستش در امان نخواهند بود». سیندلار در آن روز نتوانست جلوی پیروزی امپراتوری را بگیرد، اما اجازه نداد خاطره اتریش بی‌مقاومت تسلیم آن شود.
تاریخ همیشه از تقویم قدرت پیروی نمی‌کند؛ گاهی شکست‌خوردگان، حافظه را می‌برند.


#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام‌جهانی_2026
#اتریش
#ماتیاس_سیندلار
#والتر_بنیامین

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 6
Post #90 1.02K
‍ ملت‌ها ابتدا در خیال قهرمان می‌شوند
از سوباسا تا جام جهانی؛ داستان رویایی که ژاپن ساخت

دیروز ژاپن در هزارمین مسابقه تاریخ جام‌های جهانی، تونس را با چهار گل شکست داد. چند روز پیش‌تر برابر هلند مدعی به تساوی رسیده بود. چهار سال قبل در قطر، اسپانیا را شکست داده بود؛ همان اسپانیایی که قهرمان جهان شده بود. چند ماه قبل نیز در دیداری دوستانه برزیل را مغلوب کرد و برابر قدرت‌های بزرگ فوتبال جهان نمایش‌هایی ارائه داد که زمانی برای فوتبال آسیا بیشتر شبیه خیال بود تا واقعیت. امروز سرمربی ژاپن آشکارا از رؤیای قهرمانی جهان سخن می‌گوید؛ جمله‌ای که دیگر در توکیو نه اغراق به نظر می‌رسد و نه خیال‌پردازی.
اما برای فهمیدن این موفقیت، شاید باید بیش از چهار دهه به عقب بازگردیم؛ به زمانی که پسربچه‌ای ژاپنی در صفحات یک مانگا با توپ فوتبال می‌دوید و رؤیای قهرمانی جهان را برای کشورش در سر می‌پروراند. نام او سوباسا اوزارا بود. قهرمانی ژاپن در جام جهانی در «کاپتان سوباسا» فقط یک داستان بود، اما برای میلیون‌ها کودک ژاپنی تصویری از آینده‌ای ممکن محسوب می‌شد.
در آن دوران فوتبال ژاپن جایگاه مهمی نداشت. لیگ حرفه‌ای وجود نداشت، تیم ملی در آسیا قدرتی جدی محسوب نمی‌شد و بیسبال محبوب‌ترین ورزش کشور بود. با این حال، همزمان با محبوبیت سوباسا، چیزی آرام‌آرام شکل می‌گرفت؛ نه یک تیم و نه یک لیگ، بلکه یک رؤیای ملی.
شاید راز ماجرا را باید در جایی فراتر از فوتبال جست‌وجو کرد. اندرسون در «جماعت‌های خیالی» یادآور می‌شود که ملت‌ها پیش از آنکه در واقعیت متولد شوند، در خیال جمعی مردم شکل می‌گیرند؛ زیرا هیچ آینده‌ای ساخته نمی‌شود مگر آنکه پیش‌تر تصور شده باشد.
اگر این ایده را به فوتبال تعمیم دهیم، سوباسا را می‌توان یکی از سازندگان «جماعت خیالی فوتبال ژاپن» دانست. میلیون‌ها کودک ژاپنی در رؤیای مشترک قهرمانی جهان سهیم شدند.اما رؤیاها به تنهایی تاریخ را تغییر نمی‌دهند.
نکته مهم در داستان ژاپن این نیست که سوباسا وجود داشت؛ نکته مهم این است که ژاپنی‌ها او را جدی گرفتند. همزمان با محبوبیت این انیمیشن، مدارس فوتبال توسعه یافتند، مسابقات پایه گسترش پیدا کرد، لیگ حرفه‌ای J-League شکل گرفت و سرمایه‌گذاری بلندمدت بر آموزش بازیکنان با اعزام استعدادها به برزیل آغاز شد.
در واقع، زمانی که بسیاری از فدراسیون‌های فوتبال جهان درگیر نتیجه مسابقه بعدی بودند، ژاپنی‌ها درباره قهرمانی جهان در پایان قرن بیست‌ویکم حرف می‌زدند. در اسناد و چشم‌اندازهای توسعه فوتبال ژاپن، هدفی نمادین مطرح شد: قهرمانی در جام جهانی ۲۰۸۲. اهمیت این هدف در خودِ تاریخ آن نبود، بلکه در افق چندنسلی برنامه‌ریزی بود. ژاپنی‌ها فهمیده بودند که رؤیا زمانی ارزش دارد که به برنامه تبدیل شود و برنامه زمانی نتیجه می‌دهد که نسل‌ها برای آن صبر کنند.
کودکان ایرانی نیز با «فوتبالیست‌ها» البته در نسخه‌ای جرح و تعدیل شده و با کلی سانسور همان رؤیای ژاپنی را تماشا کردند و با سوباسا، کاکرو و برادران تاچیبانا بزرگ شدند. ما نیز همان رؤیا را دیدیم و همان آینده را در ذهن خود تصور کردیم. اما همان‌گونه که تاریخ نشان داد، رؤیای مشترک لزوماً به سرنوشت مشترک منتهی نمی‌شود.
تاریخ همیشه با رؤیاها نوشته نمی‌شود. گاهی ملت‌ها رؤیاهای مشابهی می‌بینند و به مقصدهای متفاوتی می‌رسند. امروز تفاوت فوتبال ایران و ژاپن فقط در تعداد ورزشگاه‌ها، آکادمی‌ها یا بازیکنان لژیونر نیست. تفاوت اصلی در نسبت با زمان است. برخی کشورها مثل ایران برای مسابقه بعدی برنامه‌ریزی می‌کنند و برخی برای نسل بعدی.
شاید راز فوتبال ژاپن را باید همین‌جا جست‌وجو کرد. آن‌ها ابتدا آینده‌ای را تصور کردند که وجود نداشت و سپس دهه‌ها برای ساختن آن صبورانه در افقی بلندمدت برنامه ریختند. فاصله میان سوباسای خیالی دهه ۱۹۸۰ و تیم ملی قدرتمند امروز ژاپن، نه حاصل معجزه، بلکه نتیجه چهار دهه برنامه‌ریزی، سرمایه‌گذاری و استمرار است.
بندیکت اندرسون می‌گفت ملت‌ها ابتدا در خیال ساخته می‌شوند. اما داستان ژاپن نکته دیگری را نیز یادآوری می‌کند: خیال فقط آغاز راه است. ملت‌ها زمانی به مقصد می‌رسند که پس از رؤیا دیدن، صبح روز بعد بیدار شوند و ساختن آن رؤیا را آغاز کنند. شاید تفاوت امروز ایران و ژاپن نیز بیش از هر چیز در همین نکته نهفته باشد.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام‌جهانی_2026
#ژاپن
#سوباسا
#جماعت_خیالی_فوتبال
#بندیکت_اندرسون

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 7
  • 👏 1
Post #89 670
‍ اکولوژی، انعطاف‌پذیری و امکان خلق در شرایط عدم‌قطعیت
تأملی بر همه‌پرسی سوئیس



رد طرح محدودسازی جمعیت سوئیس به سقف ۱۰ میلیون نفر را می‌توان صرفاً یک موضع‌گیری درباره مهاجرت یا رشد جمعیت ندانست، بلکه باید آن را در افق گسترده‌ترِ حکمرانی اکولوژیک و منطق عمل سیستم‌های پیچیده فهم کرد. مسئله اصلی در اینجا فقط آن نیست که یک سرزمین تا چه اندازه می‌تواند جمعیت بیشتری را در خود جای دهد، بلکه این است که یک جامعه چگونه در برابر فشارهای محیطی، اقتصادی و جمعیتی، انعطاف‌پذیر باقی می‌ماند، چگونه با عدم‌قطعیت مواجه می‌شود، و چگونه از دل بحران، امکان خلق صورت‌های تازه‌ای از سازمان‌یابی را پدید می‌آورد.
در نگاه نخست، استدلال حامیان محدودسازی جمعیت بر پایه یک نگرانی اکولوژیک قابل فهم است. سوئیس کشوری با محدودیت‌های فضایی، حساسیت زیست‌بومی، فشار بر بازار مسکن، و وابستگی بالا به زیرساخت‌های کارآمد حمل‌ونقل و خدمات عمومی است. از این منظر، افزایش جمعیت می‌تواند به معنای افزایش فشار بر منابع، زمین، انرژی و فضاهای زیستی باشد. اما این نوع نگاه، اگر تنها بر «عدد جمعیت» متمرکز شود، پیچیدگی حیات اجتماعی-اکولوژیک را به یک متغیر واحد تقلیل می‌دهد. در حالی که در سیستم‌های پیچیده، پایداری نه از طریق حذف ساده یک عامل، بلکه از طریق ظرفیت انطباق، بازآرایی و پاسخ خلاقانه به شرایط متغیر حاصل می‌شود.
مفهوم انعطاف‌پذیری در اینجا اهمیتی محوری دارد. انعطاف‌پذیری صرفاً به معنای مدارا با تغییر نیست، بلکه به معنای توانایی یک سیستم برای تنظیم مجدد روابط، نهادها و سازوکارهای خود در برابر شرایط نوظهور است. جامعه‌ای که انعطاف‌پذیر است، در مواجهه با افزایش جمعیت، بحران مسکن، دگرگونی‌های اقلیمی یا تغییرات اقتصادی، فوراً به راه‌حل‌های سخت، بسته و ایستا پناه نمی‌برد؛ بلکه می‌کوشد از طریق بازطراحی نهادی، اصلاح زیرساخت‌ها، سیاست‌گذاری چندسطحی و برنامه‌ریزی پویا، خود را با وضعیت جدید هماهنگ کند. به همین دلیل، تاب‌آوری واقعی از دل انعطاف‌پذیری زاده می‌شود، نه از دل تثبیت مرزهای عددی و بستن افق‌های ممکن.
در کنار این موضوع، باید به نقش بنیادی عدم‌قطعیت توجه کرد. آینده جمعیتی، اقتصادی و محیط‌زیستی هیچ جامعه‌ای با دقت کامل قابل پیش‌بینی نیست. تغییرات اقلیمی، جابه‌جایی‌های انسانی، نوآوری‌های فناورانه، تحولات بازار کار و دگرگونی در شیوه‌های سکونت، همگی می‌توانند ظرفیت‌ها و محدودیت‌های یک کشور را به‌طور اساسی بازتعریف کنند. در چنین شرایطی، سیاستی که می‌خواهد با تعیین یک سقف صلب جمعیتی، آینده را از پیش مهار کند، در واقع می‌کوشد پیچیدگی را با ساده‌سازی جایگزین کند. حال آنکه در سیستم‌های پیچیده، عدم‌قطعیت یک استثنا نیست، بلکه خودِ بستر عادی حیات اجتماعی است. بنابراین، حکمرانی پایدار آن نیست که عدم‌قطعیت را انکار کند، بلکه آن است که برای زیستن درون عدم‌قطعیت، ظرفیت یادگیری و تغییر مداوم بسازد.
اما شاید مهم‌ترین نکته، امکان خلق باشد. سیستم‌های پیچیده صرفاً سیستم‌هایی نیستند که به فشارها واکنش نشان می‌دهند؛ آن‌ها می‌توانند از دل بحران، صورت‌های تازه‌ای از نظم، همکاری و نوآوری را خلق کنند. اینجاست که اکولوژی از یک منطق محدودکننده به یک منطق مولد تبدیل می‌شود. اگر فشار جمعیتی وجود دارد، پاسخ فقط بستن مرزها نیست؛ می‌توان شهرهایی متراکم‌تر اما زیست‌پذیرتر ساخت، الگوهای مصرف را تغییر داد، حمل‌ونقل عمومی را گسترش داد، ساختمان‌های کم‌مصرف ایجاد کرد و نظام توزیع منابع را عادلانه‌تر سامان داد. این‌ها همه به معنای آن است که جامعه می‌تواند به جای دفاع منفعلانه در برابر تغییر، ظرفیت خلق آینده‌ای متفاوت را در خود تقویت کند.
از این منظر، رأی منفی به طرح محدودسازی جمعیت را می‌توان انتخابی به سود جامعه‌ای دانست که می‌خواهد به جای سیاست‌های صلب و تدافعی، بر انعطاف‌پذیری نهادی، پذیرش عدم‌قطعیت و امکان خلق راه‌حل‌های نو تکیه کند. در این خوانش، پایداری نه در بستن سیستم، بلکه در باز نگه داشتن ظرفیت‌های انطباقی آن معنا می‌یابد. اکولوژی نیز در اینجا نه زبان ترس از تراکم انسانی، بلکه زبان فهم روابط پیچیده میان طبیعت، جامعه و آینده‌های ممکن است. به همین دلیل، اهمیت این همه‌پرسی در آن است که نشان می‌دهد در جهان معاصر، جوامع پایدار نه آن‌هایی هستند که می‌کوشند تغییر را متوقف کنند، بلکه آن‌هایی هستند که می‌توانند در دل عدم‌قطعیت، انعطاف‌پذیر بمانند و امکان خلق را از دست ندهند.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
‌
#همه_پرسی
#سوئیس
#آینده_جمعیتی
#سیستم_پیچیده
#حکمرانی_پایدار
‌
📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.
‌
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 5
Post #88 1.04K
‍ وقتی دشمن به حریف تبدیل می‌شود
یوهان هویزینگا و انسانِ بازیگر

یکی از ماندگارترین لحظات جنگ جهانی اول جایی رقم خورد که در کریسمس ۱۹۱۴، در میان گل‌ولای سنگرهای جبهه غربی، سربازان آلمانی و بریتانیایی برای چند ساعت اسلحه‌ها را کنار گذاشتند، با یکدیگر دست دادند و فوتبال بازی کردند. جنگ فردای آن روز ادامه یافت، اما آن چند ساعت کوتاه هنوز در حافظه جهان زنده است.
قضیه بر سر اهمیت فوتبال نبود. آنچه در کریسمس ۱۹۱۴ رخ داد، پیروزی کوتاه‌مدت منطق بازی بر منطق جنگ بود. در میان سنگرها، سربازان برای چند ساعت از نقش‌هایی که جنگ بر آنان تحمیل کرده بود فاصله گرفتند. آن‌ها یکدیگر را نه از پشت لوله تفنگ، بلکه در زمین بازی دیدند؛ نه به مثابه دشمن، بلکه به عنوان حریف.
اما آیا ممکن است بازی، کاری را انجام دهد که سیاست از انجام آن ناتوان است؟
پاسخ این پرسش را می‌توان در اندیشه یوهان هویزینگا، تاریخ‌دان هلندی، جست‌وجو کرد. هویزینگا در کتاب انسان بازیگر ایده‌ای مطرح کرد که هنوز هم غافلگیرکننده به نظر می‌رسد: انسان پیش از آنکه موجودی سیاسی، اقتصادی یا حتی عقلانی باشد، موجودی است که بازی می‌کند. از نگاه او، بازی صرفاً سرگرمی نیست. بسیاری از آنچه ما فرهنگ و تمدن می‌نامیم، از دل بازی پدید آمده است؛ از آیین‌ها و جشن‌ها گرفته تا دادگاه‌ها، مسابقات و حتی بخشی از سنت‌های سیاسی و دیپلماتیک. بازی فضایی می‌آفریند که در آن رقابت مهار می‌شود و در قالب قواعدی مشترک جریان می‌یابد. هویزینگا تمدن را نه محصول حذف تعارض، بلکه حاصل رام کردن آن می‌دانست.
نود سال بعد از کریسمس 1914، هنگامی که تیم ملی ساحل عاج در سال 2005 برای نخستین بار به جام جهانی صعود کرد، دیدیه دروگبا در میان جشن هم‌تیمی‌هایش ناگهان زانو زد و از مردم و سیاستمداران کشورش خواست جنگ را کنار بگذارند. او رو به دوربین گفت: «مردان و زنان ساحل عاج، از شمال، جنوب، مرکز و غرب؛ ما امروز ثابت کردیم که همه مردم ساحل عاج می‌توانند در کنار هم با هدفی مشترک زندگی کنند و برای صعود به جام جهانی تلاش کنند. ما به شما قول دادیم که جشن‌های این پیروزی مردم را متحد خواهد کرد. امروز ما زانو می‌زنیم و التماس‌تان می‌کنیم. ما می‌خواهیم خوش باشیم؛ پس لطفاً شلیک‌های خود را متوقف کنید».
 
دروگبا، بی‌آنکه بداند، همان حقیقتی را بازگو می‌کرد که هویزینگا سال‌ها پیش در قالب نظریه صورت‌بندی کرده بود: اینکه بازی می‌تواند برای لحظه‌ای منطق جنگ را کنار بزند و مجالی برای شادی، جشن و باهم‌بودن بیافریند. هنوز فضایی وجود داشت که در آن مردم ساحل عاج می‌توانستند خود را بخشی از یک روایت مشترک ببینند. در زمین فوتبال، شمال و جنوب، مسلمان و مسیحی، طرفدار دولت و طرفدار شورشیان، همگی زیر یک پرچم قرار می‌گرفتند. برای نود دقیقه، آن‌ها نه ساکنان دو سوی یک منازعه، بلکه هم‌بازیان یک سرنوشت مشترک بودند. همین تصویر بعدها به یکی از ماندگارترین نمادهای آشتی ملی در تاریخ معاصر ساحل عاج بدل شد.
از این‌رو، مسابقه امروز آلمان و ساحل عاج در جام جهانی ۲۰۲۶ معنایی فراتر از یک بازی مرحله گروهی پیدا می‌کند. یک سوی میدان، خاطره آتش‌بس کریسمس ۱۹۱۴ را زنده می‌کند و سوی دیگر، پژواک زانو زدن دروگبا در میانه جنگ داخلی را. دو روایت از دو قاره و دو زمان متفاوت دو روایت متفاوت اما حامل یک حقیقت مشترک: گاهی بازی می‌تواند چیزی را آشکار کند که در هیاهوی سیاست و خشونت به فراموشی سپرده شده است.
اگر هویزینگا امروز در یکی از ورزشگاه‌های جام جهانی ۲۰۲۶ حضور داشت، در میان هیاهوی هواداران تیم‌های ملی، در فوتبال مدرن بازتاب رؤیایی بسیار کهن را می‌دید؛ رؤیای جهانی که در آن انسان‌ها به جای حذف یکدیگر، در چارچوب قواعدی مشترک با هم رقابت می‌کنند. از نگاه او، بازی نه نفی تعارض، بلکه شیوه‌ای برای مهار آن بود. بازی قرار نیست جنگ را پایان دهد، اما این حقیقت را زنده نگه می‌دارد که رقیب، دشمن نیست. این یادآوری شاید صلح نیاورد، اما امکان تصور صلح را زنده نگه می‌دارد. فوتبال، شاید مهم‌ترین یادگار این منطق در جهان معاصر باشد؛ عرصه‌ای که در آن می‌توان برای پیروزی جنگید، بی‌آنکه برای نابودی دیگری جنگید.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام‌جهانی_2026
#یان_هویزینگا
#انسان_بازیگر
#دیدیه_دروگبا
#جنگ_یا_بازی


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • 👍 3
  • ❤ 2
  • 👏 2
Post #86 1.34K
اولین اپیزود پادکست انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی منتشر شد
اکول پادکست تقدیم میکند:

*آن روی دیگر جنگ*

#اپیزود_اول
#اکول_پادکست
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
#جنگ
#آذربایجان_در_گفتگو
‌
📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.
‌
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 12
Post #85 761
اولین اپیزود پادکست انجمن جامعه‌شناسی شعبه آذربایجان شرقی منتشر شد
اکول پادکست تقدیم میکند:

*آن روی دیگر جنگ*

#اپیزود_اول
#اکول_پادکست
#انجمن_جامعه_شناسی
#جنگ
#آذربایجان_در_گفتگو
‌
📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.
‌
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 6
Post #84 969
‍ توپی که هنوز روی خط است
میشل فوکو و فوتبال در عصر چشم‌های همه‌بین

شاید مشهورترین گل تاریخ جام‌های جهانی، گلی باشد که هنوز هم کسی با اطمینان نمی‌داند گل بوده است یا نه. سی‌ام ژوئیه ۱۹۶۶، ورزشگاه ومبلی. فینال جام جهانی میان انگلستان و آلمان غربی در وقت‌های اضافه دنبال می‌شود. جف هرست شوت می‌زند. توپ به تیر افقی برخورد می‌کند، روی خط فرود می‌آید و به زمین بازمی‌گردد. بازیکنان انگلیس فریاد می‌زنند که توپ از خط عبور کرده است. آلمانی‌ها اعتراض می‌کنند. داور مردد است. توفیق بهراموف، کمک‌داور آذربایجانی مسابقه، پرچم خود را پایین نگه می‌دارد و تاریخ مسیر دیگری را انتخاب می‌کند. انگلستان پیش می‌افتد و چند دقیقه بعد برای نخستین و آخرین بار قهرمان جهان می‌شود.
نزدیک به شصت سال از آن لحظه گذشته است. آن صحنه بارها بازبینی و تحلیل شده، اما توپ هنوز در حافظه فوتبال روی خط مانده است؛ نه کاملاً گل شده و نه کاملاً از گل بودن تهی شده. شاید راز ماندگاری آن لحظه نیز همین باشد. برخی از مهم‌ترین لحظات فوتبال نه از یقین، بلکه از تردید زاده شده‌اند.
جام جهانی ۲۰۲۶ در نقطه مقابل آن جهان ایستاده است. توپ‌ها به حسگر مجهز شده‌اند، ده‌ها دوربین هر حرکت را ثبت می‌کنند و VAR هر صحنه مشکوکی را بازبینی می‌کند. گویی فوتبال نیز مانند بسیاری از عرصه‌های زندگی معاصر وارد عصری شده است که در آن هیچ رخدادی نباید در قلمرو ابهام باقی بماند.
در نگاه نخست، این تحول کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. چه کسی با عدالت بیشتر مخالف است؟ اما شاید میشل فوکو پرسش دیگری مطرح می‌کرد. او احتمالاً نمی‌پرسید آیا فناوری تصمیم‌های درست‌تری می‌گیرد یا نه، بلکه می‌پرسید چرا جهان مدرن تا این اندازه شیفته اندازه‌گیری، ثبت کردن و حذف ابهام شده است.
فوکو معتقد بود قدرت در جهان مدرن فقط از طریق فرمان دادن عمل نمی‌کند، بلکه از طریق مشاهده، طبقه‌بندی و تولید دانش عمل می‌کند. هرچه بیشتر ببینیم، تصور می‌کنیم بیشتر می‌فهمیم و هرچه بیشتر داده جمع کنیم، گمان می‌کنیم به حقیقت نزدیک‌تر شده‌ایم. اما از نگاه او، حقیقت همواره درون شبکه‌ای از قدرت و تفسیر شکل می‌گیرد.
فوتبال مدرن نیز ظاهراً همین مسیر را پیموده است. اگر در سال ۱۹۶۶ سرنوشت جام جهانی به قضاوت یک داور و یک کمک‌داور گره خورده بود، امروز ارتشی از دوربین‌ها، حسگرها و نرم‌افزارها در هر مسابقه حضور دارند. فناوری قرار بود ابهام را از میان ببرد و فوتبال را به نسخه‌ای عادلانه‌تر از خود تبدیل کند. اما پرسش اینجاست که آیا فوتبال اساساً به خاطر عدالتش محبوب شده بود؟
شاید مسئله از این هم عمیق‌تر باشد. شاید مشکل فقط داوری نباشد. شاید مسئله خودِ فوتبال باشد. فوتبال هرگز عادلانه‌ترین ورزش جهان نبوده است. بخشی از جذابیت آن دقیقاً از همین سرشت سرکش و پیش‌بینی‌ناپذیر سرچشمه می‌گیرد. در این بازی همیشه امکان شورش علیه منطق وجود دارد؛ همان‌گونه که عربستان سعودی در جام جهانی ۲۰۲۲ تمام پیش‌بینی‌ها را نادیده گرفت و آرژانتینِ مسی را شکست داد.
فوتبال از معدود قلمروهایی است که در آن واقعیت هنوز می‌تواند از محاسبات جلوتر بدود؛ جایی که یک لحظه الهام یا اتفاقی نامنتظر می‌تواند بر انبوهی از آمار و برنامه‌ریزی غلبه کند. فوتبال بیش از آنکه شبیه یک فرمول ریاضی باشد، شبیه زندگی است؛ آمیخته‌ای از مهارت، شانس، خطا، شهود و اتفاق.
اما جهان معاصر با اتفاق رابطه پیچیده‌ای دارد. همان منطقی که رفتار انسان‌ها را تحلیل می‌کند و آینده را با الگوریتم‌ها پیش‌بینی می‌کند، به فوتبال نیز رسیده است. VAR، حسگرهای درون توپ و مدل‌های تحلیل عملکرد فقط ابزارهای جدید ورزشی نیستند؛ آنها بخشی از میلی گسترده‌تر برای تبدیل جهان به چیزی هستند که بتوان آن را اندازه گرفت و کنترل نمود.
اگر میشل فوکو امروز روی سکوهای یکی از ورزشگاه‌های جام جهانی می‌نشست، شاید کمتر به این فکر می‌کرد که آیا VAR تصمیم درستی گرفته است یا نه. او احتمالاً به همان توپی فکر می‌کرد که شصت سال پیش روی خط فرود آمد و هنوز روی خط مانده است. شاید از نگاه او، مسئله اصلی فوتبال نه خطاهای داوری، بلکه وسوسه پایان دادن به ابهام بود. زیرا ممکن است روزی همه خطاها حذف شوند و همه تصمیم‌ها به الگوریتم‌ها سپرده شوند؛ اما در آن صورت این پرسش همچنان باقی خواهد ماند که آیا فوتبال عادلانه‌تر شده است، یا فقط بخشی از همان آشوب انسانی را از دست داده که از ابتدا به آن معنا می‌بخشید.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#میشل_فوکو
#جامعه_شناسی_ورزش
#فوتبال_در_عصر_نظارت

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 3
Post #83 614
‍ سوت زدن در میدان مردانگی هژمونیک

داوری کردن و قرار گرفتن در معرض داوری، فرآیندی معمول در جهان ورزش است. در فوتبال حرفه‌ای، عملکرد داوران همواره توسط ناظران رسمی، رسانه‌ها، مربیان و تماشاگران ارزیابی می‌شود. دقت در تصمیم‌ها، مدیریت اعتراض‌ها و توانایی کنترل بازی بخشی از معیارهای معمول سنجش داوران است. اما وقتی داور یک مسابقه زن باشد، آن هم در میدانی که به‌طور تاریخی مردانه تعریف شده، پرسشی مهم مطرح می‌شود: آیا ارزیابی او صرفاً بر اساس معیارهای حرفه‌ای انجام می‌شود، یا عوامل دیگری نیز در این قضاوت دخالت دارند؟
نمونه‌ای تازه از این وضعیت در جام جهانی ۲۰۲۶ دیده می‌شود. بر اساس اعلام فیفا، دیدار تیم‌های آفریقای جنوبی و جمهوری چک با قضاوت یک تیم داوری زن برگزار خواهد شد. توری پنسو، داور آمریکایی، به همراه کاترین نسبیت و بروک مایو قضاوت این مسابقه را بر عهده خواهند داشت. این دومین بار در تاریخ جام جهانی مردان است که چنین اتفاقی رخ می‌دهد. نخستین بار در جام جهانی ۲۰۲۲ قطر بود که استفانی فراپار، داور فرانسوی، دیدار آلمان و کاستاریکا را قضاوت کرد و به نخستین زن تاریخ جام جهانی مردان تبدیل شد که سوت یک مسابقه را به صدا درآورد.
در جام جهانی ۲۰۲۶ نیز شش داور و کمک‌داور زن در میان مقام‌های رسمی مسابقات حضور دارند. اگرچه تعداد آنان در میان حدود ۱۷۰ داور و مقام رسمی هنوز محدود است، اما حضورشان برای دومین دوره پیاپی نشان می‌دهد که داوران زن به‌تدریج در ساختار داوری مهم‌ترین رویداد فوتبال جهان جایگاهی پایدار پیدا کرده‌اند. فیفا نیز تأکید کرده است که انتخاب آنان بر اساس شایستگی فنی و توانایی حرفه‌ای انجام می‌شود، نه صرفاً بر مبنای جنسیت.
با این حال، اهمیت چنین رخدادهایی بدون توجه به زمینه فرهنگی فوتبال مردان به‌خوبی درک نمی‌شود. فوتبال یکی از برجسته‌ترین میدان‌های بازنمایی مردانگی در جهان معاصر است. به تعبیر آر. دبلیو. کانل، مردانگی هژمونیک الگویی مسلط از مردانگی است که در نهادها و فرهنگ اجتماعی بازتولید می‌شود. فوتبال از طریق رقابت شدید، بدن‌های نیرومند، تحمل درد، کنترل احساسات و میل دائمی به پیروزی به یکی از ابزارهای مهم بازتولید این الگو تبدیل شده است. مرد ایده‌آل در این میدان باید قوی باشد، احساساتش را بروز ندهد، رقابت‌جو باشد، فرماندهی کند، آسیب‌پذیری نشان ندهد و برای پیروزی بجنگد.
نمادهای این مردانگی در تاریخ فوتبال کم نیستند. بازیکنانی مانند روی کین یا جنارو گتوزو با سبک بازی فیزیکی، تکل‌های خشن و روحیه تسلط بر میدان به نمادهایی از مردانگی جنگنده در فوتبال تبدیل شدند. حتی تصویر داور مقتدر نیز در فرهنگ فوتبال غالباً با بدن و چهره‌ای مردانه گره خورده است. پیرلوئیجی کولینا، داور مشهور ایتالیایی، نمونه‌ای کلاسیک از این تصویر است. داوری با چهره‌ای جدی، نگاه نافذ و اقتداری که برای بسیاری از بازیکنان با نوعی هراس همراه بود.
در چنین زمینه‌ای، حضور زن داور در فوتبال مردان معنایی فراتر از حضور یک داور دیگر پیدا می‌کند. او وارد میدانی می‌شود که حافظه فرهنگی آن سرشار از تصاویر مردانگی فیزیکی و اقتدار مردانه است. بنابراین هر سوت او صرفاً یک تصمیم فنی نیست؛ لحظه‌ای است که در آن اقتدار نهادی قانون بر قدرت بدنی بازیکنان اعمال می‌شود. با این حال، تجربه زن داور اغلب با نوعی «داوری مضاعف» همراه است. نه‌تنها از بعد فنی داوری او ارزیابی می‌شود، بلکه هم‌زمان در معرض داوری نگاه‌هایی قرار دارد که مشروعیت اقتدار او را در میدان مردانگی می‌سنجند.
از این رو، حضور زنان در داوری فوتبال مردان را نمی‌توان نشانه پایان مردانه بودن این میدان دانست. فوتبال همچنان در مقیاس جهانی عمدتاً ورزشی مردانه تلقی می‌شود و فوتبال زنان نیز از نظر توجه رسانه‌ای و سرمایه اقتصادی فاصله قابل توجهی با فوتبال مردان دارد. با این حال، اگرچه زمین فوتبال برای داوران زن، میدان آزمونی دشوار است، اما برای جامعه می‌تواند نوعی میدان تمرین تدریجی باشد. هر بار که یک زن در جایگاه داوری مسابقات مردان قرار می‌گیرد و بازی را داوری می‌کند، تصویری تازه در حافظه جمعی شکل می‌گیرد و نشان می‌دهد که حتی در دل یکی از مردانه‌ترین میدان‌های ورزشی نیز شکاف‌هایی در حال شکل‌گیری است؛ شکاف‌هایی که نشان می‌دهند اقتدار در میدانی مانند فوتبال هم الزاماً به بدن مردانه وابسته نیست.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
عکس: بیبیانا اشتاین‌هاوس، نخستین زن داور بوندس‌لیگا

#جام_جهانی_۲۰۲۶
#مردانگی_هژمونیک
#زنان_در_فوتبال
#داور_زن
#مستطیل_جنسیت‌نگر

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 4
Post #82 949
‍ مسی و رؤیای رستگاری
ماکس وبر و مردی که از سایه بیرون آمد



در آرژانتین، لیونل مسی یک مسئله بود. هر بار که پیراهن آلبی‌سلسته را بر تن می‌کرد، دیه‌گو مارادونا نیز به زمین می‌آمد؛ نه در ترکیب تیم، بلکه در حافظه جمعی ملتی که هنوز بزرگ‌ترین اسطوره خود را فراموش نکرده بود.
برای بسیاری از آرژانتینی‌ها، مارادونا فقط بهترین فوتبالیست تاریخ کشورشان نبود. او بخشی از هویت ملی بود. مردی که در جام جهانی ۱۹۸۶ جام را به بوئنوس‌آیرس برد، برابر انگلیس گل زد و برای نسلی که هنوز خاطره جنگ فالکلند را با خود حمل می‌کرد، به نماد غرور ملی تبدیل شد. مارادونا فقط یک بازیکن نبود؛ یک روایت بود.
سال‌ها بعد، مسی از راه رسید. او تقریباً هر آنچه را می‌شد در فوتبال به دست آورد، فتح کرد. لیگ قهرمانان اروپا را بارها برد، توپ‌های طلای متعددی کسب کرد و رکوردهایی را شکست که زمانی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسیدند. بسیاری او را بهترین فوتبالیست نسل خود و حتی تاریخ فوتبال می‌دانستند. با این حال، در آرژانتین هنوز چیزی کم بود. شکست در فینال جام جهانی ۲۰۱۴ این احساس را عمیق‌تر کرد. دو فینال کوپا آمریکا نیز از راه رسیدند و با شکست به پایان رسیدند. هر موفقیت تازه با همان پرسش قدیمی همراه می‌شد: آیا او می‌تواند مارادونا باشد؟
در آن سال‌ها، رابطه مسی و آرژانتین رابطه‌ای پیچیده بود. در بارسلونا او همه چیز را می‌برد، اما هر بار که به تیم ملی بازمی‌گشت، تردیدها نیز بازمی‌گشتند. برخی می‌گفتند بیش از حد اروپایی است و شور و احساس مارادونا را ندارد. گویی آرژانتین هنوز مطمئن نبود که آیا این نابغه آرام و کم‌حرف را می‌تواند به عنوان قهرمان ملی خود بپذیرد یا نه.
ماکس وبر بیش از یک قرن پیش مفهومی را مطرح کرد که هنوز هم برای توضیح پدیده‌هایی مانند مارادونا و مسی کارآمد است: کاریزما. از نگاه او، انسان‌ها صرفاً با استعداد یا موفقیت به چهره‌های تاریخی تبدیل نمی‌شوند. مردم باید در آن‌ها چیزی فراتر از یک انسان عادی ببینند. اما کاریزما همیشه از دل پیروزی متولد نمی‌شود. گاهی محصول انتظار است. گاهی از دل شکست سر برمی‌آورد و گاهی در مسیری شکل می‌گیرد که سال‌ها طول می‌کشد.
از این منظر، مارادونا و مسی دو روایت متفاوت از کاریزما را نمایندگی می‌کنند. مارادونا با یک انفجار وارد حافظه جمعی آرژانتین شد. جام جهانی ۱۹۸۶ او را به اسطوره تبدیل کرد؛ پیامبر انقلاب. اما مسی مسیر دیگری را پیمود.
از این‌رو، قطر ۲۰۲۲ بیش از یک قهرمانی ورزشی اهمیت داشت. آن شب، آرژانتین فقط جام جهانی را نبرد. رابطه‌ای را ترمیم کرد که سال‌ها میان مسی و مردمش زخمی شده بود. همان مردی که زمانی متهم می‌شد به اندازه کافی آرژانتینی نیست، به نماد آرژانتین تبدیل شد. قهرمانی در قطر پایان یک مسابقه نبود؛ پایان یک انتظار بود.
اکنون در جام جهانی ۲۰۲۶، داستان شکل دیگری پیدا کرده است. مسی دیگر برای اثبات خود به زمین نمی‌رود. او در ششمین جام جهانی دوران حرفه‌ای خود بازی می‌کند؛ در حالی که بسیاری از هم‌نسلانش سال‌هاست فوتبال را کنار گذاشته‌اند. برابری با رکورد گل‌های میروسلاو کلوزه و صدرنشینی در مجموع گل و پاس گل تاریخ جام جهانی، بیش از آنکه درباره آمار و نبوغ یک بازیکن باشد، درباره مسیری است که طی کرده است.
اینجاست که وبر دوباره به داستان بازمی‌گردد. او می‌گفت کاریزما زمانی کامل می‌شود که پیروان آن را به رسمیت بشناسند. اگر چنین باشد، مهم‌ترین اتفاق زندگی حرفه‌ای مسی نه در بارسلونا رخ داد و نه حتی در لوسیل قطر. مهم‌ترین اتفاق روزی بود که آرژانتین سرانجام او را همان‌گونه که بود پذیرفت این که او مسی است نه مارادونا.
مارادونا برای آرژانتین یک معجزه بود؛ ناگهانی، انفجاری، پیش‌بینی‌ناپذیر و شورشی. اما مسی اسطوره یک لحظه نیست؛ اسطوره یک مسیر پرفراز و نشیب است. اگر مارادونا پیامبر انقلاب بود، مسی پیامبر رستگاری است؛ به این دلیل که پس از سال‌ها تردید، شکست و انتظار، سرانجام به وعده‌ای که یک ملت از او انتظار داشت جامه‌ی عمل پوشاند.
سال‌ها هر بار که مسی وارد زمین می‌شد، سایه مارادونا نیز همراه او بود. امروز آن سایه همچنان بر حافظه آرژانتین افتاده است، اما دیگر بر دوش مسی سنگینی نمی‌کند. مارادونا هنوز آنجاست، فقط دیگر در برابر مسی ایستاده نیست.


#جام_و_جامعه_در_۹۰_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#ماکس‌وبر
#لیونل_مسی
#مارادونا
#کاریزما

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 3
  • 👍 1
Post #79 849
🔺پرتقال فروش وانتی؛ اقتصاد عاطفی فقر و مفهوم شبه‌خرید

این مشاهده که مستخرج از کتاب نویسنده متن است، درباره بساط پرتقال‌فروش جوانی در محله‌ای کم‌بضاعت است که با قیمت ظاهراً پایین، پرتقال‌های پرشاخه‌وبرگ و بساطی پرحجم، مشتریان بیشتری از دیگر فروشندگان جذب می‌کند. مسئله اصلی این است که چرا مردم، با وجود اینکه قیمت واقعی ممکن است به دلیل وزن شاخه و برگ‌ها چندان ارزان نباشد، همچنان با اشتیاق خرید می‌کنند. این یادداشت میدانی نشان می‌دهد که در فقر، خرید فقط تأمین نیاز نیست؛ گاهی تجربه‌ای عاطفی و اجتماعی از «توانستن»، «حذف‌نشدن» و «معامله خوب انجام دادن» است. شبه‌خرید خود نوعی #ساختار_جبرانی است که در فاصله بین خرید کردن به معنای واقعی و تماشاگر بودن، برساخت شده است.
از نظر شما چقدر از خرید های ما شبه‌خرید هستند و چقدرشان خرید واقعی؟

♦️برای ادامه مطالعه اینجا کلیک کنید.

#یادداشت_میدانی
#وانتی_های_میوه_فروش
#مردم_نگاری
#مرکز_پژوهش_های_شورای_شهر_تبریز

محقق و نویسنده: عادل محبتیان
تاریخ انتشار: خرداد 1405
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی

✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
  • ❤ 6
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →