Post #178
578
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی
کیست آن کامروز را فردا کند؟
هستی پیدا ز ناپیدا کند
سالها بگذشت و در این حرف ماند
جان به تن جوشید و در این ظرف ماند
میوه نوشد شاخ را گر نارساست
افتد آن روزی که نوشیدن بساست
کمکمک اندیشه رنگ و رو گرفت
با گذشت سالها نیرو گرفت
گرچه جز این شاخهها در بیشه نیست
هیچ شاخی نیست کان را ریشه نیست
جوجه را در پوست میدان تنگ شد
لاجرم با پوست گرم جنگ شد
پتکهای روز و شب سندان شکست
مرغ با منقارها زندان شکست
این همه پیدا ز ناپیداییاست
اصل پنهانیست یا پیداییاست؟
سوخت این اندیشه زانسان خرمنش
کاندرون خویش آتش زد منش
پایتاسر غرق در این یاد شد
نعره شد آواز شد فریاد شد
گرد خود چون مار پیچیدن گرفت
از درخت عمر بر چیدن گرفت
لحظهای چشمش به موی سر نشست
آتشی سوزان به خاکستر نشست
بانگ بر خود زد که هان پیری رسید
نوبت بیزاری و سیری رسید
بتشکن! برخیز بام و در شکن
بت شکن بتخانه و بتگر شکن
چیستند اینها که خود سازیمشان
سر به پای از حمق اندازیمشان
یاد از آن معبد پُرعود کن
خاک در کاس سر نمرود کن
ناگهان از کوه بانگی ژرف خاست
از دهان درهها این حرف خاست
آری ابراهیم آری زود باش
در پی آنها که جان فرمود باش
چونکه ابراهیم این آوا شنید
ایستاد و خیره گشت و واشنید
نعره زد کای بانگ شاهی کیستی؟
کیستی هان ای سیاهی کیستی؟
چون طنین بانگ او خاموش گشت
آن صدا برخاست این بیهوش گشت
یکنفس یا بیش رفت و کم نبود
زانکه چون آمد از این عالم نبود
در تن پُرمایه زور پیل داشت
در دل جوشنده رود نیل داشت
دید جز یکتن اگر در کوه نیست
کم ز صدها لشکر انبوه نیست
در نهان بیشاست در صورت کماست
هرچه در عالم بُوَد در آدم است
نیست بالاتر از او فرماندهی
نیست از آنسوی عبّادان دهی
چون دوای خاکیان درمان اوست
هرچه در خاکاست در فرمان اوست
این نه آن قطرهست کز دریا جداست
هستهی جوشیده در هستی خداست
لحظهای استاد و لختی چاره کرد
شهر و کوه و دشت را نظاره کرد
نیمهی شب بود و مه پرتوفشان
خیمهی پیروزهگون گوهرنشان
آسمان بر کوهها پهلو زده
کوهها جمازهی زانو زده
باز هرجا دید هرجا بنگریست
آن تبرزن ایستاد آن زن گریست
از درون نالید کای زن آمدم
های ای مرد تبرزن آمدم
رو به دیر آورد و کوهی پشت او
وان تبرزین کلان در مشت او
رفت و یکتن رفت و چون یککوه رفت
رفت و تنها رفت و یکانبوه رفت
نه بت و نه معبد و نه عود ماند
نه تبرزن ماند نه نمرود ماند
#حمیدی_شیرازی
#مثنویها
@drhamidi
هستی پیدا ز ناپیدا کند
سالها بگذشت و در این حرف ماند
جان به تن جوشید و در این ظرف ماند
میوه نوشد شاخ را گر نارساست
افتد آن روزی که نوشیدن بساست
کمکمک اندیشه رنگ و رو گرفت
با گذشت سالها نیرو گرفت
گرچه جز این شاخهها در بیشه نیست
هیچ شاخی نیست کان را ریشه نیست
جوجه را در پوست میدان تنگ شد
لاجرم با پوست گرم جنگ شد
پتکهای روز و شب سندان شکست
مرغ با منقارها زندان شکست
این همه پیدا ز ناپیداییاست
اصل پنهانیست یا پیداییاست؟
سوخت این اندیشه زانسان خرمنش
کاندرون خویش آتش زد منش
پایتاسر غرق در این یاد شد
نعره شد آواز شد فریاد شد
گرد خود چون مار پیچیدن گرفت
از درخت عمر بر چیدن گرفت
لحظهای چشمش به موی سر نشست
آتشی سوزان به خاکستر نشست
بانگ بر خود زد که هان پیری رسید
نوبت بیزاری و سیری رسید
بتشکن! برخیز بام و در شکن
بت شکن بتخانه و بتگر شکن
چیستند اینها که خود سازیمشان
سر به پای از حمق اندازیمشان
یاد از آن معبد پُرعود کن
خاک در کاس سر نمرود کن
ناگهان از کوه بانگی ژرف خاست
از دهان درهها این حرف خاست
آری ابراهیم آری زود باش
در پی آنها که جان فرمود باش
چونکه ابراهیم این آوا شنید
ایستاد و خیره گشت و واشنید
نعره زد کای بانگ شاهی کیستی؟
کیستی هان ای سیاهی کیستی؟
چون طنین بانگ او خاموش گشت
آن صدا برخاست این بیهوش گشت
یکنفس یا بیش رفت و کم نبود
زانکه چون آمد از این عالم نبود
در تن پُرمایه زور پیل داشت
در دل جوشنده رود نیل داشت
دید جز یکتن اگر در کوه نیست
کم ز صدها لشکر انبوه نیست
در نهان بیشاست در صورت کماست
هرچه در عالم بُوَد در آدم است
نیست بالاتر از او فرماندهی
نیست از آنسوی عبّادان دهی
چون دوای خاکیان درمان اوست
هرچه در خاکاست در فرمان اوست
این نه آن قطرهست کز دریا جداست
هستهی جوشیده در هستی خداست
لحظهای استاد و لختی چاره کرد
شهر و کوه و دشت را نظاره کرد
نیمهی شب بود و مه پرتوفشان
خیمهی پیروزهگون گوهرنشان
آسمان بر کوهها پهلو زده
کوهها جمازهی زانو زده
باز هرجا دید هرجا بنگریست
آن تبرزن ایستاد آن زن گریست
از درون نالید کای زن آمدم
های ای مرد تبرزن آمدم
رو به دیر آورد و کوهی پشت او
وان تبرزین کلان در مشت او
رفت و یکتن رفت و چون یککوه رفت
رفت و تنها رفت و یکانبوه رفت
نه بت و نه معبد و نه عود ماند
نه تبرزن ماند نه نمرود ماند
#حمیدی_شیرازی
#مثنویها
@drhamidi