TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
673
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #186 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #178 578

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

کیست آن کامروز را فردا کند؟
هستی پیدا ز ناپیدا کند

سال‌ها بگذشت و در این حرف ماند
جان به تن جوشید و در این ظرف ماند

میوه نوشد شاخ را گر نارس‌است
افتد آن روزی که نوشیدن بس‌است

کم‌کمک اندیشه رنگ و رو گرفت
با گذشت سال‌ها نیرو گرفت

گرچه جز این شاخه‌ها در بیشه نیست
هیچ شاخی نیست کان را ریشه نیست

جوجه را در پوست میدان تنگ شد
لاجرم با پوست گرم جنگ شد

پتک‌های روز و شب سندان شکست
مرغ با منقارها زندان شکست

این همه پیدا ز ناپیدایی‌است
اصل پنهانی‌ست یا پیدایی‌است؟

سوخت این اندیشه زان‌سان خرمنش
کاندرون خویش آتش زد منش

پای‌تاسر غرق در این یاد شد
نعره شد آواز شد فریاد شد

گرد خود چون مار پیچیدن گرفت
از درخت عمر بر چیدن گرفت

لحظه‌ای چشمش به موی سر نشست
آتشی سوزان به خاکستر نشست

بانگ بر خود زد که هان پیری رسید
نوبت بیزاری و سیری رسید

بت‌شکن! برخیز بام و در شکن
بت شکن بتخانه و بتگر شکن

چیستند این‌ها که خود سازیمشان
سر به پای از حمق اندازیمشان

یاد از آن معبد پُرعود کن
خاک در کاس سر نمرود کن

ناگهان از کوه بانگی ژرف خاست
از دهان دره‌ها این حرف خاست

آری ابراهیم آری زود باش
در پی آنها که جان فرمود باش

چون‌که ابراهیم این آوا شنید
ایستاد و خیره گشت و واشنید

نعره زد کای بانگ شاهی کیستی؟
کیستی هان ای سیاهی کیستی؟

چون طنین بانگ او خاموش گشت
آن صدا برخاست این بی‌هوش گشت

یک‌نفس یا بیش رفت و کم نبود
زان‌که چون آمد از این عالم نبود

در تن پُرمایه زور پیل داشت
در دل جوشنده رود نیل داشت

دید جز یک‌تن اگر در کوه نیست
کم ز صدها لشکر انبوه نیست

در نهان بیش‌است در صورت کم‌است
هرچه در عالم بُوَد در آدم است

نیست بالاتر از او فرماندهی
نیست از آن‌سوی عبّادان دهی

چون دوای خاکیان درمان اوست
هرچه در خاک‌است در فرمان اوست

این نه آن قطره‌ست کز دریا جداست
هسته‌ی جوشیده در هستی خداست

لحظه‌ای استاد و لختی چاره کرد
شهر و کوه و دشت را نظاره کرد

نیمه‌ی شب بود و مه پرتوفشان
خیمه‌ی پیروزه‌گون گوهرنشان

آسمان بر‌ کوه‌ها پهلو زده
کوه‌ها جمازه‌ی زانو زده

باز هرجا دید هرجا بنگریست
آن تبرزن ایستاد آن زن گریست

از درون نالید کای زن آمدم
های ای مرد تبرزن آمدم

رو به دیر آورد و کوهی پشت او
وان تبرزین کلان در مشت او

رفت و یک‌تن رفت و چون یک‌کوه رفت
رفت و تنها رفت و یک‌انبوه رفت

نه بت و نه معبد و نه عود ماند
نه تبرزن ماند نه نمرود ماند



#حمیدی_شیرازی
#مثنویها


@drhamidi
Post #177 627

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

(این قطعه،از بهترین قطعات تاریخ ادبیات بشمار میرود)



#بت_شکن_بابل



افعی شهر از تب دیوانگی
حلقه می‌زد گرد مرغ خانگی

خلق را خونخوارگی اصل خوشی‌ست
شادی مخلوق از مردم‌کشی‌ست

کودکان از کشتن موران خوشند
مردمان از کودکی مردم‌کشند

خاک را گویی به گاه بیختن
الفتی دادند با خون ریختن

بر زمین بی گفته‌ی نوح نبی
جنبش دریایی از گول و غبی

یعنی از هر‌ گوشه خلقی دیوخوی
پای‌کوبان سوی دیر آورده روی

گر نباشد بندگان را نذرها
سوزد از خشم خدایان بذرها

باید آنجا حلقه‌ بستن دف‌زنان
دختری را ذبح کردن کف‌زنان

رعدها دنبال برق دشنه‌اند
نیست ابری تا خدایان تشنه‌اند

خون قربان حال‌ها را به کند
دانه را پر گاو را فربه کند

اول سال‌ است و روز خیرهاست
روز رحمت‌خواستن از دیرهاست

بدرَوَد مرد آنچه روزی کشته‌است
زن همان پوشد که وقتی رشته‌است

لاجرم در دیر نزدیکان دور
تنگ کرده جای جنبیدن به مور

پای‌کوبان کف‌زنان افروخته
چشم‌ها برصید قربان دوخته

دختری در دفتر صاحبدلی
طرفه‌ی بغداد سحر بابلی

بر سر دوشی چو خوابی دلنواز
گیسویی پیچنده چون یلدا دراز

وان تن عریان که جان را داده قوت
در حریری همچو تار عنکبوت

ریخته زان صافی و برجستگی
خسته را از دوش بار خستگی

دست‌ها در بند همچون جانیان
بر سکویی خاصه‌ی قربانیان

خلق را از گوسفندان رام‌تر
از سر گیسوی ناآرام‌تر

زانوان لرزنده جان در پیچ و تاب
از رخ و لب رفته رنگ و رفته آب

چیست حال آن که باید کشتنش
با تبر انداختن سر از تنش

کشتنش از جُرم ساق مرمرین
پیش سنگین‌دل بتان آزرین

پیش‌تر از کشتنش گیسو زدن
گفتنش زیر تبر زانو زدن

ماندنش آنجا که جان را حال‌هاست
عمر هر یک لحظه‌ای چون سال‌هاست

دادنش در بوی عود و بانگ رود
انتظار آن که تیغ آید فرود

زنگ‌ها آهنگ آسودن زند
دست پایین آید و گردن زند

لیک ما خوابیم و مرگ ما رسد
دیر و زودی گر کند اما رسد

عاقبت آن وقت جان‌فرسا رسید
روز آن گیسوی مشک‌آسا رسید

"آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت"
آن‌همه چین و شکن از شانه ریخت

خواست فریادی کشد یارا نداشت
ناخن برّیدن خارا نداشت

خم شد آنجایی که می‌باید سرش
لرزلرزان همچو بیدی پیکرش

خلق یکدم چشم گشت و گوش گشت
جان هر جنبنده‌ای خاموش گشت

ذوق خون مخلوق را بفشرد نای
وان تبرزن پیش و پس بنهاد پای

برق زد در نور مشعل آهنی
ناله‌ای برخاست از پیراهنی

استخوان‌ها خرد شد رگ‌ها پرید
از تبر خون ریخت از رگ‌ها پرید

گردنی چون عاج از تن دور گشت
باز معبد غرق عیش و سور گشت

مردمان از خرمی‌ها کف زدند
پای کوبیدند و نای و دف زدند

هر کس آنجا بر سر غم خاک زد
جز یکی کز غم گریبان چاک زد

کبک و بوتیمار تن بیند در آب
"هرکه نقش خویشتن بیند در آب"

ریخت چندان سیب‌ها روی زمین
لیک یک‌تن یافت نیروی زمین

گرچه هر بیننده‌ای آن بیم دید
کس ندید آن‌ها که ابراهیم دید

دانه چون در خاک خفت و آب خورد
نور مهر و پرتو مهتاب خورد

کم کمک در خاک آبستن شود
پرورد جانی که خصم تن شود

هرچه تن ازمهر قوت افزایدش
جان سرکش قهر افزون زایدش

عاقبت جان پای‌تاسر تن خورد
طفل نوزا مام آبستن خورد

مغز را از خوردن تن چاره نیست
تن‌خوری چون مغزها پتیاره نیست

هر گیاهی کز زمین جوشیده‌است
هست و بود دانه‌ای نوشیده‌است

این‌همه شاخی که جای لانه‌هاست
نیست عین دانه‌ها و دانه‌هاست

وین درختانی کزین‌سان پُر برند
گرچه آن مادر نی‌اند آن مادرند

اصل اول زیستن را بروری‌ست
خوردن تن از پی جان‌پروری‌ست

میوه و گل چیست؟ جان ریشه است
جان پاک هر تنی اندیشه است

شعله ای باید که تن را جان کند
سنگ را میراند و مرجان کند

خرما روزا که این میرد در آن
شعله‌ای سوزان شود گیرد در آن

زانچه ابراهیم در آن روز دید
معنی این شعله‌ی جان‌سوز دید

برق زد چون پیش چشم آن آهنش
آتشی افتاد در پیراهنش

ور به صورت رفت از معبد تنی
رفت در معنی ز آتش خرمنی

پای تا سر شعله‌ی سوزنده شد
هر دمی صد بار مرد و زنده شد

قوم نمرود آتشی افروختند
جان ابراهیم در وی سوختند

کس نگفت این آتش سرکش در اوست
او در آتش نیست این آتش در اوست

هرچه زان پس دیده بست و باز کرد
پیش او آن پیرهن آواز کرد

هر چه در هر کوی و برزن ایستاد
پیش چشمش آن تبرزن ایستاد

شکّر دیوان به کامش تلخ گشت
معبدش دیوان‌سرای بلخ گشت

خشمگین بگریخت از همسایه‌اش
لیک همچون کودکی کز سایه‌اش

رو به کوه آورد و ترک شهر کرد
لیک زهری را دوای زهر کرد

درد مردان درد از نامردم است
درد این نامردمان درد دم است

گر تواند روبه از مردم گریخت
لیک نتواند ز درد دم گریخت

ور گریزد آن‌که سوزد محملش
چون گریزد آن‌که می‌سوزد دلش؟

شیر را ننگ است گر بی‌دم زید
مرد را گر خالی از مردم زید

گرچه می‌باید ز درد دم دوید
سوی مردم باید از مردم دوید

مهر و مه تابید و هردم بیش سوخت
عشق و مهر این دو را درخویش سوخت

گرچه اول هردو را آگاه یافت
دید آخر کاین دو را گه‌گاه یافت

آن‌که گه پیداست گه پیداش نیست
شاید ار امروز شد فرداش نیست
Post #175 1.33K
#نشاط_‌غم‌دیدگان



پرسید ز من مرد حکیمی که به گیتی
در پیش تو شادی ز همه بیش که دیده‌ است؟

گفتم که به من، گر نستیزد خرد خلق
آنکس که فزون از دگران رنج کشیده است

چون اصلِ خوشی نیست مگر کم شدن رنج
پس شادی از او نیست که رنجی نچشیده است

پرسید گر این است چه شد شادی آن خلق
کز فرط الم بوی نشاطی نشنیده است؟

یک عمر گران در پی این گوهر نایاب
هر گوشه دویده است و به جایی نرسیده است

گفتم که نشاطِ دلِ غم‌دیده شود فاش
آن شب که دل شاد برآن جامه دریده است

هر قدر شبِ مرگِ شهان نارس و تلخ است
جان دادن درویشان شیرین و رسیده است




#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها





@drmhamidi
Post #174 1.13K
#یادش_بخیر



یادش بخیر باد و دلش برشکفته باد
پیر کهن که بود به جای پدر مرا

آن پیر نکته‌سنج که اندرزهای او
با دلبران نداد مجال گذر مرا

گفتی مرا سراسر، نیرنگ دختران
وز این درنده شیران دادی حذر مرا

تا کیدشان بدانم می‌خواند گاه‌گاه
قول خدا و گفته‌ی پیغامبر مرا

جان و دلم به خویش هماهنگ کرده بود
از بس که خوانده بود حدیث و خبر مرا

زایشان مرا به پی‌سپری برد و آگهی
تا ننگرد به جانبشان پی‌سپر مرا

می‌گفت مکر آخر دختر سرشک اوست
باور نبود این سخن مشتهر مرا

کردم گهی به شوخیش آزرده دل همی
شوخی و بذله‌هاست به گیتی ثمر مرا

می‌گفت اعتماد به عشق زنان مکن
می‌گفتمش مخواه دگر این هنر مرا

می‌گفت عشق نیست در ایشان شراره است
می‌گفتم ای خوش آنکه بسوزد شرر مرا

می‌گفت دل به طره‌ی سیمین بران مبند
می گفتمش مخواه کم از جانور مرا

گفت از بتان به جز ستم و کین نیافتم
گفتم تو را سپید و سیاهی به سر مرا

گفت آن زمانه موی سپیدم سیاه بود
گفتم که بود چهرت ناخوبتر مرا

می‌گفت راستی تو اگر دختری شدی!
می‌گفتم از تو بود دمادم حذر مرا

می‌گفت اگر نیاز تو کردم تو را چه بود؟
می‌گفتم از بلای تو رای سفر مرا

می‌گفت اگر به عشق تو می‌ریختم گهر!
می‌گفتم از پشیزی کم بُد گهر مرا

می‌گفت اگر زعشق رخت بوسه می زدم
می‌گفتم آن نبود کم از نیشتر مرا

می‌گفت اگر غم تو نماندی ز من اثر
می‌گفتم از غم تو نبودی اثر مرا

می‌گفت اگر خیال من‌ات آمدی به خواب
می‌گفتم از هراس نبودی سحر مرا

می‌گفت بس کن ای پسر خر چه آفتی؟
می‌گفتمش مرنجان جان پدر مرا

بیچاره پیرمرد چه گفتی اگر کنون
دیدی ز دست عشق بلا بی‌شمر مرا

بر من چه خنده‌ها که نمی‌کرد و طعنه‌ها
بهتر که مرد تا نزند نیشتر مرا

اکنون خدا کند که نبیند از آن جهان
چون مرغ پر شکسته سری زیر پر مرا




#حمیدی_شیرازی
#قطعات



@drmhamidi
Post #173 547

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

دل خسته‌ام محو بالاش بود
دو چشمم به دو چشم شهلاش بود


تنیده ز سیماب لرزان ماه
یکی پرده بر چهر زیباش بود


دلم رشک می‌برد بر سایه‌ام
که افتاده آن لحظه در پاش بود


برآشفته چون ربة‌النوع عشق
به بد گشتن چرخ دعواش بود


وز این مهر و ماهی که عاشق‌کش است
ز خشم درون گرم پرخاش بود


نه در دشت جز باد جنبنده بود
نه جنبنده در باد مأواش بود


وگر بود جز ما و جز بانگ ما
همان مرغ شب بود و آواش بود


در آن دورها کوه در زیر برف
به خواب گران گواراش بود


نگاهی به شب کرد و لرزنده شاخ
که از جنبش باد غوغاش بود


بپرسید از من که در خون ما
مگر نطفه‌ی بوم و خفاش بود؟!


بجز ما و جز بوم و خفاش کیست
کز آبادی و نور پرواش بود؟


دریغا که من هرچه دارم به یاد
همین کاسه بود و همین آش بود!


ز بانگش که آهنگ لرزنده داشت
مرا بود پیدا که سرماش بود


در آغوش اگر می‌فشردم تنش
چه جایی به از این؟ همین جاش بود


مرا خنده آمد از آن پرسشی
که چون شهد شیرین ز لبهاش بود


بدو گفتم ای مه ز گردون مبین
گناهی که خود ریشه از ماش بود


بدان هرچه پیش آیدت از بدی
کزان دختر مست عیاش بود


براندم در آن روز از خویشتن
که عشقی چو خورشید و مه فاش بود


بخواندم در این شب به سودای عشق
که از اختران بیم و سوداش بود


فریبنده‌شاگرد مکتب‌گریز
چه اندیشه زاستاد داناش بود؟


دریغ آن پری‌چهره کز بخت شوم
به سینه دل ناشکیباش بود


دریغ آن دو جادوی امروزبین
که چیزی که کم دید فرداش بود


مرا راند و جای من آن را نشاند
که سگ شرمگین بود اگر جاش بود


بلی آنکه از باج شاهان گریخت
به سر بار غولان صحراش بود!


در اینجا به نرمی دهانم گرفت
به دستی که عمری تمناش بود


مرا گفت خندان زهی تنگ‌چشم
که سیریش نی گرچه دنیاش بود!


ترا گر چو من گوهر از دست رفت
رسیدی بدانجا که دریاش بود


چه اندیشه می‌باید از گوهری
که بشکست و در دل گهرهاش بود


وگر این گهر بود دیگر کجا
حمیدی و طبع گهرزاش بود؟


دو معشوق گمنام؛ او بود و من
بنالیدم از دل که ای کاش بود...



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #171 679

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

دگر نه ناز نگاری کشم نه رنج بهاری
نه دست عشق به یاری دهم نه دل به نگاری


چه سود از آن همه محنت که پای کس بسر آید
نشسته بینمش آخر چو گل به دامن خاری؟!


به تار طره ای از این سپس اسیر نگردم
زنم چو باد صبا لحظه لحظه چنگ به تاری


نسیم صبحم و در هر چمن به جلوه در آیم
کنم به هر دو سه روزی حدیث عشق به یاری


به حرف پیر به شب در کنار گیرم شوخی
چنان که شرط وصال است و بامداد کناری


به راستی که اگر هیچ مادری چو تو زاید
به* آنکه جان سپرد پیشتر به بوسه ی ماری


ندانم این دل شیداییت چگونه دلی شد
که چون گلش بسپاری به هر زمان به هزاری


تویی که در سرت از وصل من نبود شکیبی
تویی که در دلت از عشق من نبود قراری


تویی که بر سر پیمان بسته بوسه شکستی
به زیر چشم شباهنگی از فراز چناری


هنوز از لب من بوی بوسه های تو خیزد
کنم چو از بر میعادگاه رفته گذاری


هنوز نامه سربسته ات چو بازگشایم
از آن چو آتش سوزان جهد ز عشق شراری


بر آن سرم که حدیث تو پیش خلق بگویم
زمانه گر بگذارد بر آرم از تو دماری


مرا پیاده و افتاده ی کمند گرفتی
نمایمت که در افتاده ی کمند سواری


من آنچه از تو بدیدم کسی ندیده به عمری
ز شوخ باده پرستی زمست باده گساری


چو نامه های تو خوانم چو گفته های تو بینم
به گرد خویش به چشم آیدم شگفت حصاری


زعشق خویش قسم خورده ای به گیسوی مادر
به دم اسب فرستاده ایم در چه تاری


تو را چنانکه تویی بر جهانیان بنمایم
که کس وفا نکند بر سرشک سیم عذاری


دگر تنت نخرم گر گهر شود به پشیزی
به جان غمت نبرم گر مکان کند به مزاری


گه از خیال تو پرسم چو پیش چشم من آید
شوی ز کرده پشیمان؟به گریه گوید:آری!



1319/7/4


*به : بکسر اول،بهتر،نیکوتر



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
Post #170 6.31K
برای خمینی :


کاش پیش از آنکه برگردی به ایران مرده بودی

مرده بودی، نام نیکی را به غارت برده بودی



#حمیدی_شیرازی



@drmhamidi
Post #169 1.56K
#مردم‌گیاه



ما آزموده‌ایم حریفان چه ابلهند
از قامت کلام برازنده کوتهند

پیر طریقتند به‌شهر ادب ولی
در راه ملک شعر چو طفلان گمرهند

مسند‌نشین خرگه فضلند و ای‌دریغ
هنگام نقد شعر همان میخ خرگهند

خردند و كوه‌پیکر، کاهند و کُه نشین
مانند مویِ پیل نزاران فربهند

در لاف برگشاده‌ترند از دهان شیر
در ذوق درکشیده‌تر از چشم روبهند

پنداشتی که معنی مردم‌گیاه چیست؟
آنک نه‌مردمی که به مردم مشابهند

صفرند و خودبخود نه سزاوار اعتنا
زاعداد دیگر است اگر معتنابهند

لنگند و ایستاده چو نیلوفر از چنار
پستند و سربلند که میرآخور شهند

مشتی سگند مرده‌خور و استخوان‌پرست
کز سایه‌ی قبور به عیش مرفهند

بر روح مرده گرم‌ترند از دم جحیم
بر جان زنده سردتر از باد دی‌مهند

تا یوسفی به چاه نیفتد عزیز نیست
اینان اسیر یوسف افتاده در چهند

خاموش و آفرین‌خوان وین‌هردو نابجا
سرشان ز تن جدا که خروسان بی‌گهند

معنای "اَه" به هیچ کتابی نیافتم
وینان درست و راست همان معنی اهند




#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drmhamidi
Post #168 1.26K
صدرالدین الهی، متشاعری که به جنگ خدای شاعران آمد




...یکی از کسانی که در آن سالها پیشاپیش صف نوگرایان جلوه‌نمایی میکرد و علم مخالفت با حمیدی برافراشته بود #دکترصدرالدین‌الهی بود که در مدرسه عالی ارتباطات کیهان به شغل شریف استادی اشتغال داشت و با آنکه مردی زبان‌دان و خوش‌قلم و صاحب قریحه و دانشور بود، شاید بعلّت داشتن سابقه ورزشکاری و تفسیر ورزشی نویسی، در محافل ادب سنّتی در عداد اساتید بشمار نمی‌آمد. احیاناً به قصد تثبیت مقام ادبی خود، کمر به تأدیب ادبای متفرعن بسته بود، پیوسته به حمیدی خود باوری می‌تاخت، که علاوه بر آنکه خود را خدای شاعران نامیده بود، سلطان بی‌تاج و تخت شعر فارسی هم لقب گرفته بود و شعر وطنش دوبار در مسابقات سبق از اشعار شعرای فحل و نام‌آور معاصر ربوده بود.
الهی پس از شنیدن اظهارات حمیدی در یک برنامهٔ تلوزیونی در صدد مصاف ادبی برآمد، در تعریض او به سرودن قصیدهٔ زیر پرداخت :


#سخنی‌با‌خدای‌شاعران


ولله و بالله که اوستای ریایی
نزد خردمند دیو روی سیایی

مهدی گمراه خودپسندی و لافی
گرچه گزافی زنی که بارخدایی

مدحت خود کس نکرده‌است بدین سان
راستی ای شاعرک خدای حیایی!!

شعر تو ماند به بانگ ناخوش غوکی
جغد بدالحان شوم نوحه‌سرایی

چامه پستی چکامه غلط استی
جامه ناسازی و بریده قبایی

خود تو ابوجهل شعری و همه دانند
سجده بری روز و شب به لات و عزایی

ور سخن نو سروده‌ای به همه عمر
سایه نیماست بر سرت به کجایی؟

قدر تو دانی که چیست در بر نیما؟
پشه ناچیز زیر بال همایی

قافله‌سالار شعر نو همه نیماست
بانگ تو ماند به بازمانده درایی

خوان سخن گستریده بر در او بود
تو همه دریوزه‌گر گرسنه گدایی

او همه اکسیر بود و جوهر اعظم
ای نشده مس چه پای پیچ طلایی؟

نیما فرزند کوه و دره و دریاست
شعر خوشش همچو بانگ دلکش نایی

دامن او پاک همچو دامن دریاست
دامنت آلوده باد از آنکه سزایی

او همه با خلق بود و هیچ نبرید
جز دل مردم نداشت خانه و جایی

او چو سمندر بسوخت بر سر آتش
تا که برافروخت برکشیده لوایی

زیر لوایش تو همچو لکهٔ ننگی
نزد گل شعر او تو خوار گیایی

من که یکی کودکم به مکتب نیما
بشکنمت پشت در قصیده سرایی

قافیه گر شد بلازده عجبی نیست
زآنکه به وصف تو بود و خود تو بلایی

پاسخ تو این قصیده بود که گفتم
تاکه نگویی به ملک شعر خدایی



دشنام‌نامهٔ منظوم فوق که بقصد شکستن پشت #حمیدی در قصیده‌سرایی سروده شده به روشنی نشان می‌دهد الهی با قافیه کردن یای وحدت با یای مصدری و یای دوم شخص مفرد، چگونه قافیه قصیده سرایی را باخته‌است و چگونه با سرودن ابیاتی نامنسجم، از ادای سخن استادانه بازمانده است، بنحوی که جز بیت :

او همه اکسیر بود و جوهر اعظم
ای نشده مس چه پای پیچ طلایی

بیت منسجم دیگری در آن به چشم نمی‌آید.



از کتاب شاعر ملّی نامیرا در دوردست خاطره‌ها تألیف #منوچهربرومند


@drmhamidi


بنگریم به پاسخ حمیدی👇👇👇
Post #167 603

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

در این تاریخ یکی از دوستان ملک الشعرا بهار غزلی از او را بشیراز آورد و در روزنامه ی "پارس"منتشر کرد.برخی از دوستان بمن تکلیف کردند که آن غزل را جواب دهم.جواب من به مذاق بعضی از اعضای انجمن ادبی شیراز خوش نیامد و بی اعتنائی مرا به "ملک"بهانه کردند و غزلکهائی در مدح"ملک"و تعریض و تحقیر من ساختند و منتشر کردند.این قصیده جواب آن تعریض ها و تحقیرهاست که در همان زمان و همان روزنامه انتشار یافته است.دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی .




#پاسخی_به_انجمن_ادبی_شیراز


ولله و بالله که اوستای شمایم
خصم شما نیستم خدای شمایم

یعنی کز نظم و نثر سخته و شیوا
داند گیتی که اوستای شمایم

عیب شما هست اینکه غیر پرستید
عیب من است اینکه آشنای شمایم

تفته و سوزنده و شمیده و شیدا
یعنی برهمزن بنای شمایم

دانم این را که تا دست گشودم
بند نهاده به دستهای شمایم

پیش شما دوزخم اگرچه بهشتم
بال شمایم ولی بلای شمایم

تا سخن من رسید نام شما مرد
زین قبل از آسمان قضای شمایم

گرچه بکام شما چو دردم ناخوش
درد شما نیستم دوای شمایم

بوم شمایم ولیک بوم شما را
شهپر طاوسم و همای شمایم

شهر شماراست نازش از قلم من
مظهر شعر شما و رای شمایم

گرچه نباشد مرا بپیش شما جای
زینت جای شما بجای شمایم

نغمه ی بالا گرفته ی ارم سبز
مرغ خوش الحان دلگشای شمایم

پای شما را بسوده ام بسر چرخ
گویید آنگه که بند پای شمایم

جمعی گل داندم گروهی چون خار
آینه ی نیک و بد نمای شمایم

هرچه که هستم اگر بزرگم و کوچک
فخر شمایم سخن سرای شمایم

نخوت فرعون را بسحره ی سرمست
موسی گردید اگر عصای شمایم

جست دل از بیهشی وفای شمارا
کشت ز نابخردی جفای شمایم

راستیا ای ستمگران جفا کار
دیگر دل کنده از وفای شمایم

عمری اگر باز ماند رخت ببندم
تا نکشد کین دیر پای شمایم



1321/1/26شیراز
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #166 906
#فرنگیس



کتابی بکف، نغمه ای زیرلب
نشسته شبی، شادمان، مادری

بناگه بگوش آمد و باز شد
ز شادی غریوی، ز جنبش دری

در آویخت، حیران و دلباخته
بدامان وی کودک دلبری

که ای مادر! این گفته ها راست بود؟
که بشنیدم امروز از دختری !

مرا دخترک بس سخنها که گفت
بگویم کنون حرفی از دفتری :

یکی آنکه هر دختری خردسال
بروزی شود شوخِ سیمین بری

برفتن تذروی، بتابش گلی
سبک جنبشی، پرنیان پیکری

بدان سیمگون ساق و تابنده جعد
شراری و تازانهٔ كيفرى

برخساره‌اش دلفریبی دهند
دل‌انگیز چشمان افسونگرى

چو زینگونه گردد قد افراشته
درآید ز هر سوی، خواهش‌گری

شبی جشن گیرند و شادی کنند
کشندش بسر بر، تُنُک معجری

برانندش از خانهٔ خویشتن
سپارندش اندر کف شوهری

نخستش بلرزاند آوای عشق
بکف ماندش دامن گوهری

وزآن پس بشادی نهد آشیان
چو مرغى، بباغ روان پرورى

چنان مست گردد که گوید مدام
فری ای بهشت همایون فری

چو این بازی گرم پایان گرفت
هویدا شود بازی دیگری

برومند شاخی، فروزان گلی
شود زرد از جنبش صرصری

سیه مشک تابنده گردد سپید
بریزد به رخسارهٔ لاغری

چنان چون خزان خورده بیدی نگون
دهد بوسه برخاک پیغمبری

بدانسان که در حجله شامی بخفت
بخسبد به قبری، شب دیگری

ندانم که این گفته‌ها راست بود؟!
سخنها همه بی‌کم‌وکاست بود؟

دگر آنکه گفت اندرین تیره خاک
که مارا سرانجام چون مادر است

یکی حجله‌گاه است تاریک و تنگ
درآن خفته چون ما بسی دختر است

درآن تنگ میدان، درآن خوابگاه
یکی ژرف بیدای پهناور است

در آنجا بسی خواب ناکرده مرد
که راحت بخواب گران اندر است

بدان مرز فرخنده هر کس که هست
جوان است و زیبنده و دلبر است

نه مکتب در آنجاست، نه اوستاد
بهار است و باغ است و رامشگر است

در آنجا گلی زرد و افسرده نیست
جهانی دگر، کشوری دیگر است

پری‌رخ بسی دختر آنجا به رقص
به زیر و بم مرغ خنیاگر است

درآن ملک فرّخ که خواندش بهشت
خدا شاه و دستور، پیغمبر است

اگر هست زینسان بهشتی کجاست
کجا هست آنجا که شاهش خداست؟

بخندید مادر، ز شادی شکفت
چو گفت فرنگیس پایان گرفت

شگفتی فزودش که آن مرغِ خرد
سبک پرزد و سخت جولان گرفت

به چشم فسونكار او خیره ماند
تنش را در آغوش، چون جان گرفت

نخستش بلعل لبان بوسه داد
از آن پس سرش را بدامان گرفت

که ای دلربا کودک گلعذار
ترا با بهشت خدائی، چه کار؟!

فرنگیس، ای دختر ماهروی
فرنگیس، ای لعبت فروزنده

فرنگیس، ای دختر بذله‌گوی
فرنگیس، ای شوخ شکّر شكن

بهشت تو امروز لبخند تست
فروزنده رخسار دلبند تست !

ولیکن چو یک‌چند گه بر گذشت
فزون گردد و ژرف نیروی تو

ز نوری قوی گردد و تابناک
فروزنده رخسار و زانوی تو

بروری تو زیبائی و عشق را
کشد خنجر تیز، ابروی تو

بشادی نهد بر سردوش، بار
شکن‌برشکن جعد گیسوی تو

براه غزالان بحکم خدای
گران حلقه‌ها افکند موی تو

پدید آید آنگه یکی زاد سرو
توسوى وی آئی و او سوی تو

و گر خسته گردی در این سنگلاخ
بگیرد بمردی دو بازوی تو

تو خندان برخسارهٔ او شوی
زند خنده او نيز ، بر روى تو

ترا گر چنین سرو تنها یکی است
زنور بهشت خدا اندکی است !

بهشتی که خواهی، به گلزار نیست
در آنجا که روید گل از خار نیست

در آنجا که آن کودک سیمتن
برقص آید از بانگ مزمار نیست

در آنجا که زیبنده مرغی بنای
زند نغمهٔ دلکش تار نیست

وگر فی‌المثل خوابگاهی است نغز
بجز جای مرد هشیوار نیست

پدید است و پنهان بهشت خدای
دراین گفتهٔ نغز، انکار نیست

پدیدار گردد بچشم کسی
بچشم دگر کس پدیدار نیست !

بهشت خدا کیش و آئین توست !
فروغ دل فارغ از کین تست

چو پیش تو آرد کسی درد خویش
تو دردش پذیری و درمان کنی

وگر کس بدی کرد برجای تو
تو نیکی بجایش دو چندان کنی،

دل افسرده‌ای، خاطر آزرده را
طربناک سازی و خندان کنی

سروشی از آن خنده خیزد بلند
اگر گوش در خنده آسان کنی :

که آنجا بهشت است کز کرده‌ای
بخندد دل خاطر آزرده‌ای

بفردا چو در خوابگاهت نهند
بهشت خداوند مأوای تست

درآن پهنهٔ ناهویدا کران
به از جای دیگر کسان جای تست

چو گفتار مادر بدینجا رسید
جهان غرق در نور مهتاب بود

بدامان او، کودک نغمه‌ساز
فرنگیس، آن دخترک خواب بود


١٣١٧/٦/١٤ طهران


#حمیدی_شیرازی
#ترکیب‌بندها



@drmhamidi
Post #164 205

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

ای وزیران! ای امیران! ای بزرگان! ای پدرها!
ای به دانایی سمرها! ای به خوبی مشتهرها


ای سران ای تاجداران ای خدیوان ای عزیزان
ای پسرهای خلف ای جانشینان پدرها


ای به تخت نوذری زینت‌فزای پایتختان
ای به تیغ نادری آرایش زرین‌کمرها


ای پدرهایی که می‌خواندید بر بالای کرسی
آن رجزهایی که می‌دیدیم در گوش پسرها


ای کسانی کآنهمه عشق وطن کردید تلقین
ای خسانی کآنهمه جستید زین ‌ره سیم و زرها


گوهر اشک یتیمان برخی سرنیزه کردن
نیک می‌ارزد که دشمن را بُوَد بر نیزه سرها


خون چشم بیوه‌زن خوردن بنام جاده‌سازی
ارزشی دارد بدین بر دشمنان بستن گذرها


آفرین! زیر و زبر شد گر بدینسان تنگ بر ما
عاقبت دیدیمتان امروز در زیر و زبرها


راستی را این شمایید اینچنین شمشیر در کف؟
این شمایید اینچنین بشکسته بر دشمن سپرها؟


این شمایید اینچنین مردانه جان بر کف نهاده؟
این شمایید اینچنین ما را نگهبان از خطرها؟


آن درخت تلخ را از اشک مژگان آب دادن
آخرش این بود گاه بارگیری بار و برها؟


هیچ می‌دانید تاری گشت روز تیره‌بختان؟
هیچ می‌دانید گریان گشت چشم کارگرها؟


هیچ می‌دانید می‌گریند شبها پاسبانان؟
هیچ می‌دانید می‌لرزند شبها پیله‌ورها؟


هیچ می‌دانید تلخی‌های کام دیهقانان؟
هیچ می‌دانید جور عامل قند و شکرها؟


هیچ می‌دانید کآن طفلان لرزان برهنه
دوش چون پروانه جان ‌دادند با شمع سحرها؟


هیچ می‌دانید مردان و زنان از تنگدستی
روی‌پوش جامه‌ها را کرده‌اند از آسترها؟


هیچ می‌دانید چشم مادران شوی‌مرده
همچو باران می‌زند بر چهره‌ی طفلان گهرها؟


هیچ می‌دانید کاینها را نباشد آشیانی؟
هیچ می‌دانید دارند آشیانی جانورها؟


ای خداوندان زر ای صاحبان سیم و هستی
ای به دولتها خریده خانه‌هایی در سقرها


سرد شد جان جهان جنبید از جا ابر بهمن
جان طفلان رنجه شد از جنبش بیدادگرها


گلبنان مردند و بانگ شادمانی‌ها سرآمد
باغبانان در فروبستند و آمد بانگ درها


وان پریشان‌مویکان خنده‌زن در نوبهاران
می‌خزند آهسته همچون جانور در جوی و جرها


اشک باید ریخت بر این مرغکان پرشکسته
رحم باید کرد بر این جوجه‌ها بی بال و پرها


آن که هرگز پیش باد بهمنی یک‌شب نمانده
کی تواند داشت از حال سحرخیزان خبرها


چشمها بر خاوران دارند از بیداد سرما
کودکان بینوا از خاوران تا باخترها


دردمندان را شنیدستم که این هست آرزویی
کز نهیب شام با خورشیدشان باشد سفرها


ناله‌های ما کجا گوش جهان را می‌خراشد؟
خارها را کی تواند بود در آهن اثرها؟


آهن سرد است کوبیدن سخن زینگونه گفتن
کار بیهوده‌ست یاسین خواندن اندر گوش خرها



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
#سالهای_سیاه

@drhamidi
Post #163 733
#یغما_جندقی
١٢٧١ ه . ق



شاعری نیست که زندگانی و احوالش از نظر شعر قابل فحص و بحث و کنجکاوی باشد. آنچه از او باقی مانده مجموعهٔ غزلی است که رویهمرفته ارزش ادبی ندارد و جز برای تفنّن خواندنی نیست.

تاریخ تولّد و وفاتش ١٢١١-١٢٧١ هجری قمری است.




#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار




@drmhamidi
Post #161 764
#فروغی_بسطامی
١٢٧۴ ه . ق



شمّه‌ای از احوالات او در پیش‌گفتار همین کتاب نوشته‌شد. آنچه از او مانده، غزلهای بظاهر بی‌عیب‌ فاحشی‌ست که اگر، آنچه درباب بی‌سوادی او نقل شده مبالغه نباشد، بازهم از زبان او زیاد است، ولی چنین بنظر می‌آید که آن مرد تا آن حدّ كه در بیسوادی او مبالغه کرده‌است، از آن جهت بوده که همین علم مختصر را هم علم لدنّی و علم الهٰی جلوه دهد و خرقهٔ مرادی بر او برازنده‌تر آید!

تاریخ تولّد و وفاتش هزار و دویست تا هزار و دویست ‌و هفتاد و چهار هجری‌قمری است.



#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار



@drmhamidi
Post #160 883
منم اندر جهان و چشم تری
روزی و از شبان سیاه تری

"ای که قصد هلاک من داری
صبر کن تا ببینمت نظری"

خود بدینسان که می‌روی دشوار
نرود جان ز جسم محتضری

چون تو دختر، جهان بسی زاید
همچو من دیر پرورد پسری!



#حمیدی_شیرازی
#غزلها



@drmhamidi
Post #159 892
سیّدالشّعراء استاد امیری فیروزکوهی قدس سره :


دکتر حمیدی مسلّماً از اساتید شعر فارسی در این عصر است و گذشته از استادی مسلّم و قدرت خلاقه طبع مردیست در ادبیّات فارسی درس خوانده و مطالعه کرده و بخصوص در انواع شعر فارسی از متقدّم و متأخّر تتبّع کرده و به مرتبهٔ نظر و اجتهاد رسیده و اگر بنا باشد کسی در مقام جواب گویی از او برآید باید در حدّ خود او از اهل تحقیق بوده‌باشد و یا لامحاله به اندازهٔ یک نفر دانشجوی شعر و ادبیّات فارسی سواد و اطّلاع داسته باشد. و متاسفانه یا خوشبختانه من تابحال جواب گوئی به اظهارات دکتر حمیدی از این سنخ مطّلعین ندیده‌ام.



#امیری_فیروزکوهی
#حمیدی_درنظردیگران

شانزده دیماه چهل و یک
مجله خوشه،شماره هجده



@drmhamidi
Post #157 1.51K
#طبع‌_آدمی




بهتر که آدمی را هرگز نیست
از آنچه بر سر آید آگاهی

ورنه همیشه نانش خونین بود
یکسان، چو در گدایی در شاهی

بالله به خواب دید، نیارستن
این عمر را بدینهمه جانکاهی

لیک آدمی بماند و خو گیرد
با هرچه هست، خواهی ناخواهی

تا رنجها نهد به درازی روی
عمرِ دراز، روی به کوتاهی

نز عمر تلخ سیر شود مردم
نز آب شور سیر شود ماهی!


١٣٤١/٤/٢١ تهران



#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها



@drmhamidi
Post #156 884
مژده به من داد کسی کای فلان!
دیدمش و ریخته موهای او


خم شده در زیر بلاهای چرخ
همچو کمان آخته‌بالای او


عشق نمی‌ریزد و افسون و ناز
دیگر ازآن نرگس شهلای او


گشته سپیده‌دم پیری پدید
در شب افسونگر یلدای او


ریخته بر گونه‌ی او هر خمی
وا شده از جعد سمن‌سای او

زهر دمد جای شکرخند عشق
از دو لب لعل شکرخای او


همچو تذروی که درافتد به بند
خون شده در حنجره آوای او


کس نپذیرد که شبی بوده است
بر سر هر معرکه غوغای او


مانده دل شاعر افسونگری
در هوس چهره‌ی زیبای او


ریخته خونابه ز کلکی که نیست
کس به سخن‌سازی همتای او


دل ز بلاهای زمانش پر است
پیش تو خالی‌ست اگر جای او


دست مکافات که دستی قوی‌ست
بربط غم ساخته از نای او


نام تو بردند و شنیدم به گوش
ناله‌ی پنهان وی از وای او


خواندم از آن وای که آهسته گفت
عربده‌های دل دروای او


گفتمش ای دوست گر او پیر شد
نیست جوان عاشق شیدای او


گرچه شود صد ره ازین پیرتر
بینم از او چهره‌ی برنای او


در دل این شام یکی روشنی‌ست
از نفس صبح فرح‌زای او


محو شود زشتی امروز وی
در پس دیروز فریبای او


عشق که مشّاطه‌ی دیروز اوست
جلوه کند در رخ فردای او


در بر من می‌تپد این دل هنوز
پیش نشانی ز نشان‌های او


او نه‌ بجا ماند و ماند بجای
عشق، که چیزی بود الّای او



#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها


@drmhamidi
Post #155 1.01K
ای از دست رفتهٔ عزیز که این مرثیه را بدینصورت بر اوراق زمان بیادگار گذاشته‌ای! نمیدانم هیچکس بجز تو صدای دو ندبهٔ مخلوط را، صدای یک عاشق بی‌معشوق و یک معشوق عزادار را، فریاد شاعری عشق گم کرده را توأم و مخلوط با ضجّه‌های معشوقی که عزیزی ازدست‌داده‌است، از این شعر می‌شنود؟!
کاش می‌توانستم براین مرثیه مقدمهٔ روشنی بنویسم-نمیدانم هیچکس دانست چرا این کلمات را درهم فشردم و بر پریشانی این شعر گره زدم؟! -اگر تو فهمیده‌باشی -و فهمیده‌ای - برای من بس است. و آیا روزی که این اوراق پراکنده شود کجا هستی و چه می‌کنی ای سپیده دم خجسته که هیچ نغمه‌سرائی طلوع ترا لذت‌بخش‌تر از من بآهنگ نریخت؛ زیرا هیچکس شکوه زیبائی ترا بهتر از من نشناخت، و آیا ممکن است یکبار دیگر، -چنانکه بودی- گرمی نفسهای مشک‌آگین ترا بر گونه‌های خود حس کنم و ضربان قلب وحشت‌زده ترا در خاموشی تاریکی‌های رازپوش نیم‌شبان بشنوم؟! بامید آن شب ای آفتاب غروب! و کسی چه میداند چه خواهد شد؟ دکتر حمیدی.



#ازدست‌رفته



جای تو گل نهند و جای تو نیست
گل بجای تو جز هجای تو نیست

تو کجا گل کجا، که بر لب گل
هرگز و هیچ، خنده‌های تو نیست

ای بهشت ز دست رفتهٔ من
کآدمی را بجز هوای تو نیست

برف دوّم بخانهٔ تو نشست
بر سر برف جای پای تو نیست

تو ندانی چگونه وحشت‌زاست
خانه‌ای کاندر آن صدای تو نیست


وین سخن، هرکه دیده می‌داند
وز تو حرفی شنیده می‌داند


جان به پرواز از تو می‌آمد
بوی شیراز از تو می‌آمد

سرونازی که خلق میشنوند
بر سر ناز از تو می‌آمد

در دل مرغ نغمه‌ساز چمن
شوق آواز از تو می‌آمد

عشق سربسته بود سینهٔ تو
بوی این راز از تو می‌آمد

لاجرم مرغ پرگرفتهٔ جان
سوی تن باز از تو می‌آمد


ای بهشتی سرود یزدانی
این تویی در مزار پنهانی؟


بال،پروانه‌سان وبال تو شد
خصم جان تو پرّ و بال تو شد

زنده، در آتش و هوا چه شدی؟
سنگ، گریان ز حسب حال تو شد

هیچکس مردهٔ ترا نشناخت
دوزخ من همین خیال تو شد

روز برمن بسان سال گذشت
پیرم اکنون که روز سال تو شد


کآنچه یک شب گرفته دامن توست
هست سالی که گرد خرمن توست


بی تو، چون پارهٔ جگر نخورم
کاین جگر پاره‌ها خورد جگرم

دخترت هرزمان دود گریان
دامنم را کشد که کو پدرم

پسرت نیمه‌شب جهد از خواب
اشک‌ریزان برد بسوی درم

مادرت روبد آستانه بروی
که درینجا نهاده پا پسرم

چون زنت کودکان ببر گیرد
روز گردد ز شب سیاه ترم


دیگر این خانه، آنچه دانی نیست
قبر شد جای زندگانی نیست


هرکه یعقوب جست و پیرهنش
بايد امروز جستجو ز منش

باز یعقوب، زآنکه یوسف او
روزی آخر دمید جان بتنش

کیست تا جان من ز من گیرد
ببهای کلامی از دهنش

بَه، چه فرخنده بود و جان‌افروز
پیش از این، صبح و خنده بر چمنش

وه، چه تاریک گشت و جانفرسا
پس از او، آفتاب و سرزدنش


کاش او بود و آفتاب نبود
زود خوابید وقت خواب نبود


یاد باد آن خجسته شبها یاد
که چمن خنده کرد و دل فریاد

ماه بر بام آسمان خندید
گل ز مستی دهان بخنده گشاد

جوی مهتاب لابلای چمن
همچو آب روان براه افتاد

تو به باغ آمدی و پیش از تو
باغبان مژده رسیدن داد

بانگ نرم تو در هوا لغزید
روی برگ بنفشه و شمشاد

آنک آن شب، که دور نیست هنوز
بیندش چشم و کور نیست هنوز

دل زخاک تو گرچه بر نکنم
می‌کنندم که موی سر نکنم

می‌کشندم که شام شد برخیز
چه کنم دل ز جان اگر نکنم

رفتم و بی تو هیچ شب نشود
که رخ خویش تا سحر نکنم

گرچه دانم که بر نمیگردی
چشم از حلقه‌های در نکنم

سفر مرگ گرچه دشوار است
من دگر دل از این سفر نکنم

بر تو درهای باز اگر بستند
بس در باز پیش من هستند!


١٣٣٢/٩/٢۴ تهران



#حمیدی_شیرازی
#ترکیب‌بندها



@drmhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →