گل به خودی یک ملت
آندرس اسکوبار آخرین قربانی سرزمین رئالیسم جادویی
ساعت از نیمهشب گذشته بود. آندرس اسکوبار از رستورانی در مدلین بیرون آمد. چند مرد او را صدا زدند. مشاجره، تنها چند ثانیه طول کشید. بعد اسلحه از جیب بیرون آمد. شش گلوله شلیک شد. گفته میشود ضارب، پس از هر شلیک، فقط یک کلمه را فریاد میزد: «گل»!
چند روز پیش از آن، آندرس اسکوبار در یادداشتی پس از حذف تیم ملی کلمبیا از جام جهانی ۱۹۹۴ نوشته بود: Life doesn't end here [زندگی اینجا تمام نمیشود]. اما زندگی خودش، تنها چند روز بعد، پایان یافت.
احتمالاً هیچ نویسندهای به اندازه گابریل گارسیا مارکز روح کلمبیا را روایت نکرده باشد؛ سرزمینی که در آن رؤیا و خشونت، زندگی و مرگ، در کنار هم جریان دارند. کلمبیای دهه نود حتی از رمانهای او نیز عجیبتر بود؛ گویی رئالیسم جادویی بر چمن ورزشگاهها قدم گذاشته بود.
کلمبیای ۱۹۹۴ فقط یک تیم فوتبال نبود؛ روایتی فشرده از یک کشور بود. تیمی با موهای افشان کارلوس والدراما، جسارت دیوانهوار رنه هیگوئیتا، تکنیک فاوستینو آسپریا و آرامش و وقار آندرس اسکوبار؛ نسلی که قرار بود چهرهای دیگر از کلمبیا را به جهان نشان دهد و بسیاری آن را یکی از مدعیان اصلی قهرمانی جهان میدانستند.
اما همان سالها، فوتبال نیز مانند سیاست و اقتصاد، زیر سایه پدیدهای قرار داشت که بعدها «نارکو-فوتبال» نام گرفت؛ دورانی که سرمایه کارتلهای مواد مخدر به باشگاهها و ورزشگاهها راه یافته بود. پابلو اسکوبار این پیوند را بهخوبی فهمیده بود. او در مدلین زمین فوتبال میساخت، از باشگاهها حمایت میکرد و میدانست فوتبال، تنها یک بازی نیست؛ سرمایهای برای محبوبیت، نمایش قدرت و ساختن تصویر یک قهرمان مردمی است. در کشوری که کودکان بیش از سیاستمداران، فوتبالیستها را دوست داشتند، ساختن یک زمین فوتبال گاه از ساختن یک زندان، قدرت بیشتری میآفرید. فوتبال کلمبیا، هم زیباترین رؤیای ملی بود و هم تاریکترین کابوس آن.
جام جهانی 1994 در آمریکا آغاز شد. یک گل به خودی برابر آمریکا، کلمبیا را از مسابقات حذف کرد. در نگاه اول، این فقط یک اشتباه ورزشی بود. اما در جامعهای که سالها زیر بار خشونت، ترس و انتظارات سنگین زندگی کرده بود، آن گل خیلی زود به چیزی فراتر از یک اشتباه تبدیل شد؛ گل به خودی آندرس اسکوبار، در حقیقت گل به خودی یک ملت بود.
اما چگونه ممکن است یک گل به خودی، به مرگ یک انسان بینجامد؟
شاید اگر گابریل گارسیا مارکز این صحنه را مینوشت، آن را یکی دیگر از فصلهای رئالیسم جادویی میدانست؛ جایی که یک گل به خودی، به شش گلوله ختم میشود. اما برای رنه ژیرار فیلسوف و متفکر فرانسوی، این نه جادو بود و نه تقدیر. جامعههای بحرانزده، بیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشند، به مقصر نیاز دارند؛ کسی که بتوان بار شکست را بر دوش او گذاشت و خیال کرد بحران پایان یافته است. ژیرار این سازوکار را «مکانیسم قربانی» مینامید؛ لحظهای که همه خشمهای پراکنده بر دوش یک انسان فرود میآید.
آندرس اسکوبار نه جنگ داخلی را آغاز کرده بود، نه کارتلهای مواد مخدر را ساخته بود و نه خشونت را به خیابانهای مدلین آورده بود. اما هنگامی که رؤیای یک ملت فرو ریخت، جامعه به چهرهای نیاز داشت تا بار شکست خود را بر دوش او بگذارد. آنچه آندرس اسکوبار را کشت، فقط شش گلوله نبود؛ زخمی بود که سالها پیش از آغاز جام جهانی بر پیکر جامعه کلمبیا نشسته بود.
امروز، هر بار که مدافعان کلمبیا در جام جهانی ۲۰۲۶ پیراهن تیم ملی را بر تن میکنند، خاطره آندرس اسکوبار نیز به زمین بازمیگردد. اگر مارکز آخرین فصل این داستان را مینوشت، شاید چیزی به آن اضافه نمیکرد؛ زیرا در کلمبیای دهه نود، واقعیت از هر رمانی شگفتانگیزتر بود. و اگر ژیرار آن را تفسیر میکرد، احتمالاً میگفت جامعههای زخمی، پیش از آنکه درمان شوند، قربانی میطلبند. شاید به همین دلیل است که آنچه از جام جهانی ۱۹۹۴ در حافظه جهان مانده، فقط یک گل به خودی نیست؛ بلکه پژواک همان کلمهای است که پس از هر گلوله فریاد زده شد:
«گل!»
گویی آن شب، فوتبال کسی را نکشت؛ جامعهای که سالها پیش به خودش گل زده بود، قربانیاش را پیدا کرد.
#جام_و_جامعه_در_۹۰_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#آندرس_اسکوبار
#گابریل_گارسیا_مارکز
#رنه_ژیرار
#نارکو_فوتبال
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Post #96
1.47K