*پایی که در برف فرو میرود؛
از مهندسیِ منابع تا شبانگیِ هستی*
انسان مدرن خود را در برابر طبیعت یافت. نه درونِ آن، که روبهرویِ آن. با چشمانی که میسنجید و دستانی که اندازه میگرفت. از آن روز، زمین به «منبع» بدل شد و انسان به «مدیر». این آغازِ روایتِ نخست بود؛ روایتی که امروز با نام «توسعهٔ پایدار» میشناسیمش. اما در گوشهای دیگر از تاریخ، زمزمهای دیگر به گوش میرسد؛ روایتی که در آن، انسان نه مدیر که باغبان یا شاید شبان است، و زمین نه منبع که همسخن. این، روایتِ «توسعهٔ بازآفرین» است.
توسعهٔ پایدار، در نگاهِ نخست، وعدۀ دلپذیری دارد: «بیایید کمتر مصرف کنیم، کمتر آلوده کنیم، کمتر تخریب کنیم.» این، همچون پیمانی است که انسان با وجدانِ خویش میبندد تا از ادامهٔ ویرانی دست بکشد. اما در ژرفای این پیمان، همان نگاهِ دیرینه همچنان زنده است؛ نگاهی که زمین را چونان انباری بزرگ میبیند که حالا باید با دقتِ بیشتری از آن بهره برد. توسعهٔ پایدار، در واقع، همان «مهندسیِ منابع» است با لباسی سبزتر. انسان همچنان در جایگاهِ «سوژهٔ مسلّط» میماند، از بالا نظاره میکند، محاسبه میکند، و تصمیم میگیرد که «چقدر» از طبیعت بگیرد و «چقدر» بازگرداند. این، سیاست ضروری اما ناقص است، چون زخم را میپوشاند، اما التیام نمیبخشد.
در این روایت، مکان، تنها یک «بسترِ خنثی» است برای اجرایِ پروتکلهای زیستمحیطی. ساختمانها، زیرساختها و شهرها، همچنان «اشیا»یی هستند که باید ردپایِ خود را کمرنگتر کنند. اما نبضِ زندگی در این نگاه گم میشود؛ آن زمزمهٔ پنهانی که در دلِ خاک، آب و باد جاری است، هرگز به گوش نمیرسد. توسعهٔ پایدار، به ما میآموزد که چگونه کمتر آسیب بزنیم، اما نمیپرسد که چگونه میتوانیم «گوش دهیم».
اما توسعهٔ بازآفرین، از همان آغاز، روایتی دیگر را زمزمه میکند. در این روایت، زمین، دیگر یک «انبار» نیست؛ زمین یک «کلِّ زنده» است با نبضی که در رگهایِ خاک، آب و جانوران میتپد. توسعهٔ بازآفرین، پرسش را دگرگون میکند؛ نه «چقدر کم مصرف کنیم؟» که «چگونه میتوانیم گوش فرا دهیم و بعد با این مکان همنوا شویم و خود را در شکوفایی آن هم تکامل بدانیم؟»
در این روایت، «مکان» چونان متنی کهن است با لایههایی از خاطراتِ زمینشناختی، اقلیمی و فرهنگی. اما این متن، با ابزارهایِ معمولی گشوده نمیشود؛ نیاز به «گوشسپردنی وجودی» دارد. اینجا است که «داستانِ مکان» زاده میشود؛ نه روایتی ساختگی، که همآمیختگیِ افقِ انسان با افقِ خودِ مکان. در این همآمیختگی، افقی تازه میگشاید که هیچیک از دو سو، بهتنهایی، نمیتوانستند ببینند. ناگهان، زمینی که کشاورزیِ خطی، آن را به بیابانی سادهساز تبدیل کرده بود، خود را بهعنوان «پلی زنده» بازمیشناسد؛ پلی که روزگاری، کوه و رودخانه را به هم پیوند میزد و تغذیهکنندهٔ زیستبومی پهناور بود.
در توسعهٔ بازآفرین، کنشِ انسان، از «دخالتِ محاسبهشده» به «سلوکی همدلانه» بدل میشود. اینجا، ساختن، دیگر یک عملِ مهندسی نیست، بلکه «شعرِ عملی» است؛ سرودنِ فرمی که با ریتمِ طبیعت همنوا شود. انسان از مقامِ «معمارِ سیستمهای تحت کنترل» به مقامِ «باغبانِ مشارکت جو» فرود میآید. او بهجای تحمیلِ الگوهایِ بیرونی، با جهانی هم سخن می شود که بر ما گشودگی دارد. این، پراکسیسی است از جنس مراقبت.
اما در افقِ زمان، تفاوت، ژرفتر میشود. توسعهٔ پایدار، به «نقطهٔ تعادل» میاندیشد؛ وضعیتی ایستا که باید به آن رسید و در آن ماند. اما توسعهٔ بازآفرین، برای پویاییِ ابدیِ هستی، آغوش میگشاید. میداند که یک راهحلِ امروز، ممکن است در فردا به چالشِ تازهای بدل شود. ازاینرو، هماهنگی با مکان، هرگز به «نقشهٔ نهایی» ختم نمیشود. این، «هماهنگیِ پیشرونده» است؛ و در طولِ زمان، بازالگوسازی میشوند.
در پایان، توسعهٔ پایدار و توسعهٔ بازآفرین، دو روایت از نسبتِ انسان با زمین هستند. اولی، پاسخی به بحران است؛ دومی، شفایی برای گسستِ وجودی است؛ که بذرِ امکانهایِ تازه را در دلِ خاک مینشاند.
توسعهٔ بازآفرین، دعوتی است به «شبانگیِ هستی»؛ نقشی که در آن، هر قدممان بر زمین، در عشق و مراقبت فرو می شود، چونان که پای در برف. (اشاره به بایزید بسطامی: به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود.چنانکه پای به برف فرو شود به عشق فرو شدم.)
نویسنده: سولماز سقلی
کارگروه: محیط زیست
نام نقاش: ایران درودی، نام اثر: محرم راز
تاریخ: تیر ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#توسعه_پایدار
#توسعه_بازآفرین
#داستان_مکان
#کل_ارگانیک
#شبان_هستی
#اکولوژی
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_tabriz
@iran_sociology
Post #92
884