زینت در میان تمامی شخصیتهایی که در این ساختمان با آنها زندگی کردم، بسیار خاص بود. هر چند بچه بود، اما بعضی وقتها بزرگ میشد، بهویژه وقتی که روسری به سر میکرد. هر چند همبازی همیشگی دختر پروین بود، ولی شخصیتی داشت فارغ از دلمشغولیهای کودکانه. خیلی وقتها تو فکر بود. همیشه حواسش به من بود. با وجود او در خانه، حس میکردم نگاهی سنگین روی من است.
زینت در موقعیت خانوادگی و اجتماعی خاصی زندگی میکرد. داشت میان مادری خشمگین و پدری همیشهخمار، رشد میکرد. در برابر خشم مادرش بسیار خوددار بود. وقتی مادرش میآمد همۀ دستورات را در سکوت انجام میداد. یک بار که داشتم از کلهپزی برمیگشتم، جلو در با زینت روبهرو شدم. برای اتاق یوسف و مادرش خرید کرده بود. دختربچهها را خیلی میفرستند پی گرفتن خورد و خوراک. یک بار دیگر شب بود، از وسط پاتوق برمیگشتم خانه تا هم توالت بروم و هم پاوربانکم را بردارم. زینت یک تشت لباس توی توالت گذاشته بود و بیرون منتظر ایستاده بود. خیلی ناراحت شدم. زینت حس غریبی به من میدهد. با هم رفتیم تا سیخها را در روشویی دالان بشوریم. موش از بالای روشویی از میان ترکهای دیوار چند باری سرک کشید.
صبحهایی که نور آفتاب میزد و زودتر از بقیه از زیر پتو کنده میشدم، از میان خفتگان پایین، این وضع زینت بود که بیش از همه دلگیرم میکرد. سهم این کودک از خواب راحت بر تشک گرم و نرم طبقات بالاتر جامعه، خوابیدن روی پتوی پلنگی روی سنگهای راهروی یک ساختمان مفلوک و کثیف بود. من و زینت در یک چیز مشترک بودیم: نگرانی. شاید همین باعث میشد که او را «بزرگتر» از اهالی دیگر در نظر بگیرم ...
افیونزدگان: مردمنگاری در جنوب تهران، صفحۀ ۴۵
لینک خرید کتاب https://nashreney.com/product/%d8%a7%d9%81%db%8c%d9%88%d9%86%d8%b2%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86
@IzadiJeiran
Post #98
129
Forwarded from اصغر ایزدی جیران
- ❤ 6